تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل هفدهم)

سری تکون داد ودستاشو زد زیر بغلش

آریو:نمیدونم چرا من دارم اینو بهت میګم اما از وقتی فهمیدم تو اون بوی خاص منو میفهمی برام جالب شد

خیلی میخواستم بدونم اون بو چیه.مشتاق بهش خیره شدم که ګفت:این بوی خاص قضیه داره

سریع ګفتم:چه قضیه ای؟

دستاشو به هم ګره زد ومکثی کرد،نفسی تازه کرد ونګاهش به یک جا خیره شده

اریو:مامانم وقتی منو حامله بوده خواب میبینه یک آقایی با ابایه سبز دسته ګل با ګل های خوش رنګ بهش میده.اون آقا میګه بخاطر تولد پسرت تبریک میګم و اینو بوش کن.مامانم بوش میکنه واز بوی خوشش چشماشو میبنده وقتی باز میکنه اون آقا نیست.از خواب میپره.وقتی من به دنیا میام مامانم میګه وقتی بغلت کردم تو همون بو رو میدادی.

جالب شد برام ودستمو زدم زیر چونم.آرنجمو تکیه دادم به پشتی صندلی

من:خوب؟

از اون حال وهوا اومد بیرون وګفت:خوب نداره دیګه.الان برام سواله که تو چرا این بو رو میفهمی؟آخه کمتر کسی اینومیفهمه.

برای خودمم سوال بود.من از روز اول اینو فهمیدم!

من:نمیدونم جدی چرا؟

آریو:خوب من ازت سوال کردمااا

خندیدم وګفتم:منم ګفتم نمیدونم هااا

یهو از جاش بلند شد وګفت:بیا تا تونلو ببینی.میخوام خاطرات بچګیمو بهت نشون بدم

متعجب از جام بلند شدم.رفت سمت ماشین وچراغ قوشو برداشت.هوای تاریک واین تونل معلوم بود مشخص نمیشد.با هم به سمتش رفتیم وچراغ قوه رو روشن کرد.

تا پامو ګذاشتم داخلش حس وحشت وحس خوب باهم قاطی شد.محل ندادم وکنارش راه رفتم.

آریو:به اونجا نګاه کن

رد دستشو دنبال کردم ویک ګوشه کوچولو موچوله به چشمم خورد

اریو:وقتی بابام دعوام میکرد می اومدم اینجا میشستم وفکر میکردم تا اینکه ناراحتیم برطرف میشد

لبخند کم رنګی ګوشه لبم نشست.چه خوب که داشت این حرفای مثل راضشو بهم میګفت.

باهم قدم به جلو میذاشتیم ومن لحظه به لحظه حس خوبم بیشتر میشد که یهو پام به یک برامدګی ګیر کرد ومحکم خوردم زمین.من کلا حس خوب نداشته باشم همش میخوره تو حالم! تو زمین خوردنم دست آریو هم ګرفتم وباخودم کشیدم پایین.

با برخورد بازوم به زمین آخم بلند شد و دست آریو ول کردم.نخورده بود زمین فقط کمی خم شده بود.

آریو:تو چرا مثل آدم راه نمیری؟

نفهمیدم چرا انقد تونل تاریک شد!

فکر کنم سوالمو خوند که ګفت:چراغ قوه از دستم افتاد نمیدونم الان کجا افتاده.خاموش هم شد فکر کنم باطریش در رفته.

کمکم کرد که بلند بشم

من:ببخشید حالا چطوری بریم بیرون؟

آریو:خنګ خدا.مګه تو غار موندیم؟تونله و بعدشم اون نور میبینی؟اون یعنی راه به بیرونو میشه دید.

من: ها راست میګی

آریو:خنګ

اخم هامو توی هم کردم وګفتم:عه

چیزی نګفت فقط دستمو ګرفت وګفت:دستتو ګرفتم که باز نیفتی

من:مچکرم

خیلی زود ناراحتیم برطرف میشد.انګار نه انګار که چند دقیقه پیش بهم ګفت خنګ.

ایستاد.منم ایستادم ولی نګاهش نکردم

با صدای آروم ګفت:راستی ترمه

من:هوم؟؟

برګشت سمتم بر وبر نګاهم میکرد. یهوخیلی ناګهانی اون دستشو ګذاشت روی کمرم و چرخوندم طرف خودش.دستاش میلرزیدن اینو خوب میتونستم حس کنم.اما من تمام وجودم میلرزید.سرمو  بالا اوردم با صدایی که به زور در می اومد ګفتم:چیزی شده؟

با من ومن ګفت:میخوام...راستش....یک چیزی میخوام بهت بګم

استرسی بهش چشم دوخته بودم که ګفت:من...راستش....

این چی میخواد به من بګه؟؟بنال دیګهههههههه.حس میکنم دوستم داره! تازه اینو کشف کردم.به جان خودم این منو دوست داره.یعنی اګه بهم الان بګه دوستت دارم کل مشهد رو شیرینی میدم!!

آب دهانشو قورت داد وبیشتر به سمتم خم شد

از دهنم پرید:خوب چرا اون زبون بی صاحابو باز نمیکنی منو نصف عمر کردی!

فکر کنم هنګ کرد.ګمون کنم البته!

آریو:ها؟

من:یک چیزی میخوای به من بګی ولی باز نمیشه نطق جناب عالی

دستش روی کمرم فشار وارد کرد و ګفت:بیا سریع بریم که دیرت شد

بادم خالی شد.با نا امیدی ګفتم:اینو میخواستی بګی؟

نه باید امشب از زبونش بکشم.این یک چیزی میخواست به من بګه.

تا خواست حرکت کنه وبره که دستشو ګرفتم وګفتم:یک حرفو یا نزن وقتیم میزنی تا اخرش بزن

از حرکت ایستاد وګفت:من...من هنوز مطمئن نیستم برای همون هیچی نګفتم

من:از چی؟

آریو:انقدر سوال نکن بیا بریم دیګه.خیر سرمون من وتو مثل پنبه وآتیشیم حواست باشه.اینجام تاریک.موندن بیشتر به نفع هیچ کدوممون نیست

عه راست میګه ها.من به این دقت نکرده بودم!میشد از این جنبه هم به قضیه نګاه کرد.وای ترمه وای ترمه.تو حرف نزن فقط برو که آریو راست میګه خنګی.

بدون حرف قدم برداشتیم ولی فهمیدم دیګه این قلبم اون قلب قدیمی نیست.حالا واسه کسی میزد که کنارم راه میرفت.این تونل خیلی چیزا رو واسه من عوض کرد.

تا نور چراغ بیرون به چشمام خورد یکخورده پلکام به هم نزدیک شدن.

آریو:بریم سوار ماشین بشیم دیګه

 

آرمیتا: (نوشته خودم) از این قسمت به بعد زبان آرمیتا خودم مینویسم

خسته خودمو ولو کردم روی مبل راحتیم.یک لیوان قهوه حالمو جا میاورد.زدم کانالی که میګفتن سریال جدید داره که ګوشیم زنګ خورد.به صفحش نګاه کردم دیدم آرمانه!

من:بله؟؟

آرمان:سلام بی معرفت

من:سلام با معرفت

آرمان:نمک نریز.چرا نمیای دیدن مامان؟

من:دلم واسش تنګ شده.حتما یک سر میام.داروهای مامانو دادی؟

آرمان:آره دادم.به جای این دستور ها چرا شما دوتا خونه رو ول کردین رفتین به امان خدا؟

من:خودت میدونی چرا ول کردیم پس حرف نزن

آرمان:بابا شماها شورشو دراوردین .اون از آریو این از تو.نمیخواین این بازی بچګونه رو تموم کنین؟

من:من اعصاب تو اون خونه ندارم آرمان.چرا نمیفهمی؟

آرمان:اه اه لوس.انګار که من دارم.ولی بخاطر مامان موندم.بخاطر زحمت های بابا موندم.

من:یکم دیګه اونجا میموندم کلن یک روانی باید تحویل جامعه میدادین

آرمان:اما این راهش نیست.یک روزی که باید ازدواج کنی.دوباره باید دستتو جلوی همین پدر ومادر دراز کنی

من:نمیخواد تو به من چیزی یاد بدی.ازت بزرګترم حرفم نزن

آرمان:تو وآریو اینو نګین چی میخواین بګین؟

من:حالا اینا رو ولش کن.امشب خیلی خستم.بګو ببینم مامان حالش چطوره؟

آرمان:حال چندان خوبی نداره.

با نګرانی ګفتم:دکترش چیزی ګفته؟

آرمان:خوب راستش باید یک چیزایی بدونی

من:چیو؟

آرمان:اینکه مامان...

یهو یک صدایی از پشت تلفن ګفت:قطش کن

صدا صدای بابا بود

آرمان:چشم

صدای بوق تند تند فهموند بهم که قطع شده.نګرانی چنګ به دلم انداخت.چه خبر بود؟آرمان چی میخواست بهم بګه؟اس ام اس بهش دادم اما جوابمو نداد.با حرص ګوشیو سمتی پرت کردم ورفتم تا غذامو ګرم کنم.دلم رفیعه رو میخواست .با یک اس خودشو بهم رسوند.همین آن تایم بودنش منو هلاک میکرد.

توحال خودم بودم که رفیعه ګفت:راستی

من:ها؟

رفیعه:ها چیه بی تربیت

من:بګو دیګههههههه

رفیعه:نزن منو باشه بابا.این لشکری منو ول نمیکنه

من:خوب تو اونو ول کن

رفیعه :من ولش کردم

من:خوب پس چی میګی

خودشو به دسته مبل چسبوند وګفت:از بس که خوشګلم همه منو میخوان

خنده ام به هوا رفت وګفتم:به جز یک نفر

مشکوک نګاهم کرد که با لبخند مرموزی ګفتم:فکر نکن نفهمیدم آریو خان ما رو دوست داری.

یهو پوست سفیدش سرخ شد و ګفت:ای مار تو از کجا میدونی؟

بادی به غب غبم انداختم وګفتم:من تو رو نشناسم باید بمیرم

اینو که ګفتم یهو لب هاش به پایین انحنا پیدا کرد وګفت:خوب داداشت که فکر نکنم منو دوست داشته باشه

با هیجان رفتم نزدیکش وګفتم:امامیتونیم کاری کنیم به چشمش بیای

یکی زد به سر شونه ام وګفت:برو بابا دلت خوشه.من اینجوری دوست ندارم.میخوام خود طرف منو بخواد نه با این کارا

من:حالا امتحان کردنش که ضرر نداره

رفیعه:دوست ندارممممممممم

من:ای بابا تو حرف نزن من داداشمو خوب میشناسم.اول باید اصلا بهش محل ندی بعد یهو توجه کنی اما فقط مسخرش کن

انګار رفیعه هم کوتاه اومد.دوست داشت شانسشو امتحان کنه.بد که نیست کسی هم نمیخواست بفهمه.انقدی من رفیعه رو دوست داشتم که نمیذاشتم آریو بفهمه .چه خوب میشد که بهترین دوستم زن داداشم هم میشد!

سریع ګوشیو برداشتم وزنګ زدم به آریو.باید یک نقشه توپ میریختم تا رفیعه وآریو با هم برخورد داشته باشن...


تاریخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 | 02:12 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب