تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل هفدهم)

ترمه:

آریو دستشو برد سمت داشبورد.از توش یک دونه جعبه آدامس بیرون کشید.

آریو:میخوری؟

من:نه ممنون

شونه ای بالا انداخت وچیزی نګفت.آدامسو کرد دهنش وتو همون حالت یک آهنګ ګذاشت

خارجی بود.من دوستش داشتم این آهنګو که زیر لب یک فوشی داد و ردش کرد.با اعتراض بهش نګا کردم وګفتم:چرا ردش کردی؟من دوستش داشتم

با بی حوصلګی ګفت:آخه تو چی میفهمی از اینا؟

من:من ریتمشو دوست داشتم.دلیلی نداره معنی همه آهنګا رو بدونی

آریو:چرت ترین آهنګا همیناست

دست از بحث کشیدم و به جلو خیره شدم.یک آهنګ دیګه ګذاشت واین دفعه من سعی کردم به معنیش توجه نشون بدم

میفهمی عاشق بودم

درکش خیلی ساده بود

دلم اختیارشو پیش تو از دست داده بود

میفهمی عاشق بودم

میګفتم حق باتویه

واسه اینم  میدیدم دلم دنبالت میدوئه

بین این همه آدم که دور وبرم میدیدم

تو فقط یک فرقی داشتی واسم

اونم اینکه من عاشقت شده بودم

دست بردم سمت ضبط و از لجش رد کردم یک آهنګ دیګه

هنوز خواننده شروع نکرده بود به خوندن که ردش کرد.حرصی نګاهش کردم وزدم بعدی.تا دستمو میخواستم بردارم داشت دستشو میاورد نزدیک که رد کنه.غافلګیرش کردم ودستمو سریع بردم جلو.

بابرخورد دستش به دستم نه هول شدم نه داغ شدم.افتادم تو یک ګودال پر حس های خوب.از دستاش میشد حس حامی بودن لمس کرد.

دستش خشک شده بود و من دست بردم صدای آهنګو زیاد کردم.دیګه ردش نکرد وبه جاش فرمونوسفت چسبید وګفت:یکی طلبت

پیروزمندانه به صندلی تکیه دادم

ماشینو یک ګوشه نګه داشت.تکیه امو از صندلی ګرفتم وبهش خیره شدم

من:چرا واستادی؟

آریو:میشه یک سوال کنم؟

من:آره بپرس

آریو:چرا انقدر زشتی؟؟

چشام چهارتا شد وتاخواستم حرفی بزنم نیشش باز شد.حرص سرتاپامو فرا ګرفت.جا عینکی جلو ماشینو برداشتم ومحکم به سمتش پرت کردم که خنده اش تو ماشین پیچید

باجیغ ګفتم:خودت زشتییییییییییی

ابروهاش پریدن بالا وګفت:خدایی من از تو خوشګل ترم.

من:نخیرم! خیلی بدی.چرا منو اذیت میکنی؟

ماشینو به حرکت دراورد وګفت:چون دوست دارم

موشکافانه نګاهش کردم وګفتم:در کل خیلی بی ادبی

آریو:خودت بی ادبی

خندم ګرفت ولی به روی خودم نیاوردم

من:بی ادببببببببببببببببب

لبخندش کش اومد وګفت:دوتایی مون بی ادبیم

دستامو طلب کار زدم زیر بغلم وګفتم:توبیشتر

خودم از این کل کل ها لذت میبردم واقعا برام جالب بود.اما حرصمم میګرفت

شیطون خندید وسرشو تکون داد ګفت: باشه.

ادامه داد:اګه دیرت نشده میخوام ببرمت یک جاییو بهت نشون بدم

به ساعتم نګاه کردم وګفتم:هنوز یک ساعت وقت دارم تا دعوا کردن شایان

آریو:خوبه پس!

سرعت ماشینو زیاد کرد.انداخت توی اتوبان ودستشو ګذاشت روی ضبط.صدای حمید عسکری بلند پیچید توی ماشین.هیچوقت فکرشو نمیکردم یک روزی انقدر عاشق یک آهنګ بشم

نمیدونی از اولین آدم ها چقدر از نبودنت ترسوندنم

یک دنیا میګفتن دلش با تونیست یک دنیا کنارتو سوزوندنم

با اینکه خیلی بد شنیدم ازت ولی نخواستم یکیشو باور کنم

میخواستم به هرشکلی هست قلبتو به این احساسی که هست بهتر کنم

خواهش میکنم تو بی رحمت تر نشو

وسط آهنګ داد زدم

من:آریو صداش خیلی بلندهههههههههههه

لبخندی زد وګفت:میخوای یک کاری انجام بدی؟

من:چیییییییی؟

آریو:به سقف ماشین نګاه کن

چشمام کشیده شد به سقفش که دیدم ای دل غافل یک تیکه از سقف نیست! تقریبا مثل مربع بود.

اشاره کرد به بالا وګفت:میتونی سرتو از این تو ببری بیرون

از خوشحالی جیغی کشیدم وګفتم:راست میګی؟؟؟؟؟؟؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد.دیګه مجال ندادم واز روی صندلی بلند شدم.سرمو تا بردم بیرون باد تندی به صورتم خورد وشالم از سرم افتاد.یک دستمو ګرفتم به شالم واون یکی هم آزاد توی هوا تکون میدادم.یعنی یکی منو میدید فکر میکرد از تیمارستان فرار کردم.

شیر شدم ودوتا دستمو باز کردم وسرمو بردم بالا

من:خیلی خوبهههههههههههههههههههه خیلییییییییییییییییییی

قهقه ام به هوا رفت وبا لذت سرمو تکون دادم وچشمامو بستم.باد شلاق وار نبود انګار داشت صورتمو نوازش میکرد.

یک ماشین از کنارمون رد شد وبرام بوق زد.خوب که دقت کردم چندتا پسر توش بودن داشتن دست میزدن ومیرقصیدن! فکر کنم از من خرسند تر بودن!!!

حس کردم یک چیزی از تو ماشین داره مانتومو میکشه پایین.سرمو اوردم پایین که ګفت:بیا تو بسه دیګه

فهمیدم دیګه بسه.دل ازش کندم ونشستم سرجام.

سرخوش ګفتم:هیچوقت انقد شارژ نبودم!

لبخندم کش اومد وردیف دندون هامو به نمایش ګذاشتم.کاش می شد همش با آریو بودم.واقعا با اون بودن بهم خوش میګذشت.درسته یک جاهایی واسم حریم میذاشت اما بازم عالی بود حسی که پیشش داشتم

یک جا بند نبودم وهمش به اینور وانور کخ میریختم که ګفت:یک جا بشین بچه

من:نوموخوام

آریو:عه بچګونه صحبت نکن

من:چرا؟؟؟

آریو:بزرګ شدی چون

من:آقا دیګه!

آریو:خوب نیست بچه جان.جامعه این چیزا رو نمیطلبه

واسه من معلم بازی درمیاره ایششششش

رومو کردم به سمت پنجره ګفتم:اما بعضی چیزا واقعا دست خودم نیست.

تو دلم ګفتم:مخصوصا قلبم

یک ګوشه نګه داشت وګفت:رسیدیم

تازه از فکر دراومدم وبه اطرافم نګاه کردم.هیچ چیز خاصی نداشت.فقط یک تونل بود که کنارش یک صندلی داشت! همین!

آریو:اون صندلی رو خیلی دوست دارم

در ماشینو باز کردم.بی اراده رفتم سمت صندلی و روش نشستم.

بعد چند ثانیه کنارم نشست.نفس عمیقی کشید وګفت:همیشه دوست داشتم با یک نفر خاص بیام اینجا

مغزم سریع فرمان داد که خاص یعنی چی؟خاص یعنی مخاطب خاص آیا ؟؟!!!

ادامه داد:تاحالا با کسی اینجا نیومدم.این تونل واین صندلی آرامش بخش ترین چیز تو این دنیا هستن.

سرمو چرخوندم ودوباره به اون تونل نګاه کردم.دوست داشتم برم توشو نګاه کنم.کنجکاو شده بودم اساسی!

لم داد به صندلی وګفت:خوب تعریف کن

من:چی بګم؟

آریو:از خودت

چرا میخواست از من بدونه؟

من:درباره چه چیزی بګم؟

اریو:اینکه چرا اینجای؟اصلن چرا به من اعتماد داری؟

ذهنم کشیده شد به اولین دیدارمون.همون موقع که ازم دزدی کرد وفرداش پس اورد.

لبخندی زدم وګفتم:زمانی که دوربینمو پس اوردی اعتماد به دلم افتاد و زمانی که لنز برام خریدی اون اعتماد محکم شد!



تاریخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 | 02:12 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب