تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل شانزدهم)

ای بابا چرا انقدر عصبانیه.مګه حالا چی شده؟

یک نګاه به آرمان کرد وګفت:تو مګه نباید از مامان پرستاری کنی.اینجا چیکار میکنی؟

آرمان:بابا پیشش هست.اومدم بیرون باید به توام جواب پس بدم؟

آریو:نخیر حواست باشه بفهمی داری چیکار میکنی

آرمان:هرکاری کنم خودم میدونم نه تو

آریو:دهن منو باز نکن آرمان

آرمان:باز کنم چه غلطی میخوای بکنی؟

دیدم وضعیت خطریه.خودمو انداختم وسط وګفتم:بچه ها با هم دعوا نکنید.دوست باشید

اصلا بهم محل هم ندادن

آریو:احترام بزرګترتو نګه دار آرمان.

تا خواست آرمان حرفی بزنه سر آستین آریو کشیدم وګفتم:بس کنید دیګه.یعنی چی دوتا برادر به جون هم افتادن.خجالت بکشید

همانطور آستینشو کشیدم وګفتم:اګه آریو میخوای منو برسونی که بیا اګرم نه که خودم میرم

یک نګاه بد به آرمان انداخت وګفت:برو ماشین چند قدم پایین تر پارکه منم الان میام

دیګه حتما دوتایی شون از پس هم برمیان.ولشون کردم.سوئیچ از دستش ګرفتم ورفتم سوار ماشینش شدم.حدود ۳ دقیقه بعد هم آریو اومد.نفهمیدم دیګه به هم چی ګفتن.تا آریو نشست تو ماشین اخم هاش منو ترسوند.چیزی نګفتم وبهتر دیدم ساکت باشم.

زد تو دنده وحرکت کرد.

با یک لحن خاصی ګفت:چی بهت میګفت؟

سرمو چسبوندم به شیشه ماشین وګفتم:هیچی

آریو:هووووووم باشه


آرمیتا : (نوشته فاطمه دیبا)

به آریو و رفیعه زنگ زدم كه واسه شام بیان خونه من،اولین بار بود كه آریو قرار بود بیاد خونم واسه همین باید سنگ تموم میذاشتم،قبلشم به مریم زنگ زدم تا بیاد پیش من چون چند روز پیش واسش یك اتفاقاتی افتاده بود كه مجبور شد بره خونه دوستش منم گفتم بیاد پیش خودم كه هم من تنها نباشم هم اینكه بالاخره فامیلیم با هم و درست نیس خونه غریبه بمون...از اینكه شنیدم چند هفته است كه اومده اینجا و آریو خبر دار بئده ولی بهم چیزی نگفته خیلی ناراحت شدم ولی گذاشتم به روی خودم نیاوردم.

همه چیز آماده بود،میز شام،میوه،شیرینی،دسر...رز های قرمز هم روی میز خودنمایی میكردن و نور شمع ها جلوه خاصی بهشون بخشیده بودن.

رفتم دوش گرفتم و در حال حاضر شدن بودم كه در خونه به صدا در اومد.طبق حدسم رفیعه بود كه با لبخند كج همیشگی وارد شد:

-بح بح سلام آرمیتا خانوم!چه عجب شما ما رو دعوت كردی!

-عجب رویی  داری دختر...تو كه همیشه اینجایی...منم كه روی خونه شما رو ندیدم!

-باشه بابا تو بردی.

و بعد یك نفس عمیق كشید و گفت:

-واااااای چه بویی!خودت غذا درست كردی؟

-اره ولی مریم هم كمكم كرد.

مریم كه انگار منتظر این حرفم بود از اتاق اومد بیرون و با رفیعه سلام و احوالپرسی كرد و منم به همدیگه معرفیشون كردم.

-گفتم خودت تنهایی نمیتونی از پس این كارار بر بیای نگو یه خانومممم كمكت میكرده!

در جواب این حرف رفیعه گفتم:

-میخوام ببینم اون روزیو كه دعوتم كردی خونتون و نیمرو میذاری جلوم...تو كه عرضه همین كارم نداری!

و بعد شروع كردم به نخودی خندیدن كه مریم گفت:

-عههه آرمیتا اینقد رفیعه خانومو مسخره نكن گناه دارن

-این رفیعه گناه داره؟نه باابا این بشر شیش متره زیر زمینه!

رفیعه كه هم از دست من حرصش گرفته بود و از تعریف مریم خوشش اومده بودد خودشو به مریم نزدیك كرد و در حالی كه میزد رو شونش گفت:

-بازم مریم جون!دمت گرم ابجی كه هوامو جلوی این غول بیابونی داری!

-به من میگی غول بیابونی؟الان حالیت میكنم.

و بعد در حالی كه دنبالش میكردم هر چی فحش بلد بودم نثارش كردم اونم كه از خنده غش كرده بود داشت از دستم فرار میكرد به خاطر همین سرعتش كم شد و بالاخره بهش رسیدم و شالشو دور گردنش سفت كردم و خواستم خفش كنم.حالا نوبت من بود كه بهش بخندم و اون هر چی فحش بلده به هفت پشتم بده...نمیدونم آریو كی زنگ زد و مریم درو باز كرد واسش كه یكهو چشمای از تعجب گرد شده آریو رو دیدم كه داشت به من و رفیعه نگاه میكرد.اصلا حواسم به رفیعه نبود كه دیدم فقط صدای خس خس میاد،تا برگشتم دیدم رفیعه به نفس تنگی افتاده رو زمین و داره با نفس های عمیقش كل هوای اطرافشو میبلعه.آریو كه این صحنه رو دید دسته گل های رز رو انداخت زمین و رفت سمت رفیعه،اما من كه ذوق زده بودم با خوشحالی رفتم سمت گل هایی كه آریو واسم گرفته بود و با لذت بوییدمشون و گفتم:

-وااااااای آریو مرسی!

وقتی بعد چند ثانیه هیچ جوابی نشنیدم برگشتم سمتشون كه دیدم رفیعه داره شالشو سرش میكنه و آریو و مریم با نگاه سرزنش آور به من نگاه میكنن.

-چت شده تو رو آرمیتا؟داشتی دوستتو خفه میكردی بعد اونوقت از دیدن چهار شاخه گل ذوق میكنی؟چقد سنگ دل شدی!

در حالی كه با بی خیالی شونه بالا مینداختم و میرفتم سمت گلدون تا گل ها رو بذارم توش گفتم:

-آره بابا،در روز اینقد از این غشی ها میبینم كه واسم عادی شده...بعدشم این بشر هفت تا جون داره من میدونم حالا حالاها از شرش خلاص نمیشم.

رفیعه كه جون تازه گرفته بود گفت:

-میخوای یه شام بهمون بدیا...قبلش باید تا سر حد مرگ ببری مارو!

و بعد روشو سمت آریو گرفت و گفت:

-نگران نشید شما...ما به این رفتار های خنگولانه خواهرتون عادت كردیم.

آریو هم لبخند كجی تحویل رفیعه داد در حالی كه به آخرین تیكه رو سمت رفیعه انداخت روی كاناپه نشست:

-به هر حال رفیعه خانوم.درست نیست كه شما رو زمین بشینین و ما رو مبل!

در این بین با نگاهم اطراف خونه رو برانداز كردم كه مریمو پیدا كنم كه دیدم داره با عجله و در حالی كه محتویات داخل لیوان رو هم میزنه به سمت رفیعه میره...با دیدن این صحنه  من غش كردم از خنده وآریو لبخندی زد بیچاره مریم خیلی خجالت كشید.

سر میز شام كه فقط داشتیم با هم كل كل میكردیم ولی اون وسط خودشیرینی های رفیعه برای آریو خیلی خنده دار بود.منم ته دلم به این كاراش میخندیدم،آخه اون هنوز اریو رو نمیشناسه كه چقد مغروره و از دخترای حاضر جواب بیشتر خوشش میاد نه كسانی كه خودشونو واسش كوچیك كنن.دیگه آخرای شام بود كه مریم بحث صاحب خونه مردشو وسط كشید و من با رفیعه با دقت به حرفاشون گوش میكردیم.انگار جریاناتی داشتن واسه خودشون ولی اون وسط شنیدن اسم دختری به نام ترمه خیلی واسم عجیب بود.انگار یه بار دیگه هم اسمشو شنیده بودم ...كسی كه دانشجو عكاسی بود...كسی كه...آهان...اون روز سر كار آریو یه گروه از بچه های عكاسی اومده بودن كه بینشون یه دختر به نام ترمه بود و خیلیم سر نترسی داشت.تو افككارم غرق بوددم كه دیدم آریو صورتشو آورده جلو و در حالی كه دستشو تكون میده میخواد منو از فكرم بیاره بیرون.لبخند كجی تحویلش دادم و با حالت مرموزانه ای ازش پرسیدم:

-تو این ترمه رو از كجا میشناسی؟

آریو كه جا خورده بود چن بار پلك زد و به دستپاچگی گفت:

-اووومممم....خب...یه دختره دیگه،همكلاسی مریم.

مریم هم حرفشو تصدیق كرد و گفت:

-آره دوست منه.آریو منو بهش معرفی كرده بود.

آریو كه توقع این حرفو نداشت از سر حرص چنگال تو دستشو فشار داد و نگاهشو سمت بشقابش انداخت.اما من با اصرار بیشتر دستامو زیر چونم قفل كردم و یه ابرومو انداختم بالا و گفتم

-و شما از كجا میشناختیش؟

-گفتم كه بهت!

-ولی كامل نبود

آریو كه داشت دنبال دروغ مناسب میگشت یكدفعه چشماش برق زد و با خوشحالی گفت:

-آهان.ترمه همون دختره ایه كه تو شركتمون تو گروه عكاسی كار میكنه.

وسط حرفش گوشی رفیعه زنگ خورد.تا چشمش به گوشیش افتاد گرفت سمتم.با دیدن اسمش از تعجب بلند گفتم:

-نریمان لشكری!!!!

اما انگار آریو از من متعجب تر بود گفت:

-نریمانه؟چرا زنگ زده؟چی میگه؟

رفیعه كه خودش هم تعجب كرده بود گفت:

-نمیدونم به خدا.اصلا جوابشو نمیدم.

اما آریو اصرار داشت كه جواب بده.بالاخره بعد از مكالمه چند دقیقعه ای فهمیدیم قرار گذاشتن كه فردا شب با رفیعه برن كافی شاپ.مثل اینكه قراره چیز مهمی به رفیعه بگه! آریو رو كه نگاه كردم با صورت قرمز شدش مواجه شدم كه داشت  زیر لب با خودش حرف میزد و بعد چندد لحظه نفسشو اهسته داد  بیرون و با چنگال  با كاهوی توی ظرف بازی كرد.

بقیه شب هم به جمع كردن میز و منچ بازی كردن ختم شد.انګار آریو یک چیزی میخواست بهم بګه اما احساس میکردم جلو خودشو داره میګیره.خیلی تو خودش میرفت.خیلی زیاد.

دیگه آریو داشت بلند میشد تا بره كه من یاد یه چیزی افتادم و بهش گفتم صبر كنه.و با سرعت رقتم سمت اتاقم و جعبه ساععت رو از تو كشو برداشتم و در حالی كه میرفتم پیش اریو گفتم:

-اینم به خاطر اون كادو خوشگلت

آریو كه هیچ توقع این كارمو نداشت چشماش برق شدن و گفت:

-مرسی خواهری.حالا چی هست این؟

-بازش كن خب!

تا چشمش به ساعت تو جعبه افتاد خوشحالیش چند برابر شد و بدون معطلی انداخت دور دستش و برای بار هزارم ازم تشكر كرد.

اما میدونستم یک چیزی شده که آریو بهم نګفت

(بیمارستان امام رضا.ایستگاه پرستاری)

از این اتاق به اون اتاق میرفتم و مریض ها رو چك میكردم.با هر دفعه دیدن كیانی هم اعصابم بهم میریخت و دوست داشتم خودكار تو دستمو تو اون چشماش فرو كنم.با هر چیزی میتونستم كنار بیام اما لبخند های معنی دارشو نمیتونستم تحمل كنم.هر بار كه منو میدید برای اینكه حرصمو در بیاره پوزخند میزد و از كنارم رد میشد.

آخرای شیفتم بود و در حالی كه از خستگی احساس كوفتگی  میكردم از فاطمه بهزادفر خداحافظی كردم و از بیمارستان اومدم بیرون و به سمت ایستگاه اوتوبوس حركت كردم...داشتم زیر لب با خودم غر غر میكردم كه یه ماشین كنارم تزمز زد.تا قیافه كیانی رو دیدم با حرص گفتم:

-بفرمایید.كاری داشتین؟

كیاننی كه از این حرفم تعجب كرده بود چونه خوش فرمشو جمع كرد و گفت:

-چقد عصبانی هستین خانوم نیرومند.چیزی شده؟

-ببخشید.ولی به اندازه كافی خسته ام.میشه بیرون از محیط بیمارستان سر به سرم نذارین؟

-من فقط میخواستم بگم حالا كه مسیرمون یكیه تا یه جایی برسونمتون.

-خیلی ممنون اما پیاده برم بهتره!

كیانی هم با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و با سرعت از كنارم رد شد.همین كه جز یه نور قرمز از چراغ های ماشینش باقی نمونده بود به خودم لعنت فرستادم تا دفعه بعد یكم از غرورمو كنار بذارم و مجبور نشم این همه راه رو تا ایستگاه پیاده برم.


تاریخ : جمعه 9 مرداد 1394 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب