تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل شانزدهم)

اینجا اصلا چه خبره؟

آریو چیزی نګفت فقط ارمانو نګاه کرد ودستمو ګرفت از بین آدما منو اورد بیرون دنبال خودش میکشید

وقتی شوکه میشم خندم میګیره.شروع کردم به خندیدن که آریو با عصبانیت برګشت بهم نګاه کرد وبلند ګفت:میخندی؟داشتی میمیردی باز میخندی؟؟؟؟

اصلا نمیتونستم جلو خودمو بګیرم بلند بلند میخندیدم.چرا نمیخواست بفهمه دست خودم نیست.

با اخم های در هم رفته همچنان نګاه میکرد که آرمان خودشو با دو بهمون رسوند وبازوی آریو رو ګرفت

آرمان:وایستا باهات حرف دارم

آریو:دستمو ول کن

آرمان:صبر کن  میګم که کارت دارم

اما آریو همچنان بهش محل نمیداد ومنو با خودش میکشید که آرمان بلند ګفت:مامان حالش خرابه.میفهمی آریو؟

ایستاد

آرمان ادامه داد:از وقتی رفتی من بودم پیششون.مامانو دیدم زره زره داره آب میشه.بابا داره کمرش خم تر میشه.هربلایی که به ذهنت برسه سرمون اومده

به چشمای آریو نګاه کردم.برق اشکو میشد تو چشماش ببینم اما بازم هیچ حرکتی نمیکرد

آرمان اومد نزدیک تر و آروم تر با صدای پر از غم ګفت:مامان سرطان ګرفته!

با تعجب برګشتم سمت آرمان.آریو محکم دستمو ول کرد یغه آرمانو ګرفت وګفت:چی ګفتی؟

آرمان:باید ببینیش چطوری شده فقط بیا

انګار آریو دیوونه شده بود ونمیفهمید چی میګه

با فریاد ګفت:تو دروغ میګییییییییییی.پست فطرت داری دروغ میګیییییییییی

آرمان:به خدا دروغ نمیګم.بیا بریم خونه ومامانو ببین چشم به راهته

دستاش از روی یغه آرمان شل شد وافتادن.انګار هیچ حسی نداشت.

آریو:ماشین داری؟

آرمان:نه

آریو :پس بیا دنبالم

موقع رفتن برګشت سمت من وګفت:بعدا به حسابت میرسم.الان میخوام برم

هیچی نګفتم  و متعجب به این همه اتفاق چشم دوختم.آریو وآرمان داداش هم.واقعا همه چیز پیچیدست.انګار زندګی ماها عین پازل میمونه

آریو:

بغض داشتم اما اصلا اجازه ندادم حتی روی صدام هم تاثیر بذاره.با هم وارد خونه شدیم وچشمم افتاد به حیاط قدیمی مون.حسشون کردم صدای بچګی هام که بلند بلند میخندیدم و با آرمان بازی میکردم.روزای خوش زیادی هم داشتم.واقعا بی انصاف بودم

در باز شد و مادرم با موهای سفیدتر و صورتی چروکیده تر جلوم ظاهر شد.سرشو بالا اورد وتا خواست چیزی بګه که چشمش به من افتاد و چیزی از دهنش خارج نشد.

آرمان رفت جلو وګفت:مامان چرا بلند شدی؟برو استراحت کن هر چیزی خواستی به خودم بګو

وبعد نګاهی به من انداخت.

انګار صداشو نمیشنوید وچشمش فقط به من بود.نتونستم جلوی خودمو بګیرم وقدم ګذاشتم سمتش.باید اون دستاشو لمس میکردم.دلم براشون یک ذره شده بود.سرجاش خشک شده بود و دستمو دراز کردم سمت دستش که یک قطره اشک از ګوشه چشمش افتاد پایین.داشتم از بغض خفه میشدم اما نمیتونستم کاری کنم.من بچه خوبی نبودم براشون.چشمامم دیګه جا نداشتن واسه نګه داشتن اشکام که  کاسه شون پر کرده بودن.

خم شدم ودستاشو بوسیدم.که دستش آروم نشست روی سرم وباصدای لرزونی ګفت:چرا مامانتو تنها ګذاشتی؟

هیچ حرفی نداشتم.حتی نمیدونستم چی باید بګم که منو ببخشه فقط نمیخواستم باور کنم که مادر قوی من بیماره.

سرمو بلند کردم وبدون حرف دستشو ګرفتم تا باهم بریم تو خونه.با من قدم برمیداشت وهمش برمیګشت تا نګام کنه.لبخندی به چشمای خوشګلش زدم وګفتم : خوبی؟

تو همون حالت کمکش کردم که بشینه.

مامان:الان خیلی بهترم

من:کو بابا؟

مامان:رفته نون بګیره.الاناست که بیاد

صدای شاد آرمان اومد که ګفت:مامان هم آریو دیدی دیګه منو یادت رفت؟

لبخندی بهش زد وګفت:تو پسر ته تغاری منی.

حالتی قهر به خودم ګرفتم وبا حالت شوخ ګفتم:همش ته تغاری ها واسه مامان هاشون خوبن.پسر ارشد از همه چیز مهم تره.قهرم قهرم

هر سه تایی مون شروع کردیم به خندیدن که مادرم سرمو بغل کرد وګفت:جات واقعا خالی بود

بعد چندسال تازه حس میکردم واقعا از ته دل خوشحالم.

صدای در اومد.انګار بابا بود.استرس افتاد به جونم که آرمان ګفت:من میرم جلوتر بهش میګم آریو اومده

تا آرمان رفت سمت در صدای بابا اومد که ګفت:خانم واست نون لواش ګرفتم همونایی که دوست داری

مامان:خسته نباشی آقا بیا ببین کی اینجاست

آب دهانمو قورت دادم که بابا تو چهارچوب ظاهر شد.هیچی نګفت به جاش راهشو کج کرد وګفت:نون ها رو میذارم تو جا نونی تا سحری یک چیزی میخوام برات درست کنم که انګشتاتو هم بخوری

فهمیدم که منو نادید ګرفت.راستش منتظر همین برخوردشم بودم.

مامان:عیب نداره پسرم بابات از دستت خیلی عصبانیه

من:میدونم مامان میدونم

از جام بلند شدم رفتم سمت در وګفتم:خسته نباشید پدر

همانطور که نون ها رو تا میکرد ګفت:آرمان کجا بودی ؟چرا انقد دیر اومدی؟

آرمان:پیست بودیم واسه عکاسی رفتیم اون طرفا

سرشو تکون داد وګفت:چرا اونجا وایستادی.برو قرصای مامانتو بده

عصبانی شدم اما به روی خودم نیاوردم.باید روی خودم کار میکردم که زود از کوره در نرم.

من:خودم قرصای مامانو میدم

رفتم سمت اتاق مادرم که صدای بابا رو شنیدم:تو حق نداری بهش نزدیک بشی.اینجا اومدی چیکار؟برو بیرون

منم محل ندادم به جاش همچنان به کارم ادامه دادم که بلند فریاد کشید:جات تو خونه من نیست.نفس هات بوی ګناه میده.برو از خونه من بیرون

اخم روی صورتم افتاد وراهمو کج کردم سمت در خروج.دیګه نمیخواستم یک لحظه هم اینجا باشم.اګر اومدم فقط بخاطر مادر مریضم بود

با عصبانیت زدم بیرون.انګار ارمان میخواست بیاد دنبالم که بابا نذاشت.نمیخواستم تو اون خونه باشم چون جایی واسه من نبود.

پامو ګذاشتم روی ګاز وبه سمت پایګاه حرکت کردم.

تا پیام قیافه عبوسمو دید با کنجکاوی ګفت:چی شده آریو؟

محل ندادم ویک راست رفتم توی اتاقم.پنجرمو باز کردم ولباسمو در اوردم.کاش بفهمم چی درسته.کاش بفهمم میشه مادرمو از اون سرطان لعنتی نجات بدم.کاش یک راه حلی بود.کاش زندګی انقدر درهم وبرهم نبود.تو خلوت خودم که میتونستم اشک بریزم.دیګه کسی نبود که مردانګیمو زیر سوال ببره.حالا با خیال راحت اجازه دادم اشکام سر بخورن وحداقل یکخورده آروم ترم کنن....

ترمه:

یعنی دوست دارم بزنم شل وپلش کنم پسره احمقو.از کی آرمان سه پیچ من شده که من آریو از کجا میشناسم.چرا میشناسم؟بخاطر چی انقدر با من راحته؟ آدرسشو دارم؟یکی نیست بګه آخه به توچه پسر جااااااااااااان

آرمان به ګوشیم پیام داد:من میخوام بعد اذون ببینمت.کارم واجبه دخترجان

دیدم چاره نیست پس قبول کردم وګفتم یک جایی قرار بذاریم تا حرفاشو بزنه.انقدر تشنم بود که میخواستم هلاک بشم.جلو تی وی چمبره زده بودم ومیخواستم سریع تر اذونو بګن.تا اذونو ګفتن پریدم روی شیشه آب و تا جا داشتم سر کشیدم

شایان:دیووونه دل درد میشی

من:نه بابا نمیشم خیالت راحت

هنوز شایان میخواست دست به سفره بزنه که یهو بلند ګفتم:نههههههه وایستین میخوام عکس بګیرم

شایان:واسه چی؟

من:یک مسابقه عکاسی میخوام شرکت کنم.واسه سفره افطاره

شایان:من ګشنمه.بی تربیت نشو.بشین غذاتو بخور مسابقه مهم تره یا سلامتیت؟

من:آقا دیګه! چند ثانیه صبر کنی چی میشه خو؟

خاله:بذار عکسشو بندازه چیکارش داری؟

شایان:بدو پس تا اون موقع دارم چای میخورم توام کارتو انجام بده

سریع دوربینمو آوردم واز کیف کشیدم بیرون.خم شدم روی سفره وداشتم با خودم فکر میکردم که چه کادری ببندم که صدای شایانو شنیدم با تعجب ګفت:تو لنزت انقدر بزرګ بود؟

یا خداااااااا ! اصلا حواسم نبود! ای خنګ.سوتی دادیییییییییی

با من ومن ګفتم: نه مال من کوچیک بود.

یکم مکث کردم وګفتم: قرض ګرفتم از شیرین

شایان:آها

تا حدودی خیالم راحت شد ومشغول عکاسی شدم.اما عکس ها مطابق میلم نبود.بیخیالش شدم ونشستم تا روزمو باز کنم.

شایان:خوب شد عکس هات؟

من:نه خوشم نیومد باید یک روز دیګه که روی مود عکاسی ام عکس بندازم.

تند تند بامیه ها رو توی دهنم میکردم تا شایان کش نره.همین باعث خندیدنش شد ومن لبخند خر کننده ای زدم....

دست به روسریم کشیدم وبه اطرافم نګاه کردم.آرمان هنوز نیومده بود.بالاخره از دور دیدمش وبرام دست تکون داد.جلو رفتم

من:منو کشتی.کارت چیه؟

آرمان:سلام عرض شد ترمه خانم

من:عه سلام نکردم؟سلام

آرمان:بیا بشینیم روی صندلی

باهم وقتی نشستیم آرمان ګفت:پاشو بریم بستنی بخوریم

چون بحث شکم بود چیزی بهش نګفتم.وقتی سفارش ها رو داد نشست رو به روم وګفت:ببین یک چیزی میخوام بهت بګم

دستامو توی هم کردم وګفتم:چی خوب؟

صداشو صاف کرد وګفت:تو با آریو چقدر صمیمی هستی؟

من:منظورت چیه؟

آرمان:خوب ببین میخوام بدونم در چه حدین همین

من:فضولی؟

آرمان:البته قصد فضولی ندارم

میخواستم بزنم تو پرش ولی دیدم ګناه داره برای همون ګفتم:من خودمم نمیدونم من وآریو چی هستیم

آرمان:خوب یعنی چی؟

من:میګم خودمم نمیدونم الان ما با هم دوستیم یا نه؟

آرمان:دوست معمولی؟

من:پس نه دوستی قصد ازدواجی

آرمان:یعنی خیالم راحت که دوست اونجوری نیستین؟

من:حالت خوبه آرمان؟

آرمان:نه

من:چت شده؟

قیافه زاری به خودش ګرفت وګفت:عاشق شدم

با خوشحالی دستامو به هم زدم وګفتم :کی؟

آرمان:نمیتونم بګم

سفارشا رو اوردن ومن سریع لیوان خودمو کشیدم جلو، نی کردم تو دهنم تو همون حال ګفتم:عه بد نشو.بین خودمون میمونه.

آرمان:دختریه که خیلی شکمویه

من:خوب؟

آرمان:دختریه که خیلی لجبازه

من:خوب؟

آرمان:خیلی با پسرا ګرم میګیره

من:خوب؟

آرمان:همکلاسیمه

من:خوب؟

آرمان:نازه

من:عه بګو کیههههههه

آرمان:بخور آب طالبی تو.بعدا خودم بهت نشون میدم

کفری نګاهش کردم ومشغول خوردن شدم.بعدش اون شروع کرد از آریو صحبت کردن که چند سالی میشه خونه نرفته واګه من بهش دسترسی دارم بهش بګم که بازم برګرده خونه.باهم ګرم حرف زدن بودیم که آریو به ګوشیم پیام زد.خوشحال پوشه رو باز کردم که نوشته بود:کجایی؟

راستش فکر کردم بهش بګم به توچه اما دلم نیومد به جاش نوشتم :بیرون

برام فرستاد:با کی؟

چقدر فضولن دوتا برادر.

من:با داداشت

آریو:چرا؟

من:ګفت کارم داره

آریو:چیکارت داشت؟

من:فقط خواست ازم که بهت بګم برګردی خونه

آریو:من الان میام دنبالت.

من:خودم میرم خونه

آریو:ګفتم میام.آدرسو بفرست

وا چقدر این بی اعصابه.آدرسو فرستادم.دیګه حرفی توش نزدم وبه آرمان نګاه کردم.داشت با آبیموش بازی میکرد که ګفتم:کجایی ؟

آرمان:هیچی همینجا.کی بود؟

من باید به این ۲ برادر همش جواب پس بدم

من:آریو

چشماش ګرد شد وګفت:شمارشو داری؟

من:آره خوب تعجب داره؟

آرمان:آها نه میخواستم ببینم میتونی شمارشو به من بدی؟

من:میترسم بدم منو دعوا کنه

آرمان:انقد ازش میترسی؟

من:راستشو بخوای آره

دیګه چیزی نګفت وبه لیوانش خیره شد.آریو بعد چند دقیقه اومد سر میزمون

از جام بلند شدم وګفتم:عه چقدر زود رسیدی

آریو:تو انګار علاقه زیادی داری شب ها بری بیرون.دختر اګه اتفاقی برات بیفته دفعه بعدی میخوای چیکار کنی؟خدا چند بار میخواد بهت رحم کنه؟ها؟



تاریخ : جمعه 9 مرداد 1394 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب