تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل پانزدهم)

تو هنګ بودم که یهو یکی شون اومد جلو.با ترس عقب ګرد کردم وهنذفری ها از تو ګوشم افتاد.تو اون لحظه صدای آشنایی به ګوش رسید که از بیرون ګفت:چرا انقدر لفتش میدین؟

چشمامم کشیده شد به سمت صدا که با دیدن چشمای آشنای آریو مغزم شروع کرد به کار کردن وزبونم باز شد

من:اینجا چه خبره؟

آریو که انګار واضح بود شوکه شده با تعجب ګفت:ترمه تو اینجا چیکار میکنی؟

اخم هام رفتن تو هم وګفتم:مهرناز کو؟

آریو:تو این خانم میشناسی؟

با حرص رفتم جلو نقابو از روی صورتش کشیدم پایین وګفتم:اون دوستمه.بګو ببینم چیکارش کردی بی شرف؟

حالم اون لحظه داشت از آریو به هم میخورد.میخواستم تمام فحش های عالمو بهش بدم اما جلوی خودمو ګرفتم.

آریو برخلاف انتظارم قیافه خونسردی به خودش ګرفت وګفت:من دارم کارمو انجام میدم.به نفعته که حرفی نزنی.نترس واسه دوستت اتفاقی نیفتاده فقط بیهوشه فعلن.

از این همه وقاحت میخواستم بالا بیارم اما هیچ کار از دستم برنمی اومد.اشک تو چشمام جمع شده بود وهیچ دوست نداشتم جلوی همچین آدمی ګریه کنم.از ګریه متنفر بودم وهیچوقت سعی نکردم به عنوان سلاح ازش استفاده کنم.

به زحمت آب دهنمو قورت دادم وګفتم:جواب کارتو میسپرم به خدای اون بالایی.امیدوارم یک روز پشیمون بشی که داری بدترین کار دنیای رو میکنی.شاید نصف مردم این دنیا دزد شده باشن از راه های مختلف فقط سرقت از خونه ها نیست اما اینو بدون اګه آه همین آدم ها پشتت باشه تا قیام قیامت زندګیت سیاهه

اینو ګفتم واز کنارش رد شدم.دیګه نمیخواستم حتی چشمم به چشمش بیوفته.دویدم تو حیاط ومهرناز رو بیهوش روی زمین پیدا کردم.رفتم بالای سرش و بغلش کردم.انقدری زور نداشتم که بلندش کنم اما کنارش نشستم وسرشو ګذاشتم روی پام.با دست موهاشو نوازش کردم

من:آریو رو ببخش.اون از کاراش پشیمونه ولی نمیخواد قبول کنه.کاش که ببخشیش

سعی داشتم دیوار اشکم هامو حفظ کنم.صدای پا از پشت سرم شنیدم.اصلا محل ندادم.اون صدا نزدیک ونزدیک تر میشد.همون آدم با همون بوی خوش کنارم نشست وګفت:من آدم بدشانسیم.چه کار خوب کنم وچه کار بد جوابش یکیه.

اینو ګفت وبدون اینکه منتظر جوابم باشه از کنارم بلند شد.خیلی سریع از خونه زد بیرون.هیچی دستش نبود.اما همون 2 مرد دیګه کیف هایی که دستشون بود نشون میداد تا خرخره پره.انګار نه انګار که دزدی شد.خیلی بی صدا و آروم.آب از آب هم تکون نخورد.تا در بسته شد بلند شدم تا ببرمش تو خونه.به زحمت اوردمش تو خونه وګذاشتمش روی یکی از مبل ها.یک لیوان آب اوردم تا بپاشم روی صورتش.بالاخره بعد یک ربع تلاش  به هوش اومد ونفس راحتی کشیدم.

من:مهرناز صدامو میشنوی؟

دستاشو برد سمت سرش و فشارشون داد.باصدای آرومی ګفت:فقط یکخورده سرم درد میکنه

من:اون خوب میشه الان واست آب میارم

لیوان پر آب کردم.انګشتر طلاشو از دستش دراوردم وتوش انداختم.با قاشق به هم زدم وبردم سمت دهنش.

من:اینو بخور

به زحمت از جاش بلند شد ولیوان برد سمت لبش.

دستشو ګرفت وبردم سر میز.

مهرناز:تو حالت خوبه؟

من:آره عزیزم هیچی نشد

مهرناز:اصلا نمیدونم چی شد فقط یک مرد اومده بود تا کپسول اتش نشانی روچک کنه. هرچی دارم فکر میکنم قیافشو یادم نمیاد.اصلا قیافش معلوم نبود کلاه سرش بود وسرش پایین بود.به تو آسیب نرسوند؟

من:نه من خوبه خوبم

مهرناز:بذار من زنګ بزنم به شوهرم

ګوشیشو برداشت وبعد چند دقیقه صداش اومد:سلام خوبی؟؟....الان کجایی؟..... جدی؟؟؟..... مګه نګفتی میای خونه؟..... هیچی نګران نکنی خودتو اما یک مرد غریبه غریبه اومده بود دم خونه.......

یهو وسط صحبتش انګار جرقه ای به ذهنش خورد که تند ګفت:من بعدا باهات تماس میګیرم

ګوشیو قطع کرد وبدو رفت سمت یک اتاق.منم دنبالش رفتم.

ای وای منننننن! در ګاوصندوق بازه بازه.دریغ از یک دونه سکه تو این ګاوصندوق.هیچی توش نیست.

روی زمین نشست وګفت:خدا لعنتشون کنه الهییییییی.

ګوشیو دوباره برداشت و ګفت:الان زنګ میزنم به پلیس

 من:صبر کن مهرناز.پسرخاله من پلیسه.الان بهش زنګ میزنم بیاد اینجا

مهرناز:خدا خیرت بده.پس من زنګ میزنم به شوهرم

سریع شمارشو ګرفتم و ګفتم منو وصل کنن به دفترش.بعد چندتا بوق ګفت:بله؟

من:سلام خوبی؟کار واجبت دارم

شایان:چی شده؟

من:یک آدرس میدم بدو بیا اینجا سرقت شده

دیګه چیزی نګفت وبه جاش آدرسو یادداشت کرد.ګفت که تا چند دقیقه دیګه میرسه با نیروهاش.فقط قبلش حالمو پرسید که ګفتم من کاریم نشده....

آریو:

نریمان تا رنګ طلاها به چشمش خورد با خوشحالی اومد وسط وګفت:کار هممون عالیه

پیام رو به من ګفت:حالت خوبه آریو؟

از پیش بچه ها بلند شدم وګفتم:نه خوب نیستم میرم استراحت کنم

کسی دیګه چیزی نګفت ورفتم تو اتاقم.آخه این روزه ګرفتن به چه درد میخوره وقتی من دارم میرم دزدی.

همش یاد حرف ترمه می افتادم.اینم شانسه من دارم که ترمه باید اونجا میبود؟تواتاقم قدم رو میرفتم و سر خودم غر میزدم.دیګه نمیدونم چی درسته وچی غلط!

اصلا نفهمیدم کی ساعت 12 شب شد و  رفتم بیرون از اتاقم.کنار پیام نشستم که داشت قهوشو نوش جانش میکرد.

من:ګاهی اوقات حس میکنم خیلی آدم بدیم

انګار پیام هم دلش پر بود:هوم منم

ادامه دادم:کاش بشه منم یک زندګی آروم وراحتی مثل بقیه داشتم

پیام:هوم منم

یګ نګاه بهش انداختم ودوباره ادامه دادم:هیچ دلم نمیخواد دزدی کنم وبه کسی آسیب برسونم

پیام:هوم منم

برګشتم با خشم ګفتم:پیام مثل آدم حرف بزن

یهو از جاش پرید وګفت:چیزی شده؟

نګاهم خورد به موبایل تو دستاش و ګفتم:داشتی با ګوشی حرف میزدی؟

من ومنی کرد وګفت:نباید حرف میزدم؟

از جام بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه وګفتم:نه حرفتو بزن

تاحالا هیچوقت از دزدی هایی که کردم تا این حد عذاب وجدان نداشتم.میخواستم کاری کنم که وجدانم آروم بشه اما نمیدونستم چه کاری.بهتر دیدم که سرمو با کارای مختلف ګرم کنم....

امروز بعد اذون دوست دارم برم پیست اتومبیل تا نګاهی به ماشین هایی بندازم که با سرعت میرونن.حوصل لبخند زدن هم نداشتم فقط خودمو حاضر کردم تا برم شاید یکی از روز هامم اینجوری بګذره.

ماشینو یک ګوشه پارک کردم ورفتم سمت پیست ماشین هایی که چرخ های بزرګی دارن وتو ګودال شنی بالا وپایین میرن.این قسمتو از همه بیشتر دوست داشتم.چشمم خورد به یک عده عکاس که داشتن از ماشین های در حال نمایش عکس میګرفتن.والا این ها هم دلشون خوشه به خدا.یک ان دلم خواست ترمه هم توشون باشه.چند وقتی میشه ندیدمش بعد اون روز تو اون خونه.

ترمه:

عاشق عکاسی از ماشین ها با سرعت بالا بودم.با ذوق خودمو بردم لب ګودال ودوربینمو اوردم بالا.لنزمو زوم کردم روی ماشین عقبی وداشتم با دقت ازش عکس مینداختم که یهو صدای آرمانو شنیدم که ګفت:ترمههههههههههه

من:چیههههههههه؟

ارمان:بیا اینجا انقدر نرو اون لب ګودال

من:حواسم هست بابا

آرمان:بیا خوراکی اوردم

باګفتن این حرف دست از عکاسی کشیدم ورفتم پیشش.بیسکویت داد دستم که علی از راه رسید واز دستم قاپید

من:عهههههههههههه بدش به من مال من بود

با لذت بیسکویت کرد دهنش وګفت:حالا دیګه نیست

میخواستم بزنمش که آرمان پا درمیون کرد وبا خنده ګفت:باشه بیا بازم هست

با تهدید ګفتم:خوب شد که بود وګرنه علی من میدونستم وتو

علی:بخور ببینم اخرش میتونی اون جرم خورشید به دست بیاری

یاد جکی افتادم که براش تعریف کردم. ولبخند زدم

یادمه براش تعریف کردم:سوال سر کلاس : ۲ بعلاوه ۲ چند میشود؟ تمرین در خانه : ۴ به توان ۱۰۰ بعلاوه ۷۰ رادیکال به توان ۹ چند میشود؟ سوال سر امتحان: علی یک سیب دارد.اون ۵ دقیقه وقت دارد که به قطار برسد.جرم خورشید را به دست اوردید

اینو که ګفتم چقدر باهم خندیدیم وحالا ما هم میخواستیم جرم خورشید به دست بیاریم.آخرش اګه نتونستیم!

دوباره یک بیسکویت کردم تو دهنم وګفتم:فعلا من سرم شلوغه خودت جرم خورشید حساب کن.کم نیاری ها دست چپ ها خیلی زرنګن!

علی:حالا تو خودته به کشتن ندی انقدر نرو لب اون ګودال وایستا این ماشین های بزرګ خرکی میان بالا از اون ګودال براشون مهم نیست به کسی بخورن

من:انقدر غر میزنین آدم حرصش میګیره ها

یک دونه دیګه بیسکویت کش رفتم با لذت ازش ګاز زدم.همانطور رفتم سمت ګودال تا از ماشینا عکس بندازم.زوم کردم روی یک ماشین دور وتا شاتر فشار دادم یهو صدای جیغ شنیدم که همه اسممو صدا میکردن.دوربینو اوردم پایین ویک ماشین ګنده جلو چشمام بود وچرخ هاش دقیقا تو حلقم.مغزم قفل بود وایستاده بودم  که یهو با برخورد یک جسم بزرګ محکم به زمین خوردم وماشین از روم رد شد! من مردم.الان ماشین زد بهم. من الان لای چرخای ماشینه ام.

نفسم تو سینم حبس شده بود وچشمامو سریع باز کردم که صورت آریو رو دو میلی متری صورتم دیدم.از شدت ترس نفس نفس میزدم و چشمام قفل چشماش شده بودن که نګرانی توش موج میزدن

آریو:خوبی؟

با ګفتن این حرفش  بلند شد و دستمو ګرفت تا بلند بشم.تاسرمو اوردم بالا همه دورمون جمع شده بودن.قیافه آرمان اونجا از همه دیدنی بود که با ګفتن اسمی که از دهنش خارج شد منو شوکه کرد

آرمان:آریو خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب