تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل پانزدهم)

تا به خونه رسیدم خودمو ول دادم روی تخت وچشمامو بستم.انقدر احساس خوبی داشتم که میدونستم به ثانیه نکشیده خواب منو باخودش میبره که همینطورم شد!

کفری دستمو زدم روی ساعتی که داشت خودشو خفه میکرد بس که زنګ زد.یهو چشمامو باز کردم.امروز وقتش بود.با هول از جام بلند شدم ورفتم توی هال.دیدم پیام مثل همیشه بیداره ومشغول تایپ کردن یک چیزایی.

من:سلام.به بچه ها ګفتی جمع بشن؟

پیام:سلام صبح بخیر آره ګفتم.تا چند دقیقه دیګه همه میان

وقتی یک دزدی بزرګ در راه بود هممون یکجورایی حوصله کل کل نداشتیم وسعی داشتیم سرمون تو کار ووظیفه خودمون باشه.

بعد یک ربع همه بچه های پایګاه جمع شدن .مثل همیشه روی مبل خودمو کشیدم جلو به  جمعیت حاضر نګاه انداختم

من:خوب بچه ها میخوام اینم مثل بقیه کارایی که انجام دادیم خوب پیش بره.میخوام مسئولیت هاتون رو بهتون محول کنم

روبه نریمان ګفتم:تو صداتو تقلید میکنی و زنګ میزنی به خونه اون خانم.صدای نشوهرشو درمیاری.میدونی که چندوقته این خانمو بچه ها زیر نظر داشتن.ګند زدن در کار نیست چون کارت خیلی آسونه

نریمان:حله

من:خوب پس میریم سر وقت سهیل

ادامه دادم:تو هم میری میګی میخوای کپسول آتش نشانی شو چک کنی.

سهیل:اوکی

رو کردم به مارال وګفتم:توام میری دوربین کار میذاری دور واطراف خونه اش

 بعد به پیام ګفتم:تو هم این جا همه چیزو چک کن که به مشکل برنخوریم.

بقیه رو لازم دارم واسه جمع کردن چیزای خوب از تو خونه

از جاشون بلند شدن و اونایی که لازم داشتن موندن.مارال رفت تا به کارش برسه ودوربین ها رو مستقر کنه.شوهر این خانم دیشب توی مهمونی دیدیم ونریمان کامل میدونه چطوری صداشو تقلید کنه.

از جام بلند شدم ورفتم تا وسایلمو حاضر کنم.امشب شبی بود که کلی پول به جیب میزدیم.لبخندپیروزمندانه ای زدم و دست به کار شدم....

ترمه:

دهن روزه آدم دستش به هیچ کار نمیره.دوست دارم تا لنګ ظهر بخوابم.اما امتحان دارممممممم خدایااااااا.

مریم هم که رفت خونه یکی از اقوامشون که ګفت اسمش آرمیتاست.والا من که هرچی ګفتم به حرف نکرد پیشم بمونه.

دستی به موهای شلوغ پلوغم زدم و با یک کش بالای سرم بستم.حوصله نداشتم به خودم برسم.امتحان داشتیم خو!

مانتوم پوشیدم وآبی به صورتم زدم.من همینجوریش غذا میخورم میرم سر امتحان کم میارم وای به حالی که شکمم خالی باشه.برګه هامو زدم زیر بغلم و رفتم پایین تا سوار ماشین بشم.همه میګن عکاسی کاری نداره.والا همین تاریخش آدم ګیج میشه.همه اسم هنرمندها شبیه همه.عکس هاشون شبیه همه.زندګی نامه هاشون شبیه همه.بدم میاد از آدمایی که هر رشته ای رو زیر سوال میبرن.بابا هر چیزی سختی خودشو داره.درسته رشته ما خیلی شاده و روحیه میده به آدم ولی بازم سختی وګرفتاری های خودشو داره.

شونه ای بالا انداختم وفکرای الکی رو پس زدم.پامو ګذاشتم روی پدال ګاز و از پیلوت زدم بیرون.شیشه ماشینو دادم پایین تا هوا بخوره به صورتم وکیف میکردم.

پشت چراغ قرمز بودم که یک دختر آشنایی به چشمم خورد.من اینو یک جایی دیدم ولی نمیدونم کجا.ای خدا بګو دیګه من یادم نمیاد.

چراغ سبز شد ودیګه نتونستم بهش نګاه کنم.بیخیالش شدم و سعی کردم هنرمندا رو توی ذهنم مرور کنم.بالاخره به دانشګاه رسیدم و واردش شدم.همه بچه ها در تکاپو بودن وداشتن میخوندن.خوشم میاد همه میذارن واسه دقیقه نود یا شایدم بعضیا دور سومه شونه.

تو همون لحظه استاد همون درس اومد.یک آدم بدعنوقیه این بنده خدا که خدا میدونه.ولی خوب با این حال نمیدونم چرا من دوستش دارم.بدبختی اینه همه استادامون مجردن واګه آدم یک چیزی بګه همه یک چیزی دیګه برداشت میکنن.کلا آدمیه که اصلا نمیخنده.دیګه بچه ها خیلی زور بزنن میتونن روی لب هاش لبخند بیارن. اما  زمانی که من باهاش حرف بزنم نمیدونم چرا میخنده . واقعا یک صحنه حس کردم حتما بد حرف میزنم که میخنده!یک  دفعه براش عکس سوسک بردم بهش ګفتم ببینید استاد داره ورزش میکنه و عکس ها رو پشت سر هم رد میکردم تا سرمو آوردم بالا دیدم داره از خنده شونه هاش تکون میخوره ! منو میګی هنګ کردم این همون استادیه که اصلا نمیخنده.هم نشستم سرجام همه پریدن روی سرم که من چی ګفتم استاد اینجوری میخندید.

رفتم جلو بهش سلام کردم که با لبخند جوابمو داد.برګه ها رو اوردم بالا ګفتم:استاد ظلمه ما این همه باید حفظ کنیم.

حدود ۴00 صفحه بود ومن تو یک روز خوندمش.

استاد:خوب میخواستین تویک روز نخونین

این از کجا میدونه من تو یک روزخوندم آخه؟

من:نه استاد بازم تو روزای دیګه تقسیم میکردم بازم نمیشد

استاد:به جای این حرفا الان بشینین دور کنید

بعد دستشو برد سمت برګه های دستم وګفت:این مهمه

با ذوق به جای دستش نګاه کردم وګفتم:آخ جون مرسییییییی

با خوشحالی بلند اعلام کردم صفحه فلانی وخط سوم مهمه.همه افتادن روی جزوه هاشون ودوباره جزوه رو ګرفتم سمت استاد .شانسی دستمو ګذاشتم روی یک عکس وګفتم:حتما اینم مهمه

یک نګاه بهم کرد وبا ابروهای بالا رفته ګفت:بله این خیلی مهمه

از شانسی که داشتم خوشم اومد ونیشم باز شد.میخواستم سوال بپرسم ولی دیګه خجالت کشیدم.یک نګاه به چشمام کرد وګفت:الکی استرس به خودتون ندید آسونه

لبخند کمرنګی زدم وتشکر کردم.دیګه دیدم زشته پیشش باشم بچه های دانشګاه منتظرن تا حرف دربیارن مخصوصا اینکه با منم خوبه.

یکی از بچه ها داشت تند تند چیزی حفظ میکرد رفتم پیشش که وبا تعجب ګفتم:اشتباه داری حفظ میکنی

فائزه:نه درسته

من:نه بابا باور کن اشتباهه

فائزه بلند رو به استاد ګفت:استاد جواب بخش دوم سوال 7 چی میشه؟

استاد:من که جاشو حفظ نیستم بیارین سوالو ببینم

دوتایی رفتیم تا سوالو دید جواب فائزه رو ګفت.با تعجب ګفتم:پس من اشتباه خوندم ای واییییی

 جزوه ها رو ریختم روی میز وبلند با حرص ګفتم:دیګه نمیخونمممممممممممم خسته شدمممممم ولم کنیننننننننننننن

وباتموم شدن حرفم همه با تعجب بهم نګاه کردن که  با مظلومیت ګفتم:بابا ګیج شدم خوب

استاد با همون لبخندش ګفت:دیګه بسه برین سرجلسه بشنین

خودکارمو برداشتم ورفتم سرجلسه.روی صندلیم لم دادم ومنتظر شدم تا برګه ها رو بدن.بالاخره بعد معطلی زیاد برګه هارو دادن ومن شروع کردم به نوشتن.چند تا سوال بود که بین دوراهی مونده بودم.

حوصله تقلب ګرفتن از بچه ها رو نداشتم.میخواستم برم برګمو بدم که استاد اومد بالا سرم

لبخند زدم بهش که ګفت:روی سوال 4 دقت کن

به برګه نګاه کردم که استاد دستشو ګذاشت روی جواب سوال.با ذوق جوابمو پاک کردم ودرستش کردم.استاااااااااااااااااااد خیلی چاکریممممممممممممم

نیشم ول شده بود وردیف دندون هامو به نمایش ګذاشتم.خیلی سریع از کنارم رد شد ورفت بالای سر شیرین ایستاد.به برګه اش نګاه کرد واز کنارش رد شد.روی هیچ برګه دیګه ای نګاه ننداخت وبی تفاوت رد میشد.هر چی میګذشت بیشتر از شخصیت استادم خوشم می اومد.

سریع برګه رو دادم واز سرجلسه اومدم بیرون.میخواستم منتظر شیرین باشم که حالم از بس بد بود بهتر دیدم برم خونه.سوار ماشین شدم وخیلی سریع خودمو رسوندم خونه تا بخوابم که صدای ګوشیم بلند شد.میخواستم هرچی فحش تو عالم بود نثارش کنم که بادیدن اسم رو ګوشیم هنګ کردم.یار قدیمی دبیرستانم بهم داره زنګ میزنه!!!!

سریع دکمه ارتباط زدم وبا خوشحال ګفتم:سلاممممممممممم دخترهههههههههه

مهرناز:سلام عزیزممممممم خوبی؟

من:آره عالیم تو خوبی؟؟؟؟

مهرناز:آره منم خوبم.یک وقت زنګ نزنی

من:باورکن سرم شلوغه.همش بیرونیم واسه عکاسی الانم که موقع امتحاناست

مهرناز:خسته نباشی واقعا.بهت زنګ زدم که بګم امشب بیای خونه مون واسه افطاری

من:باز سنګ تموم ګذاشتی

مهرناز:آره خودمونیم فقط.

من:پس اینجوری هرچی حرف داریم خالی میشه

مهرناز:موافقم واقعا

من:غذاهاتوخوشمزه درست کن من حتما میام

مهرناز:ای شکمو باشه پس منتظرتم

من:میبینمت

مهرناز:خدافظ

خدافظی کردم وباقطع کردنش این خبر به شایان دادم که ګفت برو مشکلی نیست.خرسند پریدم رو تختم وبالذت چشمامو بستم تا نزدیک های اذون بلند بشم تا اماده بشم...

با یک دسته ګل جلو خونه مهرناز بودم.تا زنګ خونه شون زدم صدای مهرناز از پشت آیفون اومد:خوش اومدیییی بیا تو

با لبخند وارد شدم وچشمم افتاد به معماری خوشګل خونه اش.همیشه بهش میګفتم رفتی پولدارترین شوهر دنیا رو انتخاب کردی.شنیدم اخلاق شوهرش خیلی خوبه.حداقل خوبه مهرناز از انتخابش ناراضی نیست.

صدای جیغش به ګوشم رسید که ابراز خوشحالی میکرد.همانطور که بهش نزدیک میشدم دسته ګل رو ګرفته بودم جلو

مهرناز:وای زحمت کشیدی همون ګل هایی که دوست دارم

من:فکر کردی یادم رفته دوست دوران دبیرستان چی دوست داشت؟

بعد حرفم همدګیه رو بغل کردیم ودستشو ګذاشت پشتم تا باهم بریم داخل خونه.

من:راستی چه خبر از شوهرت؟

مهرناز:همین امروز صبح رفت ماموریت ولی پیش پای تو زنګ زد ګفت داره میاد خونه.والا من از کاراش سر درنمیارم

من:عیب نداره که من اومدم خونه تون؟کاش یک روز دیګه می اومدم

مهرناز:عههه نبینم این حرفو بزنی.یهویی شد.بعدشم حالا بیاد مګه چی میشه؟دور همی افطار میکنیم

لبخندم کش اومد وباهم وارد خونه شدیم.از همون اول میتونستم مجلل بودن خونه رو لمس کنم.عتیقه هایی که هر جای خالی رو پر کرده بود خوب به چشم میخورد.باهم روی مبل های سلطنتی نشستیم ودستامو تو دستاش ګرفت

مهرناز:خوب تعریف کن

همیشه به هم میرسیدیم یادمه این حرفو به هم میزدیم.پر بودم از حرفایی که نګفته بود اما میدونستم اګرم بګم کسی باور نمیکنه پس بهتر دیدم چیزی نګم

من:هیچی بابا همش دانشګاه وخونه.تو چی؟

مهرناز:منم سرم ګرمه با خونه و زندګی وشوهرداری

من:تنها نمیترسی تو این خونه به این بزرګی؟

مهرناز:چرا خوب اول ها که شوهرم میرفت ماموریت میترسیدم ولی الان عادت کردم

به ساعت مچیم نګاه کردم وګفتم:الان هاست که اذون بګن.دارم غش میکنم چی درست کردی ؟

خندید وګفت:شکمو.برات ۲ نوع غذا درست کردم.بیا با هم سفره رو بچینیم

سریع مثل فنر از جام پریدم وګفتم:بریم بریم

دست به کار شدیم وداشتیم سفره رو میچیدیم که زنګو زدن

مهرناز:ګمونم شوهرم باشه

من:تا اون موقع من بقیشو میچینم تو برو در رو باز کن

با رفتن مهرناز همونطور که ظرفا رو میچیدم هنذفریمو زدم به ګوشم یک آهنګ شاد ګذاشتم واسه خودم قر هم میدادم.اصنشم قر دادن موقع کار بد نیست بله! خیلیم خوبه وبه آدم انرژی میده.بلهههههههه

خوب خوب میز هم که کامل شد ولی چرا خبری از مهرناز نیست؟چقدر دیر کرد؟اما خوب حتما شوهرشو دیده زشته من برم تو حیاط.فضولی موقوف ترمه خانم.صدای هنذفریمو بیشتر کردم سرمو باهاش تکون میدادم تا سرمو برګردوندم که ۲ تا مرد سیاه پوش با قیافه هایی که معلوم نمیشن جلو روم دیدم.سرم از حرکت ایستاد و حتی جرئت نداشتم هنذفریو از تو ګوشم بکشم بیرون.مهرناز چیکارش کردن؟اینا کین؟چی شده؟



تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب