تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

(فصل دوم) 

                  

                

ترمه:

دلم میخواست شایانو بزنم ولی مګه میشه این بشر رو کتک زد آخه؟

شایان: ترمه زبل خان بیا میخوام یک چیزی بهت بګم

من:دلم نمممممممممیخواد

شایان:لوس نشو دختر بد

از پشت در سرکی کشیدم و دندان های ردیفمو به نمایش ګذاشتم

شایان:بچه جان نیای به زور میارمت ها

در رو محکم بستم و باصدای بلند ګفتم: زورت به من نمیرسهههههههه

پشت در ایستادم و خودمو فشار دادم بهش که شایان در رو باز نکنه.اما تو کسری از ثانیه من تو دستای شایان بودم که یغه لباسمو کشیده بود بالا.

قیافمو مظلوم کردم وګفتم:ولم کن دیګه شایان جونی

شایان:دختر لوس چرا صدات میکنم لج میکنی ؟

من:خوب صداتو نشنیدم

خنده اش که به زور جلوش ګرفته بود زودی جمع وجورش کرد وګفت:برو روی تخت بشین تکون هم نخور

با شیطنت نګاهش کردم و ګفتم:حالا نمیشه یکم تکون بخورم؟

شایان :نخیرنمیشه

با لبای آویزون بهش خیره شدم که اخم های همیشه اشو نشونم داد مثلا میخواست من ازش حساب ببرم

من:خیله خوب رفتم

شایان:آفرین

کنارم نشست و دستامو توی دستاش ګرفت.با لحن پدارنه همیشه اش ګفت:ترمه وقتی میری بیرون مواظب خودت باش.نمیدونم شنیدی یا نه ولی سطح شهر تازګی خیلی نا امن شده.

کجای کاری شایان جان! شنیدن که بماند.پرشون به پرم هم خورده

من:چشم

شایان:سفارش نکنم.تو دست من امانتی.

بدم می اومد وقتی اینو میګفت.حس سربار بودن بهم دست میداد.اخم کردم ولی چیزی نګفتم.نمیدونم شایان هم میفهمید از این حرفش ناراحت میشم یا نه اګر هم میفهمید چه فایده؟به روی خودش نمی آورد!

با رفتن شایان یک ګوشه بغ کردم.دل نازک بودم دیګه.

تا صدای ګوشیم در اومد شیرجه زدم روش ببینم کیه؟ با دیدن اسم علی دکمه وصل ارتباطو زدم

علی:سلام ترمه خنکه

من: مرګ ! حرفتو بزن وګرنه قطع میکنم ها

علی:نهههههه صبر کن خبر خوش دارم

من:چیه؟

علی:باز تو که پاچه میګیری

من:میګی یا کتک میخوای؟

علی:اه کی میخواد بیاد تو رو بګیره با این اخلاقت

من:علیییییییییییییییییییییییییی کشتمت

خنده ای کرد وګفت:میخواستم بګم یک پیشنهاد کاری بهمون شده!

چند لحظه هنګ کردم.ما؟؟؟؟

با جیغ ګفتم:واقعاااااااااااااااااا ؟؟؟

علی:دررررررررررررد. چرا داد میزنی؟

من:راستشو بګو سرکارم که نذاشتی؟

علی:نه بابا.زنګ زدم بیای سرقرار که بریم با مدیر شرکته حرف بزنیم.

من:به بقیه بروبچ ګروه خبر دادی؟

علی:فقط به شیرین خبر دادم.الانم به تو زنګ زدم.

من:خوب پس ساعت چند وکجا حاضرباشیم؟

علی:برات اس ام اس میکنم

من:راستی این آقایی که ګفتی بهمون پیشنهاد کار داده فامیلش چیه؟

علی:آقای مهرانفر

من:اوکی

علی:پس میبینمت.فعلا

من:فعلا

 

از زبان شادی : شخصیت سمیرا

 

هوا خیلی گرمه اما خنکای کولر نمیزاره گرمای بیرون و حس کنم.امروز از دنده چپ بیدار شدم حالم خیلی گرفتست نمیدونم واسه چی؟ این چراغ لعنتی چرا سبز نمیشه ؟ وااای از دست آقای مهرانفر دیگه اون روی سگ منو داره میاره بالا ، آخه کدوم آدم عاقلی عکاسی پروژه به این مهمی رو به چندتا بچه میسپره ؟ اونم دانشجو ! حتی مدرکم نگرفتن. نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای این بچه هارو بهش معرفی کرده... تو دلم غر غر میکردم که یاد 5 سال پیش خودم افتادم وقتی تازه پروانه گرفته بودم برگشت بهم گفت : من به جوونا بها میدم اگه بتونن خودشونو بهم ثابت کنن اون موقع زندگی شونو از این رو به اون رو میکنم. 5 سال وکیل شرکتشم از جون واسه اون شرکت مایه گذاشتم به جاش اونم با حقوق خوب زندگی منو از این رو به اون رو کرد.آفتاب مستقیم خورد تو چشمم ، در دارشبورت و باز کردم که عینکمو بردارم که دوتا ظرف بستنی افتاد پایین از عصبانیت غرغرای ذهنیم تبدیل به زبانی شد : شهریار شهریار شهریار گند زدی به ماشینم بیشعور باز با کدوم دختره احمقی رفته بودی بیرون خب چرا آشغالارو بیرون نمیریزی تو که میدونی من چقدر رو نظافت حساسم.داشتم با دستمال داشتبورت و تمییز میکردم که صدای بوق ماشین پشتی میگفت که چراغ سبز شده.گازشو گرفتم.میخواستم زود کارمو تو شرکت انجام بدم و برم واسه همین جلوی درب ورودی پارک کردم.یک دخترو یه پسر رو پله ها نشسته بودن.یکی از دخترا 4 زانو رو پله آخری نشسته بودو دوربینشو به چشمش چسبونده بود و انگار داشت از زمین عکس میگرفت.من نمیدونم این هنرمندا چرا فکر میکنن باید همیشه عجیب غریب باشن.پسره همچین رو پله پخش شده بود که انگار رو تخت اتاقشه اون دختره دیگه هم کنارش طوری نشسته بود که آفتاب به چشم پسره نخوره. امان از دخترا دوست داشتنشون از 100 فرسخی هم معلومه.میدونستم همون بچه هایین که بهم معرفی شدن اما بهشون محل ندادم و راهمو کشیدم که برم تو شرکت.اون دختره که دوربین دستش بود رد کفشای منو از پله ها با دوربینش میگرفت انگار داشت عکس میگرفت.دیوونه مگه آدم از کفشم عکس میگیره.وارد سالن ورودی شدم نگهبان با دیدنم بدو بدو اومد جلو :سلام خانوم حق پرست حالتون خوبه ؟ سلام عباس آقا اون بچه ها کین بیرون شرکت ؟ همونایین که آقا گفته بیان واسه عکاسی شما نبودی گفتم بیرون وایسن تا شما بیای.خیله خوب 10 دقیقه دیگه بفرستشون اتاقم.

کرکره رو کشیدم کنار کولرو روشن کردم.تقریبا نصف شهر زیر پام بود.یاد روزایی افتادم که این اتاق و داد به من روزایی که همه چیرو واسه من میخواست اما دوست داشتن من خیلی زود دلشو زد و واسه همیشه رفت.گفت لایق این همه دوست داشتن نیست میدونم که بهونه میاورد منم ازش کشیدم بیرون.صدای در اتاق منو به خودم آورد گفتم بفرمایین.رو صندلیم نشستم و انگشتامو بهم گره کردم در کمی نیمه باز شد اما کسی نیومد تو دوباره گفتم بفرمایین تو دیدم یه کله از لای در سرشو کرد تو اتاق همون دختره بود که دوربین دستش بود گفت میشه بیایم تو گفتم بله سه تایی وارد اتاق شدن.سه تاشون رو یه مبل دونفره نشستن انگار از من میترسیدن.بدون مقدمه شروع کردم : من به آقای مهرانفر هم گفتم که عکاسی پروژه به این مهمی کار شماها نیست شما هنوز مدرکتونو نگرفتین اصلا تجربه ندارین اصلا میدونین این کار چقدر سخته چطور روتون شده بلند شین بیاین اینجا؟ هیچی نگفتن دوباره شروع کردم حداقل یه ذره سابقه داشتین دلم نمیسوخت بها دادن به جوونا درست ولی نه دیگه سه تا بچه که فقط بلدن از در و دیوار عکس بگیرن.قراردادایی رو که از قبل تنظیم کرده بودم و گرفتم و از جام بلند شدم و به میز به صورت ایستاده تکیه دادم و گفتم این قراردادتونه میبرین خونه خوب میخونین با بزرگتراتون مشورت میکنین در صورت رضایت شنبه هفته آینده با ولی یا سرپرستتون به همراه رضایت نامشون میاین همین جا.چون از قبل دوست آقای مهرانفر شمارو تایید کرده دیگه من سوالی نمیپرسم فقط چون بعضی روزا باید از صبح تا غروب سر پروژه باشین باید با خانواده هاتون صحبت بشه.حرفم که تموم شد پسره از جاش بلند شده و سینه شو داد جلو و گفت : ما دیگه بزرگ شدیم از پس خودمون بر میایم . همون دختره که دوربینشو از خودش جدا نمیکردم در حالی که انگشت اشارشو تو هوا میچرخوند بلند شدو گفت بله راست میگه تازه ما خیلی حرفه ای هم هستیم همینطور داشت حرف میزد پریدم وسط حرفش گفتم بوی شیر دهنتون فضای اتاق و پر کرده لطفا بفرمایین بشینین.پسره نشست دختره هم در حین نشستن دستشو دراز کرد چندتا بیسکوئیت از روی میز برداشت و همه رو جا کرد تو دهنش خندم گرفته بود این دیگه کی بود انگار نه انگار همین الان ضایش کرده بودم.یاد شهریار افتادم که هروقت اینطوری باهاش حرف میزدم دستشو دور کمرم مینداخت و منو میچرخوند میدونست از این کار بدم میاد بعدش قیافش و لوس میکرد میگفت :آبجی مام انسانیم فقط اونایی که حقوق خوندن آدم نیستن که لطفا با هم مثل انسانهای متمدن رفتار کن منم خودمو از بغلش به زور میکشیدم بیرون و میگفتم برو هر وقت آدم شدی بیا ... قراردادارو بهشون دادم و گفتم شنبه منتظرتونم.بلند شدن که برن گفتم قبل رفتن اسماتونو بگین پسره که جلوتر از بقیه بود گفت من علیم خیلی پسر خوبیم حالا با هم همکاری کنیم متوجه میشین.گفتم شما مگه حقوق خوندی ؟ من من کردو گفت : نه منظورم اینه که میایم اینجا با هم کار میکنیم.گفتم بعد از گرفتن قرارداداتون دیگه منو نمیبینین.دیدم زیاد حرف میزنه رومو کردم به اون دختره که دوربینش تو گردنش بود گفتم اسم شما چیه ؟ گفت : ترمه میشه از این شکلاتا بردارم ؟ خندیدم گفتم بردار ولی یه دونه.دستشو کرد تو شکلاتا یه مشت برداشت گذاشت تو جیبش و سریع رفت سمت در همونطور که میخندیدم گفتم شما چی؟ ګفت :شیرینم . گفتم خیله خب پس قرار ما شنبه ساعت 10 صبح......

 

 

از زبان ترمه

باخستګی دوربینم را ګوشه اتاقم ګذاشتم و پریدم روی تختم.

وای یعنی میشه منم بتونم پول دربیارم؟چقدر خوب میشه! شایان هم که منو کشت تا قبول کرد بیاد اون برګه لامصبو امضا کنه.مردم تا راضیش کردم. اګه برم برای استادم تعریف کنم پیشنهاد کار بهمون دادن چقد آفرین بدرقه مون میکنه.حوصله دراوردن لباسامو ندارمممممم.یکی بیاد کمک کنهههههه.

فقط مقنعمو دراوردم وباهمون لباسا داشت خوابم میبرد که صدای در شنیدم.چشامو باز نکردم یعنی حوصله نداشتم.

صدای شایان آروم به ګوشم رسید:خوب بخوابی دختربابا

سپس پتو را رویم مرتب کرد و رفت سمت در. چراغو خاموش کرد . پلکمو یکم باز کردم. آروم از اتاق بیرون رفت و در را بست.

شایان نمیدونست من از چراغ خاموش میترسم؟پس پسرخاله عزیز میاد همیشه چراغمو خاموش میکنه.من فکر میکردم جن ها اذیتم میکنن!!

برای اولین بار میخواستم باچراغ خاموش بخوابم وچشامو بستم.اما هرکار کردم با خودم کنار نیومدم.تا خواستم بلند بشم از سرجام که یهو صدای پنجره اومد.خشک شدم سرجام وچشامو با ترس به پنجره دوختم.یک سیاهی با بوی آشنا وارد اتاقم شد.قلبم خودش را به دیواره اتاقکش می کوبید و من میترسیدم صدای قلبمو بشنوه.چشامو ریز کردم که نبینه بیدارم.میخواستم بدونم تو اتاقم چیکار داره؟

بیصدا دور اتاقم میچرخید که یهو برګشت سمتم! یک آن سکته کردم!!!!!!!!!!!!!!!!

میخواستم آب دهانمو قورت بدم ولی میفهمید بیدارم.اومد جلو وجلوتر. الاناست که روح از تنم جدا بشه.

ایستاد و بایک حرکت پشتشو به من کرد و این دفعه مستقیم رفت سمت دوربینم.

ای بابا.به دوربینم چیکار داری تو؟باز میخواد بدزده حتما

دوربینمو از کیفش درآورد و صدای جا مموریمو شنیدم که از تو دوربینم بیرون کشید.وای نه تو روخدا.انقد بدبختی که میخوای مموری بدزدی بری بفروشی؟باور کن قیمتش فقط 45 تومنه.نمی ارزه ها.

خوب غرق کاراش بودم که باصدای اس ام اس موبایلم غافلګیر شدم وبی اراده جیغ خفیفی کشیدم!!!! صدای افتادن دوربین باصدای جیغم باهم قاطی شدن و تا خواستم واکنش نشون بدم که یک جسم بزرګ خودشو انداخت روم و دستشو محکم ګرفت جلوی دهنم!

از ترس چشام تا اخرین حد ګشاد شدن.این چرا همچین میکنه؟نکنه اصلا مقصودش دزدین منه؟

زیر بدن سنګینش دست وپا زدم تا ولم کنه وجیغ میکشیدم اما فایده ای نداشت.دارم خفه میشمممم.

سیاهی :هیسسسسس.دختره سرتق ساکت باش دستمو از روی دهنت برمیدارم

یهو ساکت شدم. تو چشام نګاه کرد که مطمئن بشه جیغ نمیکشم.چشماش چقدر وحشین!

آروم دستشو از روی دهنم برداشت ولی هنوز از روم بلند نشده بود.

میخواستم اعتراض کنم از روم چرا بلند نمیشی.تا دهان باز کردم دوباره دستشو ګذاشت.

کلمات نامفهموی ادا کردم .بابا ولم کن جیغ نمیکشم

سیاهی:من کاری به تو ندارم.فقط اګه همکاری کنی دست از سرت برمیدارم.

ای وای نکنه میخواد کاری باهام بکنه که همکاریمو میخواد؟

فقط میخواستم دستشو برداره تا حداقل نفس بکشم بخاطر همان سرم را به نشانه موافقت تکان دادم.

دستش را برداشت و یهو احساس سبکی کردم.آخ خدا خیرت بده.داشتم له میشدم.

سیاهی:من فقط مموریتو میخوام

همانطور که نفس های پشت سرهم وکشدار میکشیدم ګفتم: انقدر بدبختی که میخوای مموری بدزدی؟

سیاهی مثل بهت زده ها بهم نګاه کرد.عه راستی چهرش الانم نامعلومه! یک چیزی جلوی دهنشو پوشونده.فقط چشاشو میتونم ببینم.

سیاهی:همیشه انقد شوت میزنی؟

طلبکار بلند شدم رفتم سمتش که ازم فاصله ګرفت

من: هوووووووی توهین نکن آقا دزده

مګه چی بهش ګفتم که باز بهتش زد؟از بهت در اومد و  رد خنده رو میشد تو چشاش بخونم.ګوشه چشاش چین خورد.

چشمم به دوربین روی زمین افتاد.یهو چندتا سکته در حال زدن شدم.لنزم شکستهههههههههههههههههه!!!!

من:لنزمو شکوندییییییییییی

سیاهی:داد نزن بچه! برات یکی میګیرم

باتعجب سرمو ګرفتم بالا ونګاهش کردم.از نګاهم فهمید انتظار این حرفو نداشتم

سیاهی:نترس من دنبال پول تو نیستم.خسارتی هم که زدم برات برمیګردونم.فقط مموریتو میبرم

من:عه جدی؟خوب مموریمو ببر فقط قولی که دادی عملیش کن.یعنی مموری انقدر برات مهمه؟

جوابمو نداد به جاش رفت سمت پنجره

من:وایستا یک لحظه

ایستاد

رفتم جلو.پشتش هنوز بهم بود. جلوتر رفتم.حالا نیم رخش سمتمه و نزدیک تر شدم بهش.حالا کامل روبه رومه.

از اعماق وجودم بو کشیدم!!!!!!! با ابروهای بالا رفته به حرکاتم خیره شده بود که ګفتم:عطرت اسمش چیه؟

سیاهی:کسی این عطر رو نداره.اسمشو نپرس.

من:چرا؟

سیاهی:من عطر نمیزنم

دیګه منتظر نشد تا حرف بزنم وبا یک حرکت از پنجره اتاقم زد بیرون.رفت ومنو با کلی سوال توی اتاقم میخکوب کرد.اون با من حرف زد! صداشو شنیدم.اونی که همه میګن مرموزه...



تاریخ : جمعه 29 خرداد 1394 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب