تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل چهاردهم)

میخواستم چیزی بهش بګم ولی کلا بیخیال شدم.خوب ترمه به من ربطی نداشت اون هرکاری میکرد به خودش مربوط بود.فقط چرا اول خیلی عادی رقصید ولی بعد جوری شد رقصش که همه کپ کردن.چه دلیلی میتونه داشته باشه به جز اینکه اون خیلی خله!

تکیه امو از ماشین ګرفتم وګوشیمو ګذاشتم توی جیبم.دوباره بهش نګاه کردم.انګار تو حال خودش نبود.داشت باخودش حرف میزد.

خواستم برم جلو ولی بهتر دیدم همین دور باشم.بعد چند دقیقه شایان اومد بیرون.نګاهش به ترمه خورد اومد سمتش.روبه روش ایستاده بود وچیزی نمیګفت.انګار منتظر بود خود ترمه شروع کنه به حرف زدن که یهو ترمه پرید بغل شایان وباصدای بلند شروع کرد به صحبت کردن اونم با بغض سنګینی که حس میشد تو صداش.

ترمه:به خدا شایان نمیخواستم ابرو ببرم.میدونی که من دوست ندارم کسی بهم بخنده.حتی کوچیک ترین چیزها.فقط ....فقط دلم میخواست خدا باهام قهر نکنه.نمیخواستم روشو از من برګردونه.از ګناهش میترسیدم.قبلش خوب فکر نکردم

بغضشو که داشت سرباز میکرد به زحمت قورت داد و ادامه داد: میدونم الان باخودت میګی خیلی بچه ام.هنوز زمان نیاز داره که بزرګ بشم اما کارم دلیل داشت میخواستم ازشکسته شدن غرور یک پسرجلوګیری کنم.برام مهمه یک پسری که میشناسمش ضایع نشه.

شایان سفت تر بغلش کرد وګفت:میدونم ترمه میدونم.اګه دوست داری ګریه کن خودتو خالی کن.من میشناسمت نیومدم که چیزی بهت بګم.اومدم آرومت کنم چون میدونستم داری خودتو میخوری

یعنی ترمه براش مهم بود که اون پسر ضایع نشه؟خیلی براش مهم بود که غرور خودشو شکست؟

باشنیدن حرفاش آروم تر شدم.نفس عمیقی کشیدم ودوباره به اون دوتا نګاه کردم.با اینکه میدونستم رابطه شون اصلا اونطوری نیست اما با دیدن بغل کردن هم ضربان قلبم بالا میرفت از استرس.

حالا بغضش سرباز کرد اما بدون صدا فقط اشک بود که از چشمای ترمه میریخت.میفهمیدم این اشک ها فقط بخاطر جریحه دار شدن غرورش جلو اون همه آدمه وشاید هم ترسیدنش از خدا ! یک لحظه دلم به حالش سوخت.دختری بود که خودشو سپر بقیه میکرد وضربه میخورد با این حال تحمل ضربه دیدن هم نداشت.

پوفی کشیدم و سعی کردم بدون اینکه بهشون نګاه کنم از کنارشون رد بشم.وارد سالن شدم و سعی کردم فراموش کنم چه اتفاقاتی افتاد.یک ګوشه نشستم وسرمو انداختم پایین.قیافه بعضی دخترا بدجوری افتضاح بود وبالاخره منم یک مردم.آدم باید چشماشو کنترل کنه تا هوسش کنترل بشه! پیام به ګوشیم داشت زنګ میزد.اون بهم ګفت که بیام این مهمونی تا چندنفر رو ببینم .میخواستیم یک سرقتی کنیم که از همه بزرګتر بود وباید با آدمای بزرګ آشنا میشدیم وتوشون راه پیدا میکردیم.الان اصلا حال این کار رو نداشتم وزنګشو رد دادم.تکیه به صندلی دادم وبه فکر چندسال پیش فرو رفتم....

من:مامان مامان

با غر ګفت:چی شده عزیزممم؟؟

من:بیا نګاه کن چی درست کردم

تا خواستم ساختمون پازلی که درست کردم بهش نشون بدم دست یک پسربچه کوچولو اومد روش و همشو خراب کرد

تو چشمام اشک جمع شد وګفتم:ببین مامان چیکار کرد

مامان:عیب نداره پسرم میدونی که بچه ست .یک بار دیګه درست کن

اشکمو پس زدم وګفتم باشه.خواستم دوباره درست کنم که همون پسربچه نمیذاشت وهمش پازل هامو برمیداشت.میخواستم بزنمش اما مامانم میګفت اون داداشته نباید کاریش داشته باشی.اما بازم عصبانی شدم وسرش داد کشیدم

من:دست نزن بچه بدددددددددددد

روی دستش زدم ومنتظر بودم ګریه کنه ولی خبری نبود.از خیره بودنش بیشتر حرصم ګرفت ومحکمتر زدمش که این دفعه شروع کرد به ګریه کردن.اما تا ګریش ګرفته از کارم پشیمون شدم و خواستم ارومش کنم که بابام کنارم نشست وګفت:چرا بچه رو زدی؟

من:چون اذیتم کرد

یهو بابام قاطی کرد وګفت:تو غلط میکنی میزنیش.بدو برو تواتاقت بازی کن

ازش ترسیدم وسریع پازل هامو جمع کردم.بدو رفتم تو اتاقم.اون موقع ها نمیدونستم بابام چرا سرم داد میزد ویا انقدر زود عصبانی میشد.جانباز بود واز نظر اعصاب مشکل داشت.بزرګتر که شدم فهمیدم دلیل اینکه بعضی اوقات خیلی مهربونه وبعضی اوقات بی دلیل آدمو دعوا میکنه بخاطر همین چیزا بوده اما بازم اون تاثیری که روی من ګذاشته بود دیګه هیچوقت پاک نمیشد.منم شده بودم عین خودش.ګاهی اوقات بی دلیل عصبانی میشدم.بدم می اومد از کسانی که باعث شدن بابام بره جنګ واینجوری برګرده خونه.با این وضع اعصاب ناجور.

از ګذشته بیرون کشیده شدم وبه اطرافم نګاه کردم.انګار وقت شام بود.چون داشتن غذا ها رو روی میز میچیدن.به ساعت مچیم نګاهی انداختم.حدود12 ونیم بود.الان دیګه چه وقت شامه.

باچشم دنبال ترمه ګشتم.دوباره سر همون میز نشسته بود.اما پکر بود.تا غذا رو ګذاشتن جلوش فکر کنم یادش رفت چه غمی داشت چون با لبخند شروع کرد به خوردن.بی اراده روی لب هام لبخند نشست ومنم مشغول خوردن شدم.خیلی زود غمګین میشد وباز فارغ میشد. دنیاشو دوست داشتم

با آدمایی که باید آشنا میشدم آشنا شدم.دستی به موهام کشیدم واز جام بلند شدم.دیګه حوصله این مهمونی نداشتم.فقط میخواستم برم خونه.از فردا ماه رمضون بود ومن تاحالا به یاد ندارم یک روزشو خورده باشم.

پیام ګفت دیرتر از من میاد ومن خودم تنهایی اومدم.کلیدا رو روی میز پرت کردم ورفتم سمت یخچال.دلم یک شربت یخ میخواست.برای خودم درست کردم و لم دادم روی مبل.کاش انقد این خونه سوت وکور نبود.کاش میشد الان خانوادمو داشتم.کاش.... اما چه فایده.دلم یهو هوس کرد الان برم پشت پنجره ترمه وبشیم ساعت ها نګاهش کنم وبهش بخندم.به کودکی که تو وجودش داره.

از جام پریدم و یک پیغام برای پیام ګذاشتم که واسه سحری یک چیزی درسته کنه من میرم بیرون.

خیلی طول نکشید که پشت پنجرش بودم .اما چراغش برخلاف شبای دیګه خاموش بود.تعجب کردم.نکنه خونه نیومدن .

پرده اتاقش جوری بود که همیشه یکیش تا نصفه میکشید.شاید بخاطر اینکه میخواست خوب هوا بیاد تو از پنجرش و من میتونستم کامل اتاقشو ببینم.میخواستم برم که برقش روشن شد.یهو یک کله از پنجره اومد بیرون دستاشو از هم باز کرد.خودش بود.همون دختری که تو وجودش یک آهنربا داره.

عه مریم هم که تو اتاقشه.اینم پس نذاشته تنها باشه با خودش آورده خونه شون.حدس میزدم همچین کاری کنه وقتی تو مهمونی دیدم باهاشه ګفتم شاید همچین کاری کرده.

با خیال راحت روی پشت بوم نشستم و دستامو تکیه بدنم کردم.به کاراش نګاه میکردم.انګار نه انګار چندساعت پیش داشت اشک میریخت.حالا نیشش تا بنا ګوش باز بود وداشت با لذت هوا رو می بلعید.

از پنجره کنده شد ورفت سمت مریم.دستاشو ګرفت و میچرخوندش.یک لحظه خندم ګرفت.مثل بچه های سه سال برخورد میکرد.

دلم میخواست یکخورده برم تو مغزش تا ببینم چی میګذره.

صدای پیام توی ګوشی پیچید:سلام آریو.واسه سحری چی درست کنم؟

من:سلام.هرچی دلت خواست

پیام:بابا هیچی تو خونه نداریم خو

من:سیب زمینی سرخ کن خو

خندید وګفت:باشه بابا فعلا پس

من:قربانت داداش فعلا

امشب دلم خیلی میخواست به ګذشته ها فکر کنم به روزایی که کنار خانوادم بودم...

 

ترمه:

یک سر به آشپزخونه زدم وګفتم:وای مریم واسه سحری غذای مورد علاقه مه اخ جوووونممممم

لبخندش کش اومد وګفت:غذای مورد علاقت چی هست؟

من:خورشت کنګر به به

مریم: آره خوشمزست.وایییی ماه رمضون شروع شد

حالت ګریه به خودم ګرفتم وګفتم:کی میخواد 30 روز از صبح تا شب چیزی نخوره؟وای من میمیرم مثل هرسال

مریم:اما قبول کن حس وحال جالبی داره

من:قبول دارم اما آخراش من کم میارم

به دنبال این حرفم جلو آینه ام ایستادم وخودمو برانداز کردم وګفتم:قراره ضعیف بشی ای شکمی که میدانم تا چیزی نخوری صدایت درمی آید

مریم  خندید وګفت:حالا چرا انقدر کتابی حرفی میزنی؟

ابرویی بالا انداختم وهمراه لبخندم ګفتم:بعضی اوقات میزنم کانال دیګه

تشکشو انداخت روی زمین وګفت:دخمل خوبی هستی هرچی که هستی

یک بوس از راه دور براش فرستادم و سعی کردم برنامه هامو منظم کنم تو ذهنم.چند روز دیګه وسط ماه رمضون امتحانا شروع میشد.بدبختیمممممم

لپ تاپمو روشن کردم وبه مریم ګفتم بیاد کنارم بشینه یک سر بریم توی دنیای مجازی.یک سایتی هست که خیلی وقته میرم وبعضی هاشون واقعا دوستای خوبین .زدم روی یک انجمن که تیترش برام جالب بود.ازدواج با داداشی! وقتی وارد شدم همه بلا استثنا حرف از اشتباه بودنه روابطی که با هم خواهر وبردار واقعی نیستن اما همدګیه رو به این القاب صدا میزنن بود.نظری نذاشتم یعنی حوصله کل کل نداشتم.رو به مریم کردم وګفتم:نظر تو چیه؟

مریم:خوب چی بګم به خدا.بنظرم درست نیست اصلا یک پسر غریبه ودختر غریبه همو خواهر وبرادر صدا کنن

من:هوم موافقم با کل موضوع ولی واسه هرکسی یک استثنا تو زندګیش وجود داره.ببین ما میګیم دو نفر از نظر شرعی اصلا به هم ربطی ندارن.کاملا به هم نامحرمن.ولی همدیګه رو اینطور صدا میکنن.خوب برمیګرده به خواسته درونی هر فرد.95 درصد آدمایی که اینجوری میګن یک قصدی دارن ولی خودت آشنا شدی با جمع 3 نفری دانشګاهمون.من وشیرین وعلی! حاضرم قسم بخورم از ته دل علی رو عین بردارم میدونم.حتی یک لحظه هم به عنوان شریک زندګی بهش فکر نکردم یا به این چشم نګاهش نکردم. جایه داداشمه.کمک هاش بی ریاست.شناختمش

مکثی کرد وګفت:خوب خودت همونجور که اشاره کردی هرکسی یک استثنائی داره.اما از کجا معلوم شوهر آیندت با رابطه صیمیمی تو وعلی کنار بیاد؟یا از کجا از ته دل علی خبر داری؟

من:درباره دل علی که مطمئنم.شکی ندارم.درسته تو بعضی مسائل شوت میزنم ولی فرق بین احساس عاشقانه با دوستانه رو میفهمم

با حرفایی که مریم زده بود بازم قانع نشدم.چون من یک داداش داشتم اونم نه از نظر شرعی از نظر دلی!

این انجمنو بهمن بهمنی ګذاشته بود وکلا هیچوقت نتونستم این آدمو درک کنم.چون هرچی ضایعش میکردم ناراحت نمیشد  کم کم داشت حرصم میګرفت.یک دفعه بخاطر اواتارش هرچی کوبوندمش اما جیک نزد وتازه سعی داشت به طور شوخ از اواتارش دفاع کنه! کلا آدم عجیبیه.اما همین اخلاقش اونو متمایز کرده از بقیه. زیادی آرومه حرصم میګیره.یکم دعوا کن !!!.یک مهندس کله آبی هم تو سایت داریم نقطه مقابل بهمنی هست ویک پسر بی اعصابیه که خدا میدونه. تا جایی که من یادمه فقط دهن کج میذاشت وهم اکنون طبق آخرین تحقیقات وګزارشات دست از این کار برنداشته.آخرین بار هم همش ادامو درمیاورد دلم میخواست یک کفش پرت کنم سمتش ولی خوب چون دنیای مجازی بود کاری از دستم برنمی اومد.اونم بچه خوبیه در کل بدی ازش ندیدم.چقدر آدم ها باهم فرق دارن واقعا. خدایا از همینجا همشون شفا بده! امین!!!!

از انجمن بیرون اومدم ودلم میخواست اون لحظه به آریو اس بدم وازش بپرسم تو اون مهمونی بوده یا نه.چه اصراری که انقدر برام مهم بود؟به من چه اصلا خوب باشه که چی؟

مریم:دختر دیګه نزدیکه اذونه.پاشو بریم سحری بخوریم

لپ تاپو خاموش کردم وباهم رفتیم آشپزخونه که خاله مشغول چیدن سفره بود.یک خسته نباشید ګفتم ونشستم سر سفره که شایان هم اومد.مریم یکم خودشو جمع وجور کرد که شایان لبخند پهنی زد وګفت:راحت باشین

مریم:مرسی ممنون

شایان:راستی اګه فضولی نباشه میتونم بپرسم برای چی چند وقتی از شهرتون اومدین مشهد؟

سرشو انداخت پایین وګفت:بخاطر اینکه خوب چطور بګم...

وسط حرفش پرید وګفت:عیب نداره اګه شخصیه میتونید نګید

لبخندی زد وګفت:ممنونم

خودمم دلیل مریمو نمیدونستم وبهتر دیدم فضولی نکنم .اصولا از فضولی بدم می اومد ودوستم داشتم هرکسی دلش میخواد حرف بزنه خودش پیش قدم بشه.ولی این هم نیست که هیچ وقت فضول نباشم.جاهایی اصلا فضولی واجبه!

من:راستی شایان من امتحانام از چند روز دیګه شروع میشه

شایان:خوب ؟

من:اینکه واسه رفت وآمد مشکل دارم

شایان:خوب؟

من:درسته به شب برخورد نمیکنم.اما موقع امتحانا حوصله ندارم زودبلند بشم با اتوبوس برم

شایان:خوب؟

با حرص ګفتم:خوووووووب! یعنی نفهمیدی چی میخوام بګم؟

شایان خندید وګفت:خوب؟؟

میخواستم قاشقمو به سمتش پرت کنم که با همون خنده ګفت:باشه بابا ماشینو ببر من که بهت میدم دختر خوب.

ذوق مرګی ګفتم:آخ جوووون

سرشو به نشونه تاسف تکون داد ومشغول خوردن شد.

همون صدای اللهم انی به ګوش میرسید ومن حسش کردم که ماه رمضون دیګه هم از را رسید

بعد جمع کردن سفره وضو ګرفتم وچادرمو به سر کردم.میخواستم با لذت نماز صبحمو بخونم.تو همون لحظه ګوشیم براش اس ام اس اومد.همیشه این اخلاقمو نتونستم ترک کنم که وقتی اس بیاد انقد مثل ندید پدید ها نپرم روی ګوشیم ولی خوب نتونستم درست بشم.پوشه رو که باز کردم دوباره قلبم رفت روی هزار.

برام آریو فرستاده بود:نماز و روزه ات قبول والتماس دعا.میدونم با خودت میګی دزد و روزه ګرفتن؟ ولی خیلی چیزا نامعلومن تو این دنیا

خودمو با لذت ول دادم روی تخت ودر جوابش با لبخند محو روی صورتم نوشتم:همچنین و التماس دعای مخصوص.چیزی از تو نمیدونم بهتر میدونم دربارت زود قضاوت نکنم!

فکر میکردم دیګه جواب نده ولی دوباره صدای ګوشیم بلند شد وکنجکاو پوشه رو باز کردم:میدونی حس میکنم با اینکه خیلی بچه ای ولی خیلی چیزا میفهمی

الان این تعریف بود یا تمجید؟خوب احمق جون تمجید همون هم معنی تعریفه دیګه! اون تضاد تعریف چی بود؟حالا اګه یادم اومد.

آخرشم نفهمیدم تعریف کرد ازم یا تخریبم کرد!

چیزی به ذهنم نمیرسید در جواب بګم  وفقط براش شکلک لبخند فرستادم.خدا خیر بده اون کسی که این شکلک ها رو اختراع کرد.نور به قبرش با اشعه بدون مضر بباره.دیګه چیزی نګفت ومن بلند شدم تا نمازمو بخونم...

آریو:

ګوشیو یک سمتی پرت کردم وبا حرص ګفتم:هم کی این شکلک ها رو بین این جوون ها باب کرد.

پیام:چی شده باز تو غر میزنی؟

من:هیچی

با خوندن نمازم رفتم پیش پیام تا آدرس اون سګ های کثیفی که ترمه رو چاقو زدن ازش بګیرم.بالاخره تونستیم پیداشون کنیم.باید یک درس حسابی بهشون میدادم.تا به حد مرګ نمیزدمشون آریو نبودم.مثل چی باید کتک بخورن

لباسامو تنم کردم واز در زدم بیرون.سوار موتورم شدم وبه سمت آدرس به راه افتادم.قیافه بعضی هاشون یادم بود وخوشبختانه جز خلافکارا بودن وپیام تونست راحت پیداشون کنه.فقط این پلیس نیست که میتونه این کار رو کنه.پیام هم میتونه.کسی که کارش خیلی درسته.

موتور جلوی یک خونه تقریبا قدیمی خاموش کردم وپیاده شدم.دور واطرافمو دید زدم.کسی نبود.از دیوا رفتم بالا و وارد خونه شدم.چون قدیمی بود وارد شدن بهش راحت بود.مثل تو فیلما نه چوبی برداشتم از روی زمین نه اسلحه ای داشتم که دربیارم.خودم بودم وزور بازوی خودم.

در خودش باز بود پس نیازی به تلاش نبود.تا وارد شدم بوی تریاک خورد به دماغم.معتادهای لجن!

پرده جلوی چشمامو کنار زدم که دیدم ۳ تا پسر دور یک منقل نشستن و دود ازتو حلقشون میزنه بیرون.انګار متوجه شدن که غریبه اومده تو خونه.تهاجمی از جاشون بلند شدن. یکی شون که ترمه رو چاقو زده بود خوب یادمه وتا عمر هم دارم قیافش یادم میمونه با فریاد ګفت:تو کی هستی؟ګمشو برو بیرون

دندون هامو با عصبانیت به هم سابیدم و با صدای بلند ګفتم:همتون میکشم آشغالااااااااا

تا اینو ګفتم یقه همون پسر ګرفتم ویک مشت خوابوندم تو دهنش.بقیشون تا این صحنه رو دیدن پریدن طرفم ونمیفهمیدم چطوری همشون میزنم.چهارتا معتاد که دیګه زوری ندارن.رفتم سمت همون پسر ودستشو ګرفتم.به انګشت هاش نګاه کردم وګفتم:با همینا زدی دختر مردمو ناکار کردی؟

با وحشت ګفت:درباره چی حرف میزنی؟

محکم انګشتاشو فشار دادم که دادش در اومد.چاقومو در اوردم که با چشمای ګرد شده ګفت:میخوای چیکار کنی؟

پوزخندی زدم وګفتم:تماشا کن

تا دوستاش میخواستن بجنبن وکمکش کنن از خونه کشیدمش بیرون و در رو قفل کردم.

من:اګه جم بخورین زنګ میزنم پیلس بیاد جمع تون کنه.

از ترسشون دیګه کاری نکردن و از یقه اش اونو میکشیدم وپرتش کردم روی زمین.خودشو جمع کرد وبا ناله ګفت:تو با من چیکار داری؟

چاقو رو بردم سمت دستش وګفتم:میخوام یک یادګاری روی دستات بذارم که یادت باشه هیچوقت به روی کسی چاقو نکشی

آب دهانشو با ترس ولرز قورت داد وتا خواست حرفی بزنه که مجالش ندادم و چاقو رو بردم سمت دستش.دوتا ضربدر روی دستاش کشیدم و ولش کردم.فریاد میکشید وکمک میخواست.چاقو بردم کنار لبش وګفتم:اګه یک کلمه دیګه از دهنت خارج بشه نګاه نمیکنم کدوم قسمت بدنته.چاقو رو میشکم

خفه خون ګرفت ولی از درد داشت به خودش میپیچید.روی زمین ولش کردم ولباسمو تکون دادم.در باز کردم واز خونه زدم بیرون.حالا احساس سبکی داشتم...


تاریخ : سه شنبه 30 تیر 1394 | 03:47 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب