تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادمه فصل سیزدهم)

من:مریم بنظرت این بارون یکم عجیب نیست؟

مریم:از چه نظر؟

من:اخه تو این فصل محاله همچین بارونی شدیدی بیاد.معمولا اګرم بیاد خیلی نرم واروم میاد! این بارونا تو زمستون دیده میشن!

مریم:اها آره کار خدایه دیګه

دستو زدم زیر چونم وګفتم:عاشق پنجره های خیس از بارونم.

معلوم بود خسته هست چون خمیازه ای کشید وګفت:آره منم

دیګه چیزی نګفتم به جاش خیره شدم به بیرون.انګار میخواستم بفهمم درونم چه چیزی باعث شده که انقلابی به پا بشه ولی خوب هرچی فکر کردم چیزی دستګیرم نشد.شاید بخاطر نګاه آریو باشه ولی اینم مثل بارون تو این فصل میمونه.محاله عاشقم باشه! و اخر با فکری مشغول به رختخواب رفتم....

قرار بود مریم هم بیاد تو مهمونی.تو کلاس داشتیم حرف میزدیم که آرمان هم فهمید.مجبوری به شادی ګفتم که چند نفری اضافه برسازمان بیان عیب نداره؟اونم ګفت مشکلی نیست.پس به آرمان هم ګفتم که اونم میتونه بیاد.احساس کردم خیلی خوشحال شد ولی به روی خودم نیاوردم.بالاخره روز مهمونی فرا رسید و خوشحال با بچه ها داشتیم میرفتیم.نمیدونستم شهریار ببینم چه برخورد باید داشته باشم.ولی بنظرم  ګرم وصمیمی باشه بهتره چون مثلا اون جونمو نجات داده!

صدای شایان منو از خیالاتم درآورد

شایان:دنبال شیرین هم بریم؟

من:نه شیرین وعلی خودشون میان.شیرین ماشین داره از اونور میره دنبال علی

شایان:اوکی

دم ګوش مریم ګفتم:فکر کنم این مهمونی بزن وبرقص هم داره ولی از اونجایی که نامحرم توشه ما فقط باید دست بزنیم

مریم:عیبی نداره مهم اینه روحیمون عوض میشه

با ناراحتی ګفتم:ولی جایی که رقص باشه ومن نشسته باشم انګار میخوان منو بکشن

خندید وسرشو تکون داد.

به ساعت مچیم نګاهی انداختم 10 شب بود.من موندم تا کی میخواد این مهمونی ادامه پیدا کنه که تازه 10 شب میرن!

شایان ماشینو جلوی یک خونه بزرګ نګه داشت وګفت:بچه ها پیاده بشین

مونده بودم چرا باز شایان انقدر خوشحاله! یک لحظه از مغزم ګذشت نکنه بخاطر شادی حق پرست باشه ولی خوب همیشه توهم میزنم.

دست مریمو ګرفتم وبا هم واردشدیم.شایان هم پشت سرمون بود.با واردشدنمون چشمم کلی دختر،پسر،زن ومرد رو از نظر ګذروند.تو اون جمعیت شادی رو دیدم.رفتم پیشش و سلام کردم.با ګرمی جوابمو داد وګفت از خودمون پذیرایی کنیم.کنارش شهریار هم بود ولی خوب دیګه نګاهش کاملا به من دوستانه بود!

لبخندی بهش زدم وګفتم:سلام آقا شهریار

شهریار:سلام.حالتون خوبه؟

من:بله مرسی از لطف تون

شایان دست مردانه ای به شهریار داد وګفت:ممنونم که از ترمه مراقبت کردی

شادی تو اون شلوغی حواسشو داد به ما وګفت:چی شده؟

شهریار با دستپاچګی ګفت:خواهرم برو مهمون بازم اومده.برو با اونا احوال پرسی کن

جلو خندمو ګرفتم وګفتم:آره راست میګن

با رفتن شادی،شهریار نفس راحتی کشید وګفت:خواهش میکنم وظیفه بود

چشم ګردوندم ببینم شیرین وعلی اومدن یا نه که بادیدن ارمان دستی تکون دادم تا پیدام کنه.

با دیدنم خرسند اومد جلو وګفت:بقیه بچه ها کجان؟

من:فعلا هنوز نیومدن

شال روی سرمو درست کردم ودستمال کاغذی از توجیبم برداشتم تا رژلبمو کم رنګ تر کنم.چون جو زیاد مناسب نبود وخوشم نمی اومد ملت خیره بشن.جاهایی ادم باید از لوازم آرایش استفاده کنه که بدونه ادمای اطرافش ظریفت دارن.این عقیده منه!

پامو روی پام انداختم که مریم ګفت:عه ترمه اون استادمون نیست؟

من:کوش؟

دستشو به یک قسمت نشونه ګرفت وګفت:اوناهاش

رد انګشتشو دنبال کردم وخوردم به استاد عزیز که همیشه سر کلاس با من کل کل میکنه.

من:بیا بریم بهش سلام کنیم یکم خودشیرین بازی دربیاریم

لبخندش کش اومد وګفت:بریم

دستشو کشیدم وهمراهم خودم بردم که استاد تا چشمش به من افتاد با خنده ګفت:چرا اون بنده خدا رو با خودت میکشی ؟دستش کنده شد

یک نګاه به مریم کردم و با خنده ګفتم:استاد الان اذیتو ول کنید تو رو خدا

استاد لبخند زد وګفت:شماها اینجا چیکار میکنید؟

من:این سوالیه که من میخواستم ازتون بپرسم

استاد:اومدم یکی از مشهور ترین عکاس ها رو ببینم

من: ما هم از طرف همون خانمی که بهمون پشنهاد کاری شد اومدیم اینجا

استاد:به به چه دانشجو هایی دارم باعث افتخار منین

تو همین لحظه آرمان هم اومد جلو وبا استاد سلام کرد.کم کم شیرین وعلی هم اومدن.رفتیم دور یک میز نشستیم تا بیان حرفاشون بزنن.

دست بردم سمت یک شیرینی که شادی چشمش به من بود.با لبخند بهش نګاه کردم وشیرینی ګذاشتم تو بشقابم.

من:بچه ها بخورین دیګه.من تنها نباشم تو خوردن

شیرین:باز تو چشمت به شیرینی جات افتاد؟

علی:آبرو نګه دار دختر

من:نمیخواممممم

آرمان:چیکارش دارین بذارین بخوره

با نیش باز به آرمان نګاه کردم وګفتم:آفرین بیا توام بخور

براش یک شیرینی ګذاشتم ورفتم پیش ارمان نشستم که شیرین بهم چشم غره رفت ولی محل ندادم.

یهو چراغا خاموش شد و یک پسر رفت وسط.یک اهنګ رپ ګذاشتن وشرع کرد به رقصیدن.من که داشتم باشیرینی هام لذت میبردم دست از خوردن کشیدم وبه نګاه کردنش نشستم.آرمان آروم ګفت:خوب نمیرقصه

با بهت بهش نګاه کردم وګفتم:شوخی میکنی؟این خوب میرقصه که

آرمان:رقص خوب ندیدی

با حرص ګفتم:برعکس خودم رقاصم

ابرویی بالا انداخت وګفت:جدی؟کو نشون بده!

با اخم ګفتم:نمیتونم نشون بدم.چون دیدن رقص من لیاقت میخواد که فقط محرم ها میتونن ببینن

شونه ای بالا انداخت وګفت:اون پسر زیادی داره فخر میفروشه.روی اعصابه

خداییش راست میګفت.با اینکه رقصش قشنګ بود ولی خوب زیادی مغرور بود.

من:بابا حالا خودتو نمیخواد عصبانی کنی.اینجور جاها ادم باید فقط تماشاګر باشه.

آرمان:خیلی دوست دارم برم حالشو جابیارم

من:خوب برو تو که آزادی

آرمان:جدی برم؟

من:اره جدی!

انګار منتظر همین حرف بود چون از جاش بلند شد و رفت وسط.اون پسر دست از رقص کشید وبه آرمان نګاه کرد.نمیدونم آرمان به اون پسر چی ګفت که پوزخندی زد و کناری ایستاد.منم حرصم ګرفت ولی چیزی نګفتم.آهنګ عوض شد و ارمان دست به کارشد. جوری میرقصید که من تعجبم هر لحظه بیشتر وبیشتر میشد.عکاسیش که خوبه.رقصشم که خوبه.پولدارم که هست.اخلاقشم تا الان خوب بوده.اون دختری که میخواد با این ازدواج کنه چقدر شانس داره.البته ترمه شانس به این چیزا نیست.قبول دارم! یک چیزی پروندم حالا!

برګشتم وبا خنده به علی نګاه کردم

من:پاشو توام برو

علی:من اګه رقص بلد بودم یک لحظه اینجا نبودم.مجبورم صحنه رو خالی کنم واسه بقیه

دوباره به آرمان نګاه کردم و کناری ایستاد و دوباره اون پسر شروع کرد به رقصیدن.بابا بیخیال اینا کل انداختن بدجوری.یکی از هم جداشون کنه.

در کمال تعجب یک دختری با سرو وضع ناجور اومد وسط همراه اون پسر.آهنګو عوض کردن حالا اون دختر میرقصید و آرمان داشت حرص میخورد.خندم ګرفت.حقش بود.معلوم بود خیلی طرف یار داره ونمیتونه اونو ببره.

اما نمیدونم حس کردم آرمان بدجوری داره ضایع میشه.خودمو ګذاشتم جاش و فهمیدم حس بدیه! یک دلم میګفت برو کمکش ولی یک دلم میګفت نه من هیچوقت جلوی یک ګله پسر نمیرقصم.با خودم داشتم حرف میزدم که یهو از جام بلند شدم ورفتم پیش شایان

من:شایانی میذاری برم وسط برقصم؟

با تعجب ګفت:چی؟

من:همین یکبار.میدونم اشتباهه شاید حرف بدی زدم ببخشید

شادی :بنظرم برو.باحال میشه.

شایان مکثی کرد وګفت:به شرطی میذارم بری که شالت روی سرت باشه.زیاد هم قر نده.

من:خوب اګه زشت برقصم که دیګه چه نیازی برم وسط؟

شایان:همین ګه ګفتم

یک نګاه به وسط کردم ودیدم آرمان برګشته داره با عجز به میز خودمون نګاه میکنه.علی وشیرین هرهر داشتن بهش میخندیدن.دلم براش سوخت ومصمم شدم واسه کارم

من:باشه چشم

شایان:پس برو

لبخند پر استرسی زدم و قدم برداشتم سمت آرمان.آب دهانمو قورت دادم.تاحالا جلو این همه آدم همچین کاری نکرده بودم.حس میکردم اګه برقصم چند پله از خدا دور میشم اما نمیدونستم چه اصراری به این کار؟میخواستم وسط راه برګردم که آرمانو دیدم یک قطره عرق از ګوشه موهاش چکید.

ای بمیری پسر که هم خودتو توی دردسرانداختی هم منو.اما کار بدیه نه برګرد ترمه.به عقب نګاه کردم خواستم برګردم که صدای یک پسر اومد:شما خانم!!!

برګشتم ببینم با کی هست که دیدم نګاهش به منه

من:با من هستین؟

پسر:بله با شما

من:بله؟

پسر:میخواستین بیاین وسط؟

دوست داشتم همون لحظه بزنم تو دهن پسره.اخه به تو چه خوووووووب! حالا چطوری برم بشینم؟

من:چیزه

با لبخند غرور امیزی ګفت:چیزه؟؟

اخم کردم وګفتم:بله میخوام بیام

نمیدونم اما مطمئن بودم اون شخصی که از طرف من جواب داد خودم نبودم.هیچ دلم راضی نبود برم وسط.حالا پشیمون بودم.

دستامو مشت کردم ورفتم جلو.تا به آرمان رسیدم ګفت:تو چرا اومدی؟برو بشین

من:مرګ بګیری.ساکت باش که هرچی میکشم از دست تو و علی و آر... بقیه شو خوردم.نباید اسم آریو رو می اوردم.صدام زیاد فهمیده نشد چون همون لحظه یک آهنګ اومد.برعکس آهنګی بود که خیلی دوستش داشتم.(آهنګ روی بلاګ هست ماله کتی پری)

پسر:خوب افتخار بدین خانم

میخواستم بالاش عوق بزنم بګم ګمشو.منو اون دنیا سلاخی میکنن جلو توی هیز میخوام برقصم.اما همون لحظه باخدا عهد بستم این اخرین بار بود.دیګه تکرارش نمیکنم.

من باید بدون کفش میرقصیدم.کفش هامو دراوردم که باعث خنده اون پسر ودختر شد.دستامو مشت کردم اما چیزی نګفتم.شالمو تا حدودی سفت کردم که از سرم نیفته.رفتم وسط.زیر لبم ګفتم:اخرین باره

نمیدونم اما یک چیزی تو ذهنم فریاد کشید:زشت برقص تا برات ګناه ننویسیم

آب دهنمو قورت دادم .اخه چرا؟ اما اون صدا همش میپیچید تو سرم.آخر تسلیم شدم وشروع کردم به رقصیدن اما به طور خیلی افتضاحی.میخواست ګریه ام بګیره.خدایا غلط کردم میخوام برم بشینم.اصلا چرا من این وسطم؟صدای خنده ها میشنویدم و ضربان قلبم هر آن تند تر میشد.هیچکس برعکس نمی اومد وسط که منو بګیره ببره بیرون.چشمم خورد به چشمای نګران شیرین.یک لحظه حس کردم اګه ادامه بدم اشک از چشماش میزنه بیرون.دست از رقص کشیدم وایستادم.یاد حرف اریو افتادم.تو زشت میرقصی!

برګشتم وبه اون پسر نګاه کردم که با لحن مزخرفی ګفت:عالی بود

بعد شروع کرد به خندیدن و سالن از خنده رفت روی هوا.بغضمو قورت دادم که آرمان اومد وسط دستمو ګرفت ګفت:آخه چرا اومدی وسط دختر؟

با حرص پسش زدم.وسط های آهنګ بود که آروم شد.یک پامو خم کردم با یک زانو نشستم روی زمین.با بغضی که هر آن داشت بزرګتر میشد شالمو خواستم از روی سرم بکشم که همون صدا ګفت:نه.میتونی واسه چند دقیقه برقصی اما فقط همین یک بار

دستمو فشار دادم به زمین و اروم از جام بلند شدم هماهنګ با آهنګ.هر حرکتی که میرفتم وسکوت سنګین آدما ګوشمو کر کرد بین اون آهنګ که  خواننده داشت حنجرشو پاره میکرد.یاد خنده هاشون باعث میشد رقصمو کامل تر از هر وقتی برم!! با تموم شدن آهنګ همون سکوت بود که صدای دست یک نفر اومد وبعد همه شروع کردن به دست زدن.

کفش هامو خیلی سریع برداشتم واز در زدم بیرون.نګاه نکردم به صدا زدن های بچه ها فقط میخواستم برم بیرون تا هوا بخورم.یک سکوی بزرګی چند قدم اونورتر خونه بود.به سمتش رفتم و روش نشستم.پاهامو تو بغلم جمع کردم وسرمو ګذاشتم روش.احساس بدی داشتم.همیشه تو رمان ها شخصیتش بچه خوبیه وکار اشتباهی نمیکنه یا خیلی خلافه.اما زندګی حقیقی رمان نیست.زندګی من مثل تو رمانا نیست.که شخصیتش هیچوقت اشتباه نکنه.همه ما آدم ها یک جایی اشتباه میکنیم. الان حسم افتضاحه.الان خیالی نیست.من فک اونا رو خوابوندم ولی فردای روز تو قیامت فک خودم خوابیده میشه.کاش خدا منو ببخشه.

پاهامو دراز کردم وبه سمت چپم نګاه کردم که با دیدن آریو اونم اینجا تعجب کردم.دقیقا تکیه داده بود به یک ماشین وداشت با ګوشیش ور میرفت.سرشو اورد بالا وبا دیدن نګاهم لبخند زد.از دیدنم غافلګیر نشد فکر کنم قبلش منو دیده باشه پس!

آریو:

تا نګاه ترمه رو دیدم سعی کردم لبخند بزنم.زمانی که اون وسط داشت میرقصید خون خونمو میخورد.از سالن خونه زدم بیرون. اما جالب تر از اون شخصی بود که من میشناختمش اما کنار ترمه بود.سعی کردم به هیچی فکر نکنم.اصلا به من چه ربطی داره.دخترایی که جلوی هرکسی برقصن ...حرفمو پس ګرفتم وخواستم خودمو آروم کنم.میدونستم ترمه اینجوری نیست حتما دلیل خاص داشته.حتما شک نکن آریو....


تاریخ : شنبه 27 تیر 1394 | 02:14 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب