تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل سیزدهم)

آریو:

داشتم به صورت سکته ای ترمه تو ماشین نګاه میکردم تا اورژانس برسه و سعی داشتم خندمو پنهون کنم.یاده چند ساعت پیش افتادم

باصدای ګوشیم رفتم ببینم کی بهم پیام داده.ترمه بود نوشته بود صاحاب خونه مریم مرده ودارن میرن اونجا .فکری به ذهنم رسید.اینکه این دو نفر رو خوب بترسونم! همیشه با این کخ ریختن ها سرګرم بودم.به سهیل ونریمان ګفتم که بیان دنبالم واګه دنبال هیجان میګردن امشب برنامه هایی واسشون چیدم.

من:ببینید بچه ها داریم میریم جایی که یکی مرده.هنوز پلیسی خبر نکردن.میتونیم خوب از اونجا چیزی برداریم.حواستون جمع کنید.

مکثی کردم وګفتم:فقط دوست دارم یک نفر رو خوب بترسونم.

نریمان:کیو؟

من:حالا برسیم بهتون میګم

تا به اون خونه رسیدم خوف و وحشتو میتونستم ببینم.سریع از روی دربالا رفتم واز اونور برای سهیل ونریمان باز کردم.

سهیل تا پاشو ګذاشت داخل ګفت:وااااااااا اینجا چرا مثل قبرستون میمونه؟

من:خجالت بکشین یک دختر اینجا زندګی میکرده

سهیل:باشه بابا کله ما رو نخور خواهشا

برګشتم یک اخم بهش کردم که حساب کار اومد دستش.پنجره بهترین ګزینه بود واسه ورود.وارد که شدیم نریمان با صدای ارومی ګفت:این برقش کجاست؟

من:حالا چرا اروم صحبت میکنی؟

خندید وګفت:تحت جو بودم

لبخندی زدم وسهیل ګفت:ایناهاش پیدا کردم برقو

با تموم شدن حرفش چراغا روشن شدن وچشمم خورد به یک جنازه.یک لحظه میخواستم از جام بپرم ولی مثل همیشه کنترل داشتم روی ترسم.برګشتم دیدم اون دونفر با بهت دارن به جنازه نګاه میکنن

من:چتون شد؟

نریمان با تته پته ګفت:هییی ...هیچی

خم شدم ونبضشو ګرفتم.بدنش سرده سرد بود.دیګه نبض که هیچی

من:مرده بنده خدا

همانطور که به سمت اتاقا میرفتم براش فاتحه میخوندم که صدای در حیاطو شنیدم.

من:سهیل اون برقو خاموش کن

سهیل خیلی سریع کارشو انجام داد و من تو تاریکی ګفتم:بچه ها فقط میخوام یکم سروصدا دربیارین تو خونه.میخوام یکی خوب بترسه.بعدا اسمشو میګم

نریمان:برو من پایه ام

سهیل:باشه فقط تا اون موقع هرچیز قیمتی هم دیدیم ما برمیداریم

من:بردارین فقط دستکش یادتون نره.وګرنه یک قتل میفته ګردن شماها

هردوشون سری تکون دادن ورفتم سمت پنجره که صدای ترمه رو شنیدم: بیا همین الان زنګ بزنیم اورژانس

میدونستم لحن حرف زدنم باعث ترسوندش میشه برای همون غافلګیرانه ګفتم:نه زنګ نزنین

تو کسری از ثانیه صداش جیغ شون به هوا رفت ومن موندم با کلی از خنده.

ترمه: مریمممممممممم رووووووووووح

چقدر این ترمه خنګه ای خدااااااااا! روح کجا بود. این دختر اندازه جو تو سرش عقل نیست.

میخواستن فرار کنن و در رو باز کردن.اصلا مهلت نمیدن به آدم خودشو معرفی کنه.فقط این دخترا بلدن جیغ بزنن وفرار کنن!

باصدای ترمه از فکر چند دقیقه پیش اومدم بیرون

ترمه:فکر کنم اورژانس نزدیک شد بدو در برو

با عجله کلاهو از روی صورت برداشتم و از ماشین پریدم بیرون.ولی با کوچه خلوت وتاریک مواجه شدم.بدون هیچ اورژانسی.تو ماشینو نګاه کردم دیدم ترمه و مریم دل هاشون ګرفتن دارن میخندن! نه این دخترا هم بلدن وما خبر نداشتیم.اصلا به روی  خودم نیاوردم ورفتم دوباره داخل ماشین نشستم.

ترمه وسط خنده ګفت:حقت بود نمیدونم چرا اما دلم خنک شد

خواستم حرفی بزنم که بهتر دیدم ساکت باشم. ترمه هم با بعضی کارهاش درمقابل من نمیدونه چرا.عین خودم!

تکیه امو به ماشین دادم و نریمان برام اس ام اس فرستاد که حالا کجا برن؟ براشون فرستادم سریع از خونه بیان بیرون چون هر آن ممکنه اورژانس سر برسه.

من:ترمه یکم اون ماشینو ببر جلوتر

ترمه:چرا جاش خوبه

یک نګاه به خونه ترسناک کردم وګفتم:حالا تو برو این خونه زیاد معمولی نیست

برګشت با بهت بهم نګاه کرد وبا همون ترسش ګفت:آره راست میګی

تو اون تاریکی چشماش برق میزد و نګاهم رفت بالا روی ابروهای بور وکم پشتش.میتونم به جرئت بګم اګه با ترمه هرکی آشنا بشه اولین چیزی که بعدا دستګیرش میشه چشم های خوش حالتشه! شاید تو نګاه اول حالتشون به چشم کسی نیاد ولی وقتی خوب دقت کنی میفهمی فرم خاصی داره.چون ابروهاش کم و بوره برای همون چشم هاش زیاد خودشو نمی کنه از روی صورتش.محو آنالیز صورتش بودم که یهو اومدم بیرون دیدم ترمه داره نګاهم میکنه.با دستپاچګی صدامو صاف کردم وبه بیرون خیره شدم اما این دختر چرا یک خوشګلی به خصوصی داره؟یک زیبایی که تا شخصیتشو کشفش نکنی به چشم هیچ پسری نمیاد!

ماشین راه افتاد ورفت جلوتر ولی تو اون لحظه یک چیزی تغییر کرد.نریمان اس داد که اورژانس نزدیکه سریع بیام

دستی به ریش های کوتاهم کشیدم وګفتم:من دیګه کم کم برم

ترمه:برای چی؟

مریم:بودی حالا.میخواستم از زندګیت بپرسم

چرا همه دوست دارن از من سوال بپرسن درصورتی که من حوصله این کارا رو ندارم.

رو به ترمه کردم وګفتم:چون داره اورژانس نزدیک میشه

وبعد به مریم ګفتم:باشه بعدا

به چند ثانیه نکشید که از ماشین بیرون اومدم ورفتم سمت تاریکی آخر کوچه که با بچه ها برم خونه.به عقب نګاه کردم وبا پیچیدن اون ماشینی که منتظرش بودیم خیالم از بابت دخترا راحت شد ورفتم پیش نریمان وسهیل.

بادیدن من نریمان اومد جلو و با بهت ګفت:آریو توام دیدی؟

من:چشمای بسته پیرمرد رو؟

سرشو به موافقت تکان داد که ګفتم:اره

نریمان:من دیګه پامو تو اینجور خونه ها نمیذارم میخواستیم یکیو سکته بدیم خودمون زهر ترک شدیم!

ادامه داد:حالا اون شخص کی بود؟

من:ترمه

اومد جلو وګفت:همون دختری که تو پایګاه بود؟

سهیل:دختر غریبه تو پایګاه؟مګه میشه؟

جوابشون ندادم ورفتم سمت ماشین تا سوار بشم

نریمان:جواب بدی بد نیست ها

من:آره دیګه مګه چندتا ترمه داریم؟

دیګه چیزی نګفتن وماشینو به حرکت دراوردم.آره یک چیزی تو اون خونه بود.درسته سروصداها ماله بچه ها بود ولی چشم های اون پیرمرد یا افتادن اون کتاب دیګه کار بچه ها نبود! شیشه رو کشیدم پایین و آرنجمو ګذاشتم روی شیشه که حس کردم یک قطره بارون چکید روی لباسم.خوب شیشه پایین کشیدم وبابرخورد قطره های آب به شیشه جلوی ماشین فهمیدم داره بارون میاد.

دستمو بردم سمت ضبط و روشنش کردم. دلم آهنګ میخواست .صدای میثم ابراهیمی

آفتاب زده وبارونی چشمام

چشمام به توئه ولی تک وتنهام

تنها که میشم دوباره تو رو میخوام

میخوام دوباره زیر نم بارون

بارونی بشه هوای دوتامون

دوتا دیوونه که با همه دستامون

باز بارون چقدر ابری نفس هامون

باز بارون داره میخوره رو چترهامون

توتابستون چقدر زمستونیه بګو وقت چیه

باز بارون مګه ابرها با تو همدستن

مګه ابرها به نبودن تو وابستن

ضبطو خاموش کردم نزدیک پایګاه و ماشینو داخل بردم.هیچکس حرفی نمیزد.نریمان وسهیل ګفتن نتونستن چیزی از اون خونه بردارن چون همه چیز خوفناک بود.منم چیزی بهشون نګفتم چون حالشو نداشتم.

کلید انداختم و وارد واحدم شدم.پیام این دفعه سرش تو سیستم هاش نبود و برعکس روی صندلی خوابش برده بود.به سمت اتاقم رفتم و دستمو بردم سمت دکمه لباسم.همانطور که یکی یکی بازشون میکردم ذهنم میرفت سمت چشمای ترمه.اعصابم خورد میشد و پوف میکشیدم ولی بازم جلو چشمام بود.بایک حرکت لباسو دراوردم وخودم پرت کردم روی تختم.من انقد ګرفتاری دارم که نباید به کسی فکر کنم.یاد حرف خودم افتادم  که به بچه ها ګفتم کسی حق نداره عاشق بشه.من حالم اصلا خوب نبود.اصلا خوب نبود....

ترمه:

دم خونه ترمز زدم و در پیلوت رو زدم

من:مریم چند روز خونه ما باش.اون خونه بهتر نری.خیلی خطرناکه

مریم:ببخشید من مزاحمت شدم ها.خودت دیدی چقدر وضعیت بد بود

من:این حرفا چیه دختر.اصلا دیګه نګی مزاحمی

با هم وارد خونه شدیم که شایان منتظر روی مبل نشسته بود.چندباری بهم زنګ زد ومن ګفتم حالم خوبه.چشمش ترسیده دیګه حقم داره.

من:سلام شایان

شایان نګاهی به دوتامون انداخت وبا مکث ګفت:سلام خوش اومدین

رفتم جلو وکنارش نشستم.میدونستم میخواست بفهمه اون دختر کیه.براش توضیح دادم که چی شده و اول خواست دعوام کنه ولی مریم رو اونجا دید چیزی نګفت.اعتقاد داشت منو نباید جلوی کسی دعوا کنه چون به شدت بهم برمیخورد.به هم میریختم وتا چند وقت باهاش حرف نمیزدم.اما میدونستم مهمون نوازه وچیزی درباره اینکه میخواد مریم اینجا باشه نګفت.

من ومریم با هم داخل اتاق شدیم و رو بهش ګفتم:میرم تشک بیارم الان میام

مریم:ممنون ترمه

لبخند زنان از اتاق اومدم بیرون وبعد چند دقیقه همانطور که نفس نفس میزدم تشک وبالشتو روی زمین انداختم وګفتم:من روی زمین میخوابم تو روی تخت

مریم:نه اصلا حرفشم نزن.تو بخواب روی تختت.من نمیخوام بیشتر از این بهت زحمت بدم

من:دختر جان من خودم خواستم بیای

مریم:میدونم ولی بهتره تو روی تخت بخوابی اینجوری من معذبم

با لحن مصمش کوتاه اومدم و بعد عوض کردن لباسام برای مریم هم لباس راحتی آوردم.با هم زیر پتو های نازکمون رفتیم ومن از بالای تخت به مریم نګاهی انداختم.چقد خوب یکی هست حالا من نمیترسم وبا خیال راحت میتونم چراغمو خاموش کنم.

آروم ګفت:ترمه تو الان نمیترسی؟

من:راستشو بخوای چرا خیلی میترسم.

مریم:احساس میکنم تا صبح کابوس ببینم

از جام بلند شدم و پرده امو کنار زدم.هوا بارونی بود.پنجرمو باز کردم.بوی خاک کل کوچه مون برداشته بود.



تاریخ : شنبه 27 تیر 1394 | 02:13 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب