تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل دوازدهم)

آرمیتا:

دو سه روزی از آخرین باری كه آریو رو میدیدم میگذشت.همه روز هام عین همه شدن،بیمارستان،خونه،دوش،خواب و دوباره بیمارستان...!دوس دارم یه روی تموم واسه خودم باشم و با دوستام برم گردش و تفریح...اما شغلم بهم اجازه نمیده،با رفیعه هم كه فقط در حد تلفنی حرف زدم چون اونم این روزا سرش شلوغه!

همین طوری كه جلو آینه با خودم حرف میزدم ایفون دادش در اومد.

-بله؟

-خانوم،پستچی هستم.بیاین پایین برای تحویل بسته.

من كه ذوق مرگ شده بودم...اخه تا حالا كسی واسم چیزیو پست نكرده بود...یاد تو فیلما افتادم 

-بله.چند لحظه صبر كنین...

لباسامو كه پوشیده بودم فقط كافی بود مقنعه ام رو هم سرم كنم.

-خانوم لطفا اینجا رو امضا كنین...

بسته رو كه تحویل گرفتم دوباره اومدم بالا....یه جعبه بزرگ بود و هیچ نوشته ای هم روش نداشت به جز آدرس گیرنده و فرستنده كه ادرس فرستندش برام غریبه بود.یكم ترسیدم...ته دلم گفتم نكنه توش بمب باشه...خلاصه مجبور شدم حس كنجكاویمو سركوب كنم و برم سركارم...تا اون موقع هم اگه بمبی توش میبود میتركید و من خیالم راحت میشد.

(بیمارستان امام رضا)

محوطه بیمارستان هم همیشه شلوغ بود،یكی داشت گریه میكرد،یكی در به در دنبال بخش های مختلف میگشت،اون یكیم بی خیال دنیا رو صندلی نشسته بود و آبمیوشو میخود...با دیدن این صحنه نا خود آگاه لبخند زدم...اینجور پوزیشن ها توی جو یكنواخت بیمارستان خیلی تازگی داشت برام.یكی پس از دیگری بخش های مختلف رو رد میكردم تا رسیدم به بخش اورژانس قلبی.نفسمو با صدا دادم بیرون كه یكهو یه صدای كاملا مردونه از چند سانتی متری منو میخكوب كرد...

-خانوم نیرومند!!!

خودش بود،جرئت نداشتم برگردم و تو چشماش زل بزنم.نفسمو حبس كردم،و اروم رومو برگردوندم.

-چیزی شده آقای كیانی؟

-اولا سلام،دوما مریض اتاق 316 میخوان شما رو ببینن!

چشمامو گرد كردم و تو دلم تكرار میكردم:مریض اتاق316؟ مریض اتاق316؟ مریض اتاق316؟ مریض اتاق316؟

با خوشحالی دادم زدم:

-اهان مریض اتاق 316...خانوم خسرو شیری منظورتونه دیگه؟

چشماشو گرد كرد ...هر وقت چشماشو گرد میكرد نگاهمو میدزدیم...اخه من تا حالا چشمایی مثل این بشر ندیده بودم....نه سبز بود،نه آبی،نه قهوه ای،نه مشكی...مخلوطی از همشون بود...در یك نگاه شبیه کهشکان راه شیری بود...یا منظومه شمسی....با این تعبیر خودم خندم گرفت كه بهم نهیب زد و گفت:

-چیكار میكنین خانوم نیرومند؟مریض تو اتاق منتظرتونه...

و بعد به گام های بلند و محكم ازم دور شد.منم راهمو سمت اتاق 316 كج كردم...

-به به،سلام خانوم،میبینم كه میخوای از دست ما راحت شی!

-از دست بیمارستان و این تخت آره ولی دلم واسه تو تنگ میشه...

-شمارمو كه داری؟بهم هر چند وقت یك بار زنگ بزن.منم قول میدم هر وقت كه وقت كردم بیام جغتای واسه دیدنت!

-آره حتما بیا...جای خوش آب و هواییه.یادتم باشه كه آخر هم داداشتو بهمون نشون ندادی.

-چیكار كنم؟خودش كه نه به محل كارم سر میزنه نه میاد خونم...چند روز پیش باهاش دعوا كردم فعلا قهرم!

با این حرفم خندید...هر وقت میخندید همه جای صورتش چال میفتاد!

-بهت نمیاد با كسی قهر كنی...حتما خیلی ناراحتت كرده!

-آره خیلی!

بعد كمكش كردم كه رو تخت بشینه.بیچاره هنوز 18 سالش نشده بود كه عمل قلب باز انجام داده بود.میگفت بیماری قلبی تو خانوادشون ارثیه...از جغتای اومده بود مشهد واسه عملش...یه دختر شاد و با سر زبون كه هر وقت میدیدمش جو بیمارستانو فراموش میكردم.

-خیل خب...اگه كار داری برو...منم تا چند ساعت دیگه مرخص میشم و میام خدافظی كنم ازت!

-باشه پس.منتظرم!

لبخند پت و پهنی تحویلش دادم و رفتم سمت()با دیدن اخم های تو هم رفته فاطمه خشكم زد...

-خانوم آرمیتا نیرومند!

هر وقت عصبانی بود اسم و فامیلمو با هم میگفت...منم در جوابش گفتم:

-بله خانوم فاطمه بهزادفر؟

-باز چیكار كردی كه كیانی از دستت شاكی بود؟

-من؟هیچ كار به خدا...مگه چی میگه؟

-هیچی،اومده اینجا غر هاشو سر من میزنه،میگه سر وقت نمیای سر شیفتت!

-غلط كرده،بذا ببینمش حالشو جا میارم!

فاطمه كه انگار ترسیده بود گفت:

-نه تو رو خدا.اصلا من اشتباه كردم.ببین ارمیتا باز این دفعه مثل دفعه قبل میشه...تو كه دلت نمیخواد این دفعه بیرونت كنن؟یادته كه دفعه پیش رئیسی چی گفت؟

با خودم فكر كردم...كم بیراه نمیگفت،دفعه پیش هم كه داشتم با كیانی جر و بحث میكردم رئیسی مثل جنی كه موشو آتیش زده باشن سر رسید و بهمون اخطار داد دفعه بعد اخراجیم!زیر لبی،طوری كه فقط فاطمه بشنوه گفتم:

-مردك...چون فكر میكنه سرپرستاره دیگه میتونه هر حرف زوریو كه میخواد بزنه!دفعه دیگه كه دیدمش مشتمو تو صورتش خالی میكنم...حالا ببین...به من میگن ارمیتا نیرومند!!!

دیدم فاطمه داره با اشاره چشم و ابرو و كله بهم یه چیزایی میگه...شستم خبردار شد و وقتی برگشتم با صورت قرمز و عصبانی كیانی مواجه شدم!

-خانوم نیرومند...به جای اینكه اینقد وایستین و با مریضا یا همكارا خوش و بش كنین یكم حواستون به كارتون باشه!

حرصم گرفته بود...ولی تا وقتی كه اون سرپرستار بخش بود نمیتوستم بهش چیزی بگم.فقط حرص خودمو تو یه كلمه خالی كردم و از جلوش رد شدم:

-چششششششم رئیس ایش!

تا آخر شیفتم چند باری بهم برخوردیم ولی من با اخم نگاهش میكردم و اون گوشه لبش پوزخند محوی جا خوش كرده بود،از اینكه دلیل پوزخنداشو نمیتونستم پیدا كنم حرصم گرفته بود....نكنه فك میكنه از من بالاتره و میتونه بهم زور بگه پوزخند میزنه؟...حالشو جا میارم !

(خونه آرمیتا)

با خستگی كلیدو انداختم و وارد خونم شدم،كورمال كورمال كیلید برقو پیدا كردم و اولین چیزی كه به چشمم خورد یه بسته پستی بزرگ بود!آخخخ به كل یادم رفته بود...ولی جای شكرش باقی بود كه تا الان نتركیده پس به این نتیجه میرسیم كه بمبی در كار نیست.لبخندی بر پهنای صورت زدم و بسته رو باز كردم.با دیدن محتوای داخل جعبه چشمام چهار تا شد...یعنی كی اونو واسم فرستاده؟یك خرس قهوه ایه پمالویه بزرگ اندازه یك سوم قدم....وای خدا بغل كردنش چه حس خوبی بهم میده...داشتم با خرسه بازی میكردم كه كارت قرمز ته جعبه توجه ام رو به خودش جلب كرد،روی كارت نوشته بود!

تقدیم به مهربون ترین خواهر دنیا!

عــــــــجــــــــب!از آریو بعید بود كه یك همچین خلاقیتایی نشون بده از خودش اما ته دلم داشتم ذوق مرگ میشدم و زیر لب گفتم:

-مرسی داداشی 

رومو كردم طرف خرس پشمالو و با لحن بچگونه گفتم:سلام آریو!به خونه آبجیت خوش اومدی


تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 02:47 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب