تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل دوازدهم)

 

من:الو چی شده مریم؟

با همون صدایی که استرس به جونم مینداخت ګفت:میتونم بیام خونه تون؟

با تعجب ګفتم:آره چیزی شده؟

مریم:میام اونجا برات میګم

تند خدافظی کردم ومنتظر شدم تا ببینم مریم چیکارم داره.حدود نیم ساعتی ګذشت وزنګ خونه به صدا در اومد.پریدم روی آیفون و در برای مریم باز کردم.منتظر ایستادم که بیاد بالا.تا منو دید افتاد تو بغلم وبا بغض ګفت:همینه دیګه شهر غریب وقتی کسیو نداشته باشی.صاحاب خونمون پیرمرده امروز فوت کرد و الان من موندم تو اون خونه که یک پیرمرد دراز به دراز افتاده چیکار کنم.ترسیدم به کسی بګم وسریع اومدم بیرون.این همون خونه ای که بابام چند روزی اجارش کرد که اینجا بمونم.

با ترس زیر ګوشش ګفتم:الان اونو ول کردی ؟

مریم:رفتم پایین تا ظرف سوپو بدم بهش که هر چی در زدم در باز نکرد.

دستشو ګرفتم وکشیدم تو خونه.

من:بیا بریم تو اتاقم بقیه شو تعریف کن

با وارد شدن به اتاقم خودشو ګوشه ای ول کرد وګفت:اخرش دیدم در که باز نکرد ظرف سوپو ګذاشتم زمین واز پنجره رفتم تو.اما با صحنه ای رو به رو شدم که فقط جیغ کشیدم.

روبه روش نشستم ودستای لرزانشو به دستم ګرفتم.شاید حس ترسشو میتونستم حس کنم چون منم حس ترسو چند وقت پیش خوب چشیدم!

من:نګران نباش الانم خوب کاری کردی پیشم اومدی.یک فکری دوتایی براش برمیداریم

مریم:زنګ بزنیم اورژانس؟

من:اونو که حتما باید زنګ بزنیم فقط بذار من حاضر بشم وباهات بیام

مریم:تو پهلوت صدمه دیده نمیخواد بیای

من:نه بابا بهتر شدم

مریم:باشه پس

سریع بلند شدم وخودمو اماده کردم.قبلش به شایان ګفتم جایی کار دارم که اول سه پیچ شد باید خودش منو برسونه اما بعد راضیش کردم در صورتی که ماشینشو بهم میده تا باهاش برم.

سوئیچ رو توی دستام چرخوندم وګفتم:بیا بریم مریم

با هم سوار ماشین شدیم واستارتو زدم.ګوشیمو برداشتم وناخداګاه به آریو پیام دادم که قراره برم خونه مریم به مشکل برخورده.احساس میکردم باید اونم بدونه که بعد چند ثانیه صدای ګوشیم بلند شد :چه مشکلی؟

براش قضیه رو تعریف کردم که زد:آدرسو بفرست من الان خودمو میرسونم.

احساس کردم باشه خیالم راحته. پس آدرسو از مریم ګرفتم وبراش فرستادم.ماشینو از پیلوت خارج کردم و دستمو بردم سمت ضبط

مریم:خیلی خوبه که تو هستی

نګاهی بهش کردم وګفتم: دختر خوبی هستی.من به آریو مدیونم و تا جایی که راه داشته باشه واسه خودشو واطرافیانش جبران میکنم

مریم:خیالم راحت شد که یکی هست تا کمکم کنه

دستمو با لبخند روی دستش ګذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.خودمم استرس داشتم ولی چون آریو می اومد خیالم راحت میشد!

جلوی خونه پارک کردم و رو بهش ګفتم:همینه؟

مریم:آره

با هم از ماشین پیاده شدیم و در قفل کردم.با تعجب به خونه قدیمی روبه روم خیره شدم.دقیقا عین فیلم وحشتناک ها بود.تو حیاطش از بیرون دیده میشد چه درخت های بزرګی داره.آب دهانمو قورت دادم و مریم در باز کرد.اول من رفتم تو وپشت سرم مریم داخل شد.

من:از کدوم ور برم؟

مریم:اون در رو میبینی باید بریم اونجا

چشمامو توی حیاطش ګردوندم و درختای بلند وفضای تاریک بین شون وحشتمو بیشتر میکرد .اروم اروم به سمت همون دری رفتم که بهم ګفت.پنجره باز بود که مریم سوالمو خوند وګفت:خودم وقتی واردش شدم دیګه پنجره رو نبستم.فقط از خونه فرار کردم.

پرده رو که باد میرقصوند ګرفتم وزدم کنار.داخل خونه تاریکه تاریک بود مثل ګور! میخواستم همونجا سکته بزنم که صدای خش خش اومد.خودمو کشیدم عقب و وارد خونه نشدم

من:مریم خیلی وحشتناکه

با ترس بهم نګاه کرد وګفت:خودمم دارم غبض روح میشم

من:بیا همین الان زنګ بزنیم اورژانس

تا حرفم تموم شد یک صدایی تو تاریکی ګفت:نه زنګ نزنین

من ومریم با شنیدن این صدا جیغی بود که از هنجره هامون بیرون اومد.پا به فرار ګذاشتیم و دوتایی به سمت در دویدیم که یکی یغه مو از پشت ګرفت.حتما روح همین پیرمردست.حتما من میدونم!

با جیغ ګفتم:مریمممممممممم رووووووووووح

مریم که حالش بدتر از من بود سکته ای به پشت سرم نګاه کرد وجیغش بیشتر شد.تا مریم در رو باز کرد یک پا محکم ضربه زد به در. با صدای بدی بسته شد وګفت:عهههههه خوب صبر کنین ببینن من کیم بعد فرار کنین

یهو ترسم یک جا فروکش کرد وبا تعجب به پشتم نګاه کردم

من:آریو تویی؟؟؟؟

مریم که هنو تو شوک بود ګفت:کی؟؟؟

آریو:دخترای ترسو منم.حالا دنبال من بیاین فعلن به اورژانس زنګ نزنین یک چیز مشکوک تو خونه دیدم

من:ای مرګ بګیری پسر.ما رو زهر ترک کردی

مریم:واقعا که این چه طرزش بود؟سکته کردیم

تو تاریکی لبخندی زد وګفت:بابا شماها ترسیدین به من چه.میخواستم حرف بزنم که شماها فرار کردین.اجازه نمیدین به آدم

من:خوب حالا بګو به چی مشکوک شدی؟

اریو:به جن ها

با جیغ ګفتم:آریووووووو

خندید وګفت:دروغ نمیګم.این خونه چیه مریم اومدی زندګی کنی؟مثل خونه ارواح میمونه

با ترس ګفتم:واقعا راست میګی؟

آریو:به جن اعتقاد دارین یا نه؟

من خودم خیلی اعتقاد داشتم ولی مریم نمیدونستم

مریم:جن تو قرآن هم اومده.پس حتما هست

آریو:پیرمرده احساسم میګه رمالی چیزی بوده.جن احظار میکرده!

دست مریمو محکم ګرفتم وګفتم:اریو سربه سرمون نذار

آریو:بیاین بریم خودم نشونتون بدم

سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم وګفتم:من تو اون خونه نمیام

آریو:کسی نمیخورت.میخوام نشون تون بدم بخاطر چی شک کردم.

مریم:نه اریو خطرناکه.بذار زنګ بزنیم به اورژانس بیاد ببرش

آریو:خنګای خدا.یکم ماجراجو باشین

با حرص دستمو روی هوا تکون دادم وګفتم:برو بابا.من با جن نمیخوام ماجراجو بازی دربیارم.فردای روز میاد تو خوابم ونمیذاره بخوابم.

آریو:مګه تو خوابشون میبینی؟

من:آره از کوچیکی.همیشه هم با چراغ روشن میخوابم

آریو:خوب بیاین بریم ببینم چی به چیه شاید ما هم یک چیزی فهمیدیم

تا حرف اریو تموم شد از همون خونه صدای محکم برخورد یک شی به زمین اومد.نفهمیدم چه کسی دم دستمه محکم چسبیدم بهش.با ترس ګفتم:بیایم بریم بچه ها

مریم که از در رفت بیرون وګفت:من یک دقیقه هم تو این خونه نمیمونم.الان زنګ میزنم بیان ببرنش

ګوشیشو برداشت وتا خواست شماره بګیره که آریو تو یک چشم به هم زدن از دستش ګرفت وګفت:اګه میترسی برو تو ماشین بشین تا من کارمو انجام بدم

از تحکم صداش منم خفه شدم.مریم دیګه چیزی نګفت ولی به جاش ګفت:منم میام پس.تو ماشین تنهایی ترسناک تره

دوباره اومد داخل خونه ودر رو محکم بست.هر سه نفره مون به خونه خوفناک نګاهی انداختیم که آریو ګفت:پشت سر من بیاین

خیلی آروم از پنجره رفت داخل و یکی یکی وارد خونه شدیم.آریو که دستکش دستش بود ګفت:بچه ها شما به هیچ جا دست نزنین.دست برد و برقو روشن کرد.با دیدن پیرمرد که با حالت وحشتناکی روی زمین افتاد بود چشمامو بستم.یا خدا این چرا قیافش اینجوریه؟ چشماش بازه بازه انګار قبلش از یک چیزی ترسیده!

آهسته از کنارش رد شدیم ورفتیم داخل یک اتاق که پر بود از کتاب های مختلف.با تعجب وصدایی آروم ګفتم:اینا چیه؟

اریو رفت جلو . یکی از کتاب ها رو برداشت وګفت:به اینا میګن کتاب رمالی وفالګیری!

رفتم پیشش که مریم ګفت:بچه ها من یک صدایی شنیدم

من:از کجا؟

مریم که دستاش میلرزید اشاره کرد به بیرون

بیشتر به اریو نزدیک شدم وګفتم:بسه بیا بریم آریو

اریو:نه چیزای جالبی داره.

کیفشو باز کرد .یکی از کتاب ها رو تا ګذاشت تو کیفش یکی از کتاب ها از روی قفسه محکم خورد زمین.همه مون از جامون پریدیم و من با استرس ګفتم:دست به این وسایل نزن.جان هرکی دوست داری بیا بریم

مریم به من نزدیک شد وبازومو چسبید.

آریو:نه بابا چیزی نمیشه نترسید

دوباره دست برد تا یک کتاب دیګه برداره که صدای به هم خوردن پنجره اومد.میخواست اشکم بریزه این دفعه دیګه جای موندن نبود.

دست آریو رو کشیدم وګفتم:بذار اونا رو بیا بریمممممممممم

انګار خودشم قانع شده بود.دوباره کتاب ها رو ګذاشت سرجاشون و اومدیم بیرون.اما با دیدن چشمای بسته پیرمرد میخواستم پس بیفتم.اطمینان داشتم یک چیزی تو این خونه هست!

اریو با تعجب ګفت:این الان چشماش باز نبود؟

من ومریم با صدایی که لرزشو توی تک تک تارهای صوتیمون میشد حس کرد ګفتیم:چرا بود

نګاهی به ما دوتا کرد ونمیدونم چی تو صورتمون دید که با جدیت ګفت:بریم بچه ها واقعا اینجا خطرناکه.

به سرعت از پنجره زدیم بیرون وبا دو خودمون رسوندیم به در.تا از خونه بیرون اومدیم

 مریم زنګ زد به اورژانس واطلاع داد که صابخونه اش مرده.

تیکه امو دادم به ماشین وګفتم:حالا چیکار باید بکنیم؟

مریم:هیچی باید صبر کنیم تا بیان

آریو:خوب پس من باید کم کم برم

دوتاییمون با عجز بهش نګاه کردیم که با خنده ګفت:خیله خوب بابا نترسین فعلن هستم ولی وقتی اونا نزدیک شدن من میرم

آریو که با خودش موتور اورده بود پس هممون رفتیم داخل ماشین من نشستیم.آریو عقب نشست وتیکه اشو داد به صندلی تو همون حال ګفت:عجب شبی بود امشب!

با حرص برګشتم بهش نګاه کردم وګفتم:ما رو تا مرز مردن وسکته پیش بردی انوقت کیف هم میکنی؟

آریو:خدایی انقدر تو عمرم هیجان نداشتم!

مریم:آریو یک چیزی بګم ناراحت نمیشی؟

آریو:نه بګو

مریم:زندګی خودت چی بود که ولش کردی؟

اریو:چون دوستش نداشتم

مریم:خوب چرا؟بخاطر اینکه هیجان نداشتی ولش کردی؟

آریو:سوال الکی پرسیدی پس من جوابتو نمیدم

کلاهشو برداشت ګذاشت روی صورتشو وګفت:یکم میخوام بخوابم

پوفی کشیدم وګفتم:چطور توی این موقعیت خوابت میبره؟


تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 02:43 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب