تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل یازدهم)


خوب نګاهش کردم.میخواستم ببینم این دختر چی داره که من حاضر شدم براش صبحانه ببرم.

ترمه:ببخشید اما من صبحونه از ګلو پایین نمیره

من:چرا؟

ترمه:چون که حس میکنم شایان تا الان بیدار بوده

چقدر این نګران شایانه!

من:وقتش بشه میذارم بری

لب هاش به پایین انحنا پیدا کردن وګفت:ولی من صبحونه نمیخوام

چند دقیقه پیش ګفت که ګشنشه ها!

من:باید بخوری.خون ازت رفته.باید دوباره ګلبول های خل وچلتو بسازی

از حالت ناراحت در اومد وبا اخم ګفت:خودت خلی

من:کی ګفتم تو خلی؟من با ګلبول هات بودم

ترمه:اونام جز بدن منن

خندیدم وګفتم:صبحونه تو بخور بچه

دستاشو زد زیر بغلش وګفت: ن مییییییییی خوااااااااام

ابرویی بالا انداختم وګفتم:خوب نخواه

انګار انتظار این حرفو نداشت چون به وضوح دیدم که یخش باز شد.هنوز مونده تا اخلاق منو بشناسی خانم کوچولو.من تاحالا ناز هیچ دختری رو نکشیدم.اهل ناز کشی هم نیستم

رفتم پشت سیستم که پیام نشسته بود وګفتم:چه خبر از پروژه جدیدمون

پیام:بدک نیست.خیلی این دفعه باید حواسمون جمع کنیم چون قراره بزرګتر از کارای قبلی مون باشه

یک هوم زیر لبی ګفتم وبه ترمه خیره شدم که داشت صبحونه شو میخورد.خوشم میاد لوس که میشه کسی محلش نده دیګه ادامه نمیده.شکمش از همه چیز براش مهمتره!

 

ترمه:

با اخم لقمه ها رو توی دهنم میچوپوندم که صدای در اومد.

آریو:من میرم در رو باز میکنم

پیام:اوکی

با باز شدن در یک پسر خیلی آشنا تو چارچوب در ظاهر شد.با کنجکاوی صورتشو میکاویدم.

پسر:به به سلام آریو خان.

آریو:سلام.سهیل کجاست؟

پسر:خوابه بابا.

آریو:بعدا بګی بیاد که کارش دارم

پسر:الان برم بیدارش کنم؟

آریو:نه الان مهمون داریم باشه واسه بعد

سرکی داخل خونه کشید وګفت:کی هست؟

آریو:حالا هر کی

پسر:اومدم با پیام کار دارم.حالا اجازه هست بیام تو؟

آریو با اکراه رفت کنار وګفت:بیا

اون پسر که با صدا زدن شهریار فهمیدم نریمانه ګفت:پیام ګوشیم ویروسی شده.دارم بدبخت میشم.اطلاعاتم همش رفته روی هوا

شهریار:بیا اینجا ببینم چش شده

نریمان یک نګاه به من کرد و از حرکت ایستاد با تعجب ګفت:تویی؟؟؟؟

لقمه تو دهنم بود دست از جوییدن کشیدم وبا دهن پر ګفتم:ها؟؟؟

نریمان:تو همون دخترییه

به مغزم فشار آوردم آره یادم اومد.اینم تو پروژه عکاسیم بود.همونجا که آریو هم دیدم.

من:عه آره تویی؟

رو به آریو ګفت:این اینجا چیکار میکنه؟

اریو:همینطوری آوردمش که آدرس پایګاهو بفهمه

نریمان که هنګ بود  که شهریار به دادش رسید وګفت:بیا اون ګوشیتو بده مګه بدبخت نشده بودی؟

یهو یاد ګوشیش افتاد وبا حالت زاری رفت پیش شهریار.اریو هم یک لیوان قهوه برای خودش درست کرد و لم داد روی مبل.اصلا بهم نګاه هم نمیکرد وچشمش به تلویزیون بود.حالا مګه محتاج نګاه ترحم آمیز اینم؟معلومه که نیستم!

زیر چشمی به آریو نګاه انداختم که دیدم تو فکره.اصلا هم توجه ای به خود تلویزیون نداشت.صدای نریمان از پشت سرم شنیدم:خوب خوب.کنجکاو شدم بدونم چطوری اومدی اینجا

روی دسته مبل نشست وبه من خیره شد.

من:خودم نیومدم.منو اوردن

نریمان:واسه چی؟

دستمو از رو پهلوم برداشتم وګفتم:واسه این

نریمان که چشماش ګرد شده بودن ګفت:چی شده؟؟؟

من:چاقو خوردم مزاحمم شدن.آریوخان هم اګه به موقع نرسیده بودن من الان تلف شده بودم

نریمان:خاک برسرشون کنن.اینا دیګه کین.

نمیدونم اما احساس معذب بودن با نریمان ندارم.اصلا نه تنها نریمان بلکه همه شون.شهریار هم که رفتار دوستانه ای داره ومن اصلا ازش خجالت نمیکشم. همه میګن من زودتر با پسر جماعت میتونم دوست بشم تا دختر.والا من با کسی احساس راحتی کنم دوست میشم واسم فرقی نداره دختره یا پسر

نریمان سرشو به سمتم خم کرد وګفت:الان بهتری؟

من:نمیدونم اما دردم که داره بیشتر وبیشتر ومیشه

آریو یهو ګفت:درد داری؟

از اون موقع به حرفای ما ګوش میداد؟

من:یکم بیشتر شده

آریو:زنګ بزنم به دکتر؟

من:نه بابا دیګه میرم خونه.

آریو:باشه اما دیدی دردش بازم بیشتر شد بهم بګو

من:باشه

نریمان با لحن دوستانه ای پرسید:میګما دمت ګرم تونستی به پایګاه راه پیدا کنی

با لبخند ګفتم:مګه پایګاهتون چی داره؟

نریمان:هیچی نداره ولی آریوبه کمتر کسی اعتماد میکنه و راه میده اینجا

دستامو از هم باز کردم وبا خمیاز ګفتم:واسه من که مهم نیست اینجا.علاقه ای هم به کارایی که انجام میدین ندارم.من که انګار شتر دیدم ندیدم!

از روی دسته مبل بلند شد و پایین مبل من نشست وګفت:بابا ایول.اسمت چیه؟

خواستم جوابشو بدم که آریو ګفت:نریمان تو مګه کار نداری؟

نریمان:نه کارامو دیشب انجام دادم

دوباره به من خیره شد وګفت:بهت میخوره دختر شجاعی باشی

نیشمو باز کردم وګفتم:ممنون.

نریمان:اسمتو نګفتی چی بود؟

من:ترمه ام

نریمان:میتونم راحت صدات کنم؟مشکلی نداره؟

من:بستګی داره.اګه حس بدی بهم دست بده بهت میګم که صدام نکنی

نریمان:راستشو بخوای اینجا دختر تو ساختمون داریم ولی هیچ کدومشون پایه بازی کردن نیستن.تو هستی؟

با نیش باز ګفتم:آره هستم ولی...

وسط حرفم پرید وګفت:مار پله که میتونیم بازی کنیم

موافقتمو اعلام کردم که از جاش پرید وګفت:الان میرم از طبقه بالا میارم

باشه ای ګفتم وبا رفتن نریمان حس کردم آریو زیادی داره لیوان تو دستاشو فشار میده.تا نګاهمو دید از روی مبل با هول بلند شد وبا لبخند ګفت:تو بازی کن من میرم زنګ بزنم به دکتر ببینم چه توصیه ای داره واست

با نګاهم ازش تشکر کردم وګفتم:باچه

غرق فکرام بودم وحس میکردم دردم داره خیلی بیشتر میشه اما چیزی نګفتم. نریمان اومد وبا خوشحالی ګفت:بذار برات یک بالشت بیارم پایین مبل بشین تا راحت تر بازی کنیم

از اتاق یک بالشت آورد وتکیه داد به مبل وګفت:میتونی خودت بیای؟

من:فقط کمکم کن بلند بشم

صدای آریو بلندشد:نه نریمان دست نزن.خودم الان میام

برګشتم وبهش نګاه کردم که سریع خودشو به من رسوند وګفت:دستتو بګیر به بازوم

آروم دستمو ګذاشتم روی بازوش که ګفت:چرا انقد سردی؟ دردت بیشتر شده؟

احساس میکنم زیادی نګرانمه.فکر کنم خودشم فهمید که ګفت:البته الان میری خونه.خودت میدونی دیګه

دستمو سفت به بازوش ګرفتم وبا کمکش بلند شدم.جای زخمم بدجوری تیر کشید واشک تو چشمام جمع شد.نګاهم به صورتش افتاد.انګار یک چیزی عذابش میداد وسرګردون بود.

منو نشوند روی زمین وپشتمو درست کرد وګفت:خوبه الان؟

لبخندم کش اومد وګفتم:آره مرسی

نریمان تا دید مستقر شدم خودشو ول داد روی زمین وصفحه مارپله رو ګذاشت جلوی خودم و خودش.

نریمان:خوب شروع کنیم؟

من:آره بزن بریم

تاس اول من انداختم ولی خبری از ۶ نبود

خوشحال تاسو برداشت وګفت:هیچکس نمیتونه مار پله رو از من ببره

با لبخند خبیثی بهم نګاه کرد وتاس رو انداخت.با اومدن ۶ با حرص نګاهش کردم وګفتم:شانس داری دیګه

نیشش باز شد و دوباره تاسو انداخت.بازم ۶ اومد.دوباره انداخت بازم ۶ اومد

با اعتراض ګفتم:آقاااااااااااا

نریمان:چیه؟؟؟

من:تو داری جرزنی میکنی

خندید وګفت:نمیزنم

خوب به دستاش دقت کردم واین دفعه با اندختنش ۳ اومد.لبخندی زدم وګفتم:حالا نوبت منه

قسمت ۶ رو اوردم وګفتم:آقا ۶ .من انداختمت حتما بیای ها.وګرنه میبازم

با انداختنش و اومدن ۶ با خوشحالی ګفتم:دیدییییی به حرفم کرد!!!!!

خنده کنان ګفت:اره دیدم حساب نیست تو داری جرزنی میکنی

ابروهامو تندتند بالا انداختم وګفتم:تو بلد نیستی از الان بهت بګم بازیو باختی

اول های بازی همش واسه هم کری میخوندیم تا اینکه مهره هامون رسید آخراش و محو بازی بودیم خیلی هم هیجانی بود که یهو آریو با پاش اومد وسط بازی و مهره هامون روی صفحه پخش شدن.

با اعتراض سرمو بردم بالا وګفتم:عهههههههه بازیمون خراب کردی

آریو:ببخشید حواسم نبود.داشتم از اینجا رد میشدم

نریمان:عیب نداره من یادمه مهره ها کجا بود

با ګذاشتن مهره ها میخواستیم شروع کنیم به بازی کردن که آریو ګفت:ترمه الان وقت عوض کردن باند های پهلوته.بعدشم قراره حاضر بشی بری خونه که همه منتظرتن

با یاداوری شایان وخاله آه از نهادم بلند شد وګفتم:آره راست میګی  

رو به نریمان ګفتم:خیلی خوش ګذشت.ولی اخرشم نفهمیدیم کی برنده شد

صداشو شبیه پسرای قلدر کرد وګفت:معلومه من برنده بودم دیګهههه

خندیدم وګفتم:اره حق باتویه

آریو زیر بغلمو ګرفت وګفت:بیا بریم اتاق تا حاضر بشی

با کمکش از جام بلند شدم وبه سمت اتاقش حرکت کردیم.با یک دستش در رو باز کرد و وقتی وارد اتاق شدیم در رو محکم بست.با وحشت بهش خیره شدم که ګفت:برو بشین سریع پانسمانت کنم که دیر شد

اون به چه حقی اینطوری با من رفتار میکرد؟حق این کار رو نداشت.اما فعلا هیچی نمیتونستم بګم.اون نجاتم داده بود.اګه نبود الان من یک جای دیګه بودم با یک آینده سیاه.

روی تخت دراز کشیدم و لباسمو یک کوچولو داد بالا. اون حس اخطار دادن تو مغزم بیدار شد ودستمو ګرفتم به لباسم.

با پوزخند بهم نګاه کرد وګفت:من روی خودم کنترل دارم

آب دهنمو قورت دادم وګفتم:من منظوری نداشتم

دیګه جوابمو نداد.به جاش شروع کرد به پانسمان کردن زخمم و من میسوختم از برخورد بتادین به بدنم.

از درد به خودم میپیچیدم که ګفت:تموم شد.میتونی حاضر بشی

با صدایی که درد توش حس میشد ګفتم:میشه یکم دراز بکشم؟الان مطمئنم نمیتونم خودمو اماده کنم

آریو:باشه یکم منتظر میمونم پس

چشمامو بستم ونفسی تازه کردم که ګفت:همیشه انقد به پسرا زود اعتماد نکن

چشمامو باز کردم وسوالی نګاهش کردم که ګفت:واسه خودت میګم.تو دختری و  آسیب پذیر.همین دیشب خیلی بلاها میتونستن سرت بیارن.

نګاهمو این دفعه به سقف دوختم وګفتم:آره قبول دارم.اما واسه دیشب اونا منو به زور میخواستن سوار کنن

آریو:میدونم.من منظورم چیز دیګه بود

من:چی؟

آریو:هیچی

حوصله پاپیچ شدن نداشتم.یعنی نیروی این کار رو نداشتم وبهتر دیدم ساکت باشم

بعد چند لحظه سکوت ګفت:خدا خیلی دوستت داره

من:چرا؟

اریو:اون شب من نفهمیدم اون پیرمرد کجا رفت.پیرمردی که بی دلیل خورد زمین همونی که باعث شد من ماشینو کنار خیابون پارک کنم وبیام پایین تا ګوشی وکیفتو ببینم.

باشنیدن این حرف دلم لرزید وتو دلم ګفتم:یعنی واسه من همچین کاری کردی خدا؟ قول میدم واسه جبرانش نمازهامو سروقت بخونم.خیلی دوستت دارم

لبام به لبخند باز شدن و آریو خیره شده بود به چشم هام.تو اون موقعیت نمیدونم چرا حس خفګی داشتم.میخواستم سریع نګاهمو بدزدم وخلاص بشم اما نیروش عجیب ادمو وادار میکرد به اون چشم های سیاه

آریو:خوب بهتر نشدی ؟

نګاهمو ازش ګرفتم وګفتم:چرا بهترم.اګه زحمتت نیست کمک کن تا بلند بشم

دستمو ګرفت وبلندم کرد.

من:میشه لباسم بهم بدی؟

مکثی کرد وګفت:فقط مقنعه ات اینجا نیست.سرت نبود وقتی اوردمت اینجا.

از جاش بلند شد وسرشو از اتاق داد بیرون وګفت:نریمان میری از طبقه دخترا یک روسری بګیری؟

نریمان:اره الان میرم

با تموم شدن حرفش سرشو اورد داخل اتاق وګفت:مانتوت هم که اینجاست.

از روی تخت برداشت واومد سمتم وګفت:بیا تنت کن

من:مرسی

از دستش ګرفتم وبه سختی تنم کردم.مونده بود فقط روسری که بعد چند دقیقه اونم جور شد.آریو روسری رو که به دستم داد ګفت:من میرم بیرون.سرت کردی بګو که پیام ببردت

منتظر جوابم نشد واز اتاق رفت بیرون.جلو اینه ایستادم وبه خودم نګاه کردم.با دیدن تی شرت سفید رنګش که دور سرم بود خندم ګرفت.قیافم واقعا دیدنی بود! از دور سرم باز کردم و روسری سرم انداختم.بدون معطلی دستمو به دیوار ګرفتم واز اتاق اومدم بیرون.بازم با دیدنم به کمکم شتافت وتا جای ماشین همراهیم کرد.با بسته شدن در شیشه رو دادم پایین وګفتم:ممنون بخاطر همه چیز.کاش یک روز بتونم جواب خوبی هاتو بدم.

لبخند مهربونی زد وګفت:وظیفه بود.برو به سلامت

براش دست تکون دادم وبای بای کردم.تا جای خونه یک ریز شهریار سفارش میکرد که چی به شایان بګم و خرابکاری نکنم.اخرش از دستش حرصی شدم و خودمو زدم به درد که دیګه ساکت شد ....

چشمامو باز کردم وخمیازه ای کشیدم.الان یک هفته ای میشه از اون شبی که چاقو خوردم و داشتم به ملکوت میپوستم میګذره.با رسیدنم به خونه دیدم چقدر شایان وخاله  نګران شده بودن.تا اون موقع هر دوشون پلک روی هم نذاشته بودن.خاله از بس ګریه کرده بود چشماش سرخ سرخ بود.یک لحظه از خودم بدم اومد که باعث شده بودم انقد ناراحتی بکشن.برای اولین بار از شایان کتک خوردم! اونم یک تو ګوشی جانانه که بنظرم حقم بود.باید میخوردم.شایان خیلی تلاش کرد که اون آدما رو پیدا کنه ولی من چون قیافه هاشون یادم نبود وشماره پلاکی نداشتم زیاد کاری ازپیش نمیبرد.این چند روز خاله خودشو کشت بس که بهم رسید و چیز هایی به خوردم داد که خون سازن.شایان ازم پرسید از اون شب و همونایی رو ګفتم که اریو بهم ګفته بود.شایان هم اصرار داشت بازم شهریار رو ببینه وازش تشکر کنه.اما ناراحت بود که چرا منو نبرده بیمارستان و بهشون خبر نداده که بیایم ببریمت. هنوز راضی نشده بود دلیلش فقط دوری بیمارستان بوده.اما من از بس روی مخش راه رفتم که بالاخره دست کشید از پلیس بازیش واخرشم ګفت خدا روشکر که سالمی وفقط یک تشکر باید از شهریار بکنه.بچه ها هم همه اومدن عیادتم.از شیرین وعلی بګیر تا آرمان!

دستمو به تخت ګرفتم وبلند شدم.موهامو جلو اینه بستم و ګوشیمو چک کردم.شیرین پیام داده بود:دختر چلاق.کی میای دانشګاه؟دلم برات تنګ شده

لبخندی زم وګوشیم ګذاشتم روی کشوم.شارژ نداشتم جوابشو بدم.آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه که شایان تو هال نشسته بود تا منو دید ګفت:راستی ترمه خانم حق برست بهم زنګ زد واسه جشن.حالا میری؟

یادم از جشن افتاد وبا هول ګفتم:آره آره معلومه که میرم تو چی ګفتی؟

شایان:منم ګفتم حتما باید خودم باشم تا بذارم بری

من:خوب اون چی ګفت؟

شایان:هیچی ګفت عیبی نداره.جشنش همګانیه

لبخند رضایتمندی زدم و رفتم سریخچال.یک دونه سیب سبز برداشتم و ګاز زدم.تو همون حال ګفتم:تو مګه سر کار نداری؟

شایان:من دلم آروم نمیشه تنهایی بفرستمت

تقصیر خودم بود که انقد حساس شون کرده بودم.

چیزی نګفتم و دوباره رفتم تو اتاقم که مریم دیدم داره به ګوشیم زنګ میزنه تا ګوشیو برداشتم صدای مضطربش توی ګوشی پیچید...


تاریخ : شنبه 20 تیر 1394 | 04:58 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب