تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل دهم)

آریو:

با سرکار ګذاشتن ترمه یکم حالم جا اومد.حوصلم سررفته بود  ودوست داشتم اذیتش کنم.نمیدونم چرا ولی لذت میبردم.

 بالای پشت بوم خونه رو به رویی دانشګاهشونم والان دقیقا ترمه رو میبینم که داره خودشو میخوره.آریو تو واقع چیکار به این دختر داری؟

ساعت ها خیره شدم به رفت وآمد ادم ها ونمیدونستم اون روز چه دردمه که از اونجا تکون نمیخورم.یکجور استرس بدی دارم وهمش به پیام یا ببخشید شهریار میسپردم که ببینه پلیسی اونطرافا هست یا نه؟

به خودم اومدم.هوا تاریک شده بود ومن خیلی وقت بود تو فکر فرو رفته بودم.یک نګاه به کلاس ترمه کردم که دیدم خالی شده.انګار کلاسشون تموم شده.از جام بلند شدم ورفتم تا سوار ماشینم بشم.اګه موتورم تو روز روشن اینور و اونور ببرم خیلی جلب توجه میکنه و به جز جمعه ها بقیه روز ها ممنوعه آوردن این مدل موتور ها تو سطح شهر.حوصله پلیس وپلیس بازی نداشتم و همیشه سعی میکردم جوری برم وبیام که کسی منو نبینه.

ماشینو روشن کردم ورفتم تا یکخورده مواد لازم واسه شام امشب بګیرم وبعد مدت ها یک غذای خونګی بخوریم.درسته از پیام... اه همون شهریار خیلی ناراحتم که دروغایی رو به خیک مون بسته بود ولی خوب از یک لحاظ هم بهش حق میدم.اصلا نمیشد اعتماد کرد اونم به همچین ګروهی! از پیام شنیدم که ترمه اونجا چیکار میکنه وکلی ماجرا برام تعریف کرد.زیادی نسبت به این دختر کنجکاوم جوری که خودمم دارم میترسم

خریدها رو توی ماشین جا دادم و پشت رول قرار ګرفتم.چقدر دلم میخواد امشب جوجه درست کنیم.دست بردم سمت ضبطم وآهنګی ګذاشتم.شیشه ماشینمو دادم پایین و سعی کردم از هوا لذت ببرم که با زمین خوردن یک پیرمرد ماشینو ګوشه نګه داشتم تا برم کمکش کنم.در ماشینو قفل کردم و تا سرم بالا آوردم خبری از اون پیرمرد نبود وبا تعجب داشتم به اطرافم نګاه میکردم که کنار پیاده رو تو اون تاریکی چشمم نور کوچیکی به خودش جذب کرد.رفتم تا ببینم موبایلی که روی زمین افتاه چند قیمت می ارزه.

جلوتر که رفتم با دیدن کیفی هم شکل کیف ترمه استرس بدی به جونم افتاد.خم شدم وموبایل روی زمین برداشتم  وشخصی که داشت بهش زنګ میزد شایان بود.دیګه مطمئن شدم این کیف وموبایل متعلق به ترمه هست و با وحشت به اون راه تاریک نګاه کردم.موبایل تو دستام فشردم ومستقیم تو همون راه شروع کردم به دویدن وبلند اسم ترمه رو صدا میزدم بدون اینکه دست خودم باشه.

تو یک کوچه خرابه تاریک چراغ یک ماشین روشن بود و دست از دویدن کشیدم.حسی بهم میګفت برم سمتش که با شنیدم جیغ یک دختر به سمت ماشین هجوم بردم ودرشو باز کردم.با دیدن ترمه وسط اون همه پسر رعشه به تنم افتاد ونفهمیدم چطوری دوتا پسر دم دستمو از ماشین کشیدم بیرون.یکی از صندلی جلو خم شد به سمتم که با مشت زدم تو سرش .عصبانی بودم به حد مرګ .زیر بغل ترمه رو ګرفتم و از ماشین آوردمش بیرون که ماشین با سرعت وبا همون در باز از جلو چشمام تو تاریکی محو شد.نفس نفس میزدم وبه دختر رنګ پریده تو دستام نګاه کردم.روی دستم ګرمی مایعی رو حس کردم.دستمو آوردم بالا وبادیدن خون ضربان قلبم تندتر شد.بی شرفا. سګ های کثثثثثثثثثثثثثثثثثثثیف

آب دهانمو قورت دادم و ترمه رو توی دستام جابه جا کردم تا به سمت ماشینم یک ضرب بدوم.

ترمه بی حال روی دستام ولو شده بود و من فقط دعا میکردم تا وقتی ببرمش بیمارستان زیاد ازش خون نره.

در ماشینمو باز کردم و خوابوندمش روی صندلی عقب وخودم پریدم پشت رول.با سرعت سرسام آوری میروندم که تو ذهنم جرقه خورد ببرمش پایګاه.ګوشیمو برداشتم وشماره دکتر قهرمان رو ګرفتم.با چند بوق صدای دخترونه خسته ای تو ګوشی پیچید.

شاهدخت:بله آریو خان؟

من:میتونین الان برین پایګاه؟یک مورد اورژانسی دارم که چاقو خورده.خونریزی زیاد داره.ریسک نمیکنم ببرمش بیمارستان.

شاهدخت تندګفت:من الان کارم تو مطب تموم شده.یکراست میام اونجا.فقط تکونش ندین تا من بیام.

من:ممنون جبران میکنم

شاهدخت:خواهش میکنم

سریع خداحافظی کردم و یک نګاه به عقب انداختم.نګران شدم چون هیچی نمیګفت حتی ناله هم نمیکرد.

کمتر از یک ربع به پایګاه رسیدم وماشینو بردم تو.در رو باز کردم وآروم از روی صندلی بلندش کردم.چشمم به پهلوش افتاد که یک تیکه از لباسش پر خون بود.دوباره لعنت فرستادم به اون آدما و سوار آسانسور شدم.طبقه خودم پیاده شدم و از تو ګوشیم به پیام ګفتم که در باز کنه.

تا در باز شد پیام با چشم های ګشاد خیره شده بود به ترمه.با اخم وارد شدم وبه سوال های پشت سر هم پیام توجهی نشون ندادم.

در اتاقمو باز کردم و پتو رو زدم کنار.خیلی آروم ترمه رو ګذاشتم روی تخت وبهش خیره شدم.

با بدعنقی ګفتم:خانم قهرمان نیومده؟این بچه داره همینطور خون میده.اګه کاریش بشه من خودمو نمیبخشم چون به جای بیمارستان آوردمش اینجا

با تموم شدن حرفم صدای زنګ اومد.پریدم روی آیفون و در رو باز کردم.خدایا شکرت خودش بود.با بالا اومدن شاهدخت سریع هدایتش کردم سمت اتاق که شاهدخت سریع وسایلشو چید روی میز وګفت:باید بخیه بخوره.

با نګرانی ګفتم:دیر که نشده؟

شاهدخت:نه برین از اتاق بیرون سریع تر

پیام رو هل دادم بیرون و در رو بستم.حالم دست خودم نبود.با کلافګی دست کردم تو موهام وپشت در راه میرفتم.

پیام:آریو نګران نباش درست میشه.خانم دکتر کارشو بلده

با خشم بهش نګاه کردم که سرشو انداخت پایین.نفس عمیقی کشیدم و خودمو توی مبل راحتی جا دادم.همش چشمم به در بود.نفهمیدم چقد ګذشت که صدای شاهدخت شنیدم منو صدا میکرد.

با هول پریدم تو اتاق وګفتم:چی شده؟

 لبخندی زد وګفت:هیچی کارم تموم شد فقط این سرم موندم کجا بذارم.جایی ندارین بهش وصل کنم؟

رفتم جلو وګفتم:بدین دست من

سرم توی دستام ګرفتم وبه صورت بی حال ترمه نګاه کردم.کنار لبش خونی وکبود بود.لب بالاش پف کرده بود و رد اشک روی صورتش خشک شده بود.

من:ممنون بخاطر اینکه اومدین.

شاهدخت:یک دکتر واسش فرقی نداره به کی داره کمک میکنه.مهم فقط نجات دادن جون همنوع های خودشه.

لبخند تشکر آمیزی زدم که ګفت:خوب من دیګه میرم.فقط حواستون باشه سرمش که تموم شد از دستش بکشید.اګر تا فردا صبح به هوش نیومده بهم اطلاع بدین تا ببریمش بیمارستان چون اینجا یکم غیر بهداشتی بخیه هاشو زدم. زیاد امکانات نداشتم.فعلن همه چیزش نرماله.

من: حتما چشم.فقط پیام بیرون حساب میکنه .بازم تشکر خیلی لطف کردین

دست هاشو توی تشت آب شست.با دستمال کاغدی خشک کرد وګفت :خواهش میکنم پس خدافظتون

 

کمی خم شدم و بالبخند ګفتم:خدافظ شما

با بسته شدن در نفسی از سر آسودګی کشیدم وبه ساعت نګاه کردم.حدود 2 نصفه شب بود.حتما تا الان شایان کل شهر رو زیر پاش ګذاشته.چقدر تا الان نګران شدن.واقعا مجبور بودم بیارمش.خودم انقدر خرابکاری کردم که از پلیس میترسم تا ببرمش بیمارستان. کاش حداقل ترمه به هوش بیاد وبه شایان زنګ بزنه که خطری دیګه تهدیدش نمیکنه.

تقه ای به در خورد.

من:بیا تو

پیام با وارد شدنش آروم ګفت:شام خوردی؟

من:نه

پیام:برم یک چیزی درست کنم برات؟

من:خودتو اذیت نکن.ګرسنم نیست

بعد کمی مکث ادامه دادم:میتونی یک جا لباسی پیدا کنی من این سرم بذارم روش؟

پیام:آره حتما

بعد چند دقیقه با یک جالباسی وارد اتاق شد وګذاشت بالای سر ترمه.

پیام:به خانوادش خبر بدیم؟

نګاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم وګفتم:بعد نمیګن ما کی هستیم؟

پیام:نه فقط یک ایمیلی یا پیامکی به شایان میزنیم که حالش خوبه

من:خوب ردیابی میکنن

پیام:خوب از طریق شماره های تبلیغاتی ایرانسل براش میفرستم که نتونه ردیابی کنه

من:تو که همه کار یاد داری اګه تو دردسر نمیفتیم انجامش بده

پیام:باشه

از در میخواست بره بیرون که یهو ګفتم:راستی پیام!

مکثی کردم وګفتم:ببخشید منظورم شهریار بود

شرمندګی واضح تو صورتش میتونستم بخونم.اما خوب نمیتونستم کاری کنم.منم به این اسم عادت کرده بودم.

پیام:بیخیال همون پیام حس بهتری بهم میده

لبخندی زدم وګفتم:باشه همون پیام.اګه زحمتت نمیشه یک بالشت واسه من بیار که من روی زمین بخوابم

با تعجب ګفت:مګه نمیخوای بیای تو هال بخوابی؟

من:نه انګار خیالم راحت نیست میخوام پیشش بخوابم سرمش تموم بشه و اګه مشکلی پیش اومد بتونم کاری کنم.

پیام:آره بهتره پیشش باشی پس من الان میرم برات بالشت وتشک میارم

وقتی جامو انداخت با قدردانی ګفتم:ممنون داداش

پیام:وظیفه بود

دستی روی شونش زدم وګفتم:برو توام بخواب کور شدی  بس که به اون سیستم چشم دوختی

لبخندی زد وشب بخیر ګفت.روی تشک دراز کشیدم وبه سقف خیره شدم.من اون آدما رو پیدا میکنم.کاش حداقل به شماره پلاک نګاهی مینداختم.ولی موقعیتش با موقعیت دزدی خیلی فرق میکرد.اصلا تمرکز نداشتم.نګاهی به سرمش کردم دیګه آخراش بود.بلند شدم پتو رو تا جای چونش بالا کشیدم ونګاهم به موهاش افتاد.پیام اینجا زیاد میره ومیاد.یک چیزی باید بندازم روی سرش.

در کشومو باز کردم اما چیزی خوبی پیدا نکردم آخرش مجبوری یکی از تی شرت هامو برداشتم و انداختم روی موهاش که حداقل بپوشونشون.چندتا لاخ هم بیرون بود دادم زیر تی شرت و دوباره بهش خیره شدم.آخه دختر چرا نصفه شبی سر خود واسه خودت میری به دور زدن؟چرا یکراست نمیری خونه؟

نګاهم کشیده شد به دست های ظریف و کشیده اش.میدونستم ګناه داره دستشو نوازش کنم اما آخه چرا اصلا من باید فکر نوازش دست هاش بیفته تو سرم؟؟ من چم شده؟؟

از کنارش بلند شدم وسرمو تکون دادم.آدم باش آریو.اونا حیوون بودن تو که دیګه حیوون نیستی.

به سرم نګاه کردم دیګه تموم شده بود.آروم از دستش بیرون کشیدم وبا پنبه روی دستش چسب زدم.

سرمو ګذاشتم روی بالشتم وسعی کردم خوابم ببره.هم خسته بودم هم اشتیاقی به خوابیدن نداشتم.اما بازم این خستګی بود که پیروز شد وخواب چشمامو ګرفت....

بازم که این نور لعنتی افتاده تو چشمام اه.به زور لای چشمامو باز کردم وصدای صحبت بلند بلند از تو هال می اومد. دور واطرافمو دید زدم.یهو همه اتفاقات دیشب تو ذهنم جون ګرفت.با شدت از جام بلند شدم وبه تخت نګاهی انداختم.اما خبری از ترمه نبود.هول برم داشت.

بدو از اتاق زدم بیرون که دیدم ترمه یک دستش به اپن آشپزخونه ست و دست دیګه اش روی هوا. همون تی شرتمو به طور خنده داری دور سرش ګره زده بود. تو همون حالت با پیام که دو قدمیش ایستاده صحبت میکرد

ترمه:بابا تا اینجا رو خودم میرم دیګه شهریار خان.میخوام برم دستشویی.

پیام:خوب صبر کنین برم من دستشویی فرنګی بیارم.اونجوری نمیتونین دستشویی کنین ها

با حرص ګفت:خوب تا دستشویی کسی که نمیتونه منو همراهی کنه.اونجا  رو که باید خودم برم.نکنه تا اونجا هم میخواین منو برسونین؟

پیام خنده ای کرد وګفت:نه دیګه بقیش با خودتونه

ترمه دیګه چیزی نګفت وپیام تا برګشت منو دید ګفت:عه سلام صبح بخیر.بیا این دختر غرغرو رو نګه دار تا من برم دستشویی فرنګی رو بیارم

من:سلام صبح توام بخیر.برو من حواسم هست

نګاه ترمه رو روی خودم شدید حس میکردم.میدونم الان تو ذهنش کلی سواله.الان دیګه نقابی روی صورتم نیست که منو نشناسه.

بدون حرف رفتم نزدیکش و زیر بغلشو ګرفتم.

ترمه:خودم میتونم برم

من:فعلن برو روی مبل دراز بکش

ترمه:نمیتونم

من:چرا؟

بی قرار ګفت:چونکه

با وسواس به زخمش نګاه کردم وګفتم:درد داری؟

ترمه:معلومه درد دارم ولی فکر کنم هرچی هست بی حسی چیزی بهم زدین  چون خیلی کم درد میکنه

من:خوب پس چرا نمیری دراز بکشی تا کارت راه بیفته؟

با حرص ګفت:خوب جیش دارم.باید حتما میګفتم تا ولم کنی؟؟؟؟

تو اون موقعیت خندم ګرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم چون دیدم داره حرص میخوره

من: خوب انقد فشار داره؟باشه بذار من بګیرمت انقدر هم خم نشو زخمت باز میشه هنوز تازه ست

خودشو راست تر کرد و وزنشو انداخت روی من.

خوشم میاد خیلی پررویه با این حال!

با صدای آرومی ګفت:میتونم یک سوال بپرسم؟

با خوش اخلاقی ګفتم:آره بپرس

ترمه:تو کی هستی؟

من:بچه بابام دیګه

با غضب نګاهم کرد وګفت:اذیتم نکن

خندیدم وګفتم:خودت چی فکر میکنی؟

ترمه:بوت یک چیزی میګه اما قیافت اون آدمی هستی که سر پروژه دیدم.

من:بوی من چی میګه؟

ترمه:اینکه آقا دزده ای

لبخندم کش اومدم وګفتم:چه اسم با مزه ای.

ترمه:خوب مګه واقعا نیستی؟

من:چرا هستم

ترمه:پس کجاش بامزست؟

من:اینکه کسی تاحالا اینجوری بهم نګفته بود دزد!

ترمه:یک چیز دیګه بپرسم؟

سرمو به علامت موافقت تکون دادم که ګفت:تا الان شایان وخاله خیلی نګران شدن.میتونم بهشون خبر بدم؟

من:نګران اون نباش.دیشب بهشون خبر دادیم.

با تعجب ګفت:خوب فکر نکنم از نګرانیشون کم شده باشه.چون من بیرون خونه بودم

من:به پیام میګم ببرت جای خونه تون چون پیامو میشناسن.فقط بګو که پیام تو رو دیده ونجاتت داده.همه قضیه رو بګو،اضافه کن که خونه خودش نزدیک تر بوده تا بیمارستان واسه همون برده تو رو اونجا ودکتر آورده بالا سرت.آدرس اینجا رو خواست اصلا نده.یکجوری بپیچون

ترمه: باش.فقط پیام کیه؟

من: همون شهریار منظورم بود.

اوهومی ګفت و تو همون لحظه پیام اومد.دستشویی فرنګی رو ګذاشت تو دستشویی وبا لبخند سرخوشی ګفت:بفرمایید! اینم از این

ترمه:ممنون دستتون درد نکنه

پیام:خواهش میکنم

تا دم در همراهیش کردم وبا بسته شدن در بازم پشت در ایستادم.

صدای ترمه اومد:هنوز پشت دری؟؟

من:آره.واسه چی؟کمک میخوای؟

جیغ زد:نهههههههه.از پشت در برو کنار.کمک خواستم خبرت میکنم

من:مطمئن باشم؟

ترمه:آره برو دیګههههههه.

روی مبل نشستم که پیام با خنده ګفت:هیچوقت پایګاه انقد به هم ریخته ندیده بودم

با تفکر ګفتم:آره منم.

بعد چند دقیقه صدای ترمه اومد:من نمیتونم در رو باز کنم.زورم نمیرسه

از روی مبل بلند شدم وګفتم:آره یکم سفته دستګیرش.وایستا الان بازش میکنم.در رو که باز کردم از ساق دستش ګرفتم وکشیدمش بیرون.به چشم هاش نګاه کردم وګفتم:صبحونه میخوری؟

ترمه:هووووووم خیلی ګشنمه

روی مبل درازش کردم وګفتم:الان واست میارم

چیزی نګفت وبه جاش کنترل برداشت و ګفت:برنامه کودک ندارین من نګاه کنم؟

با تعجب ګفتم:با این سن برنامه کودک نګاه میکنی؟

ترمه:خو مګه چیه؟

پیام خنده کنان رفت سمت سیستمش وګفت:چرا من دارم الان واست روی فلش میریزم

ترمه:اخ جونممممم

سری از روی تاسف تکون دادم ومواد صبحونه رو توی سینی چیدم.

سینی به دست وارد هال شدم که ترمه رو مشغول دیدن برنامه کودک دیدم.

من:بیا اینم صبحونت

روی پاش ګذاشتم وګره تی شرت دور سرشو سفت تر کردم.چون شل شده بود وهر ان ممکن بود بیفته از سرش

یک نګاه بهم کرد وګفت:مچکرم آقا دزده مهربون


تاریخ : سه شنبه 16 تیر 1394 | 04:12 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب