تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل نهم)

آرمیتا :

همگی نشستیم تو ماشین و نریمان بل بل زبونیاشو شوع كرد....من اصلا حس و حال خندیدن بهش رو نداشتم.دستامو گذاشته بودم زیر چونم و بیرون رو تماشا میكردم.حوصلم خیلی سر رفته بود.سرمو طرف رفیعه برگردوندم دیدم اونم بی حوصله نشسته و داره به زور به حرف های نریمان گوش میكنه.توجهش بهم جلب شد و برای اینكه منو بخندونه ادای نریمانو در اورد و من بلند زدم زیر خنده و اونم پشت چشمی نازك كرد و در حالی كه با دهنن بسته میخندید روشو ازم گرفت و به خیابون زل زد.داشتم به ادای رفیعه میخندیدم كه یكهو یك فكری مثل برق از جلو چشمام رد شد و پرسیدم:

-آریو تو اون دختره رو میشناسی؟

آریو كه انگار منتظر بود یكی ازش سوال بپرسه یكم خودشو تو صندلی جا به جا كرد و گفت:

-نه!چطور مگه؟

-احساس كردم میشناسیش آخه یه جوری بهش نگاه میكردی انگار خیلی تعجب كرده بودی!

-چرا باید بشناسمش؟اصلا تو چرا اینقد كنجكاو شدی جدیدا؟چرا اینقد تو زندگی بقیه سرك میكشی و با سوالات بازخواستشون میكنی؟

با تشر زدنش به خودم اومدم ولی ازش دلخور نشدم.شاید هم راست میگفت.لبامو كج كردم و گفتم:

-خب حالا!بد اخلاق!

-امیدوارم ناراحت نشده باشی...واسه خودت میگم!

-شما نمیخواد نگران من باشی...شما اگه نگران بودی بعد چند سال حداقل به خونه یا محل كار خواهرت یه سر میزدی ببینی وضعش چه طوریه،كمك میخواد یانه؟اصلا مرده یا زنده!از چه راهی داره خودش تنها خرج خودشو در میاره....یه بار شد زنگ بزنی بگی در چه حالی؟شد یه بار كنجكاو بشی كه من دارم چطوری زندگی میكنم؟چرا همش من باید بهت زنگ بزنم یا حالتو بپرسم؟فكر میكنم نقشامون عوض شده...من شدم برادرت و تو شدی خواهر من!

دیگه هر چی تو دلم بود رو خالی كردم و بهش گفتم...بیچاره اونم همون طوری كه برگشته بود و داشت بهم نگاه میكرد هیچی نمی گفت.ولی این وسط فقط من حق داشتم و اریو به همین خاطر سكوت كرده بود.خیلی واسم سخت بود اینكه همش من بخوام سنگینی حرفاشو تحمل كنم.به عنوان خواهر كوچیك تر حق داشتم ازش شكایت كنم...چن ثانیه با چشمای گرد شده بهم زل زده بود و پشت سر هم پلك میزد.آخر سر طاقت نیاورد و گفت:

-الان احساس سبكی میكنی؟

هیچی نگفتم و دستامو تو همدیگه قفل كردم و در حالی كه اخم كرده بودم رومو برگردوندم!

آریو هم كه چند دقیقه با خشم منو نگاه كرد ولی آخر سر اونم صاف نشست و دیگه هیچی نگفت...این وسط بیشتر نگاه های متعجب رفیعه منو آزار میداد و سكوت خفه كننده نریمان...شاید من نباید تو اون شرایط و جلوی دوست خودم و آریو این حرفارو بهش میزدم اما تو گلوم گیر كرده بود و احساس خفگی داشتم...شاید حق با آریو بود و من الان احساس سبكی میكردم!بعد از  چند دقیقه نریمان سكوتو در هم شكست و گفت:

-خب....ناهار كجا بریم؟

-دستتون درد نكنه اقا نریمان ولی من اصلا حوصله بیرون رفتن رو ندارم و سرم هم خیلی درد میكنه.اگه لطف كنین و ما رو برسونین خونه من ممنونتون میشم!

-آرمیتا خانوم اینا همش تعارف های الكیه.شما حوصله بیرون رفتم رو ندارین در صورتی كه همین الان بیرونید پس بهونه نیارین!رفیعه خانوم شما موافقین؟

رفیعه كه كلا موافق همه خوش گذرونی ها و بیرون رفتن ها بود  شونه ای بالا انداخت و گفت:

-واسه من فرقی نداره!

نریمان تو دلش رفیعه رو تحسین كرد و این از نگاهش تو اینه معلوم بود ولی رفیعه بیخال دنیا تو افكار خودش سیر میكرد كه نریمان ادامه حرفشو گرفت:

-پس همه ناهار دعوت من.

این وسط هم هیچ كسی نظر اریو رو نپرسید چون تا اطلاع ثانوی همه انگشت های اتهام سمت آریو نشونه گرفته شده بودند.

در طول ناهار خوردنمون من هیچ حرفی نزدم به جز جواب دادن به سوالای مسخره نریمان كه یكسره در گوشم وز وز میكرد....یا داشتم با غذام بازی میكردم یا خودمو با گوشیم سر گرم میكردم.این وسط رفیعه و نریمان مجلسو دستشو گرفته بودن ....نریمان با تقلید صداش و سر به سر گذاشتن هاش با رفیعه و رفیعه هم با جواب های همیشه حاضر تو استینش...آریو هم بین حرفاشون مزه میپروند و میخواست حال منو عوض كنه ولی من از بچگی دل نازك بودم و تا طرف ازم عذرخواهی نمیكرد ناراحتی از دلم در نمیومد و آریو این اخلاقمو به خوبی میدونست....این وسط چیزی كه خیلی توجهمو جلب میكرد واكنش های رفیعه به حرفای كوچیك اریو بود....واكنش هایی كه فقط یه دختر میتونست اونارو درك كنه،فقط یه دختر میتونست ازشون سر در بیاره در حالی كه شاید این واكنش ها برای جنس مخالف هیچ معنی نداشتن....واكنش هایی مثل سرخ شدن گونه ها، لبخند های محو توی صورت،دزدیدن نگاه یا سكوت كردن...و در تمام این مدت فقط یك نفر جوابی برای این حركات و واكنش ها داشت و اون یك نفر من بودم!


تاریخ : یکشنبه 14 تیر 1394 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب