تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل نهم) 

خیلی برام عجیب بود که چرا از شادی میترسن؟مګه اینا با هم شریک نیستن؟چرا انقدر هول شدن؟

شادی زد روی ترمز واز ماشینش پیاده شد.شهریار عقب تر از اون ۴ نفر ایستاد.

اما آریو با خواهرش و دونفر دیګه که نفهمیدم چیکارشون میشدن به راهشون ادامه دادن وداشتن میرفتن سمت خیابون.

شادی عینکشو از روی چشماش برداشت ونګاهی چپی به اون ۴ نفر انداخت.

وا چرا با هم سلام واحوالپرسی نکردن؟مګه شریک نیستن؟شاید با هم مشکل دارن

شادی نزدیک شهریار شد و یهو ګوششو کشید.با چشمای ګرد داشتم به کار شادی نګاه میکردم.با عصبانیت ګفت:باز تو دوستاتو آورده بودی سرپروژه؟؟؟

جانم؟دوستاش؟؟؟

شهریار که حالا عین بچه ها شده بود ګفت:آی شادی ول کن ګوشمو بابا برات توضیح میدم فقط ګوشمو ول کن

ګوششو ول کرد وګفت:میشنوم

شهریار یک نګاه به من کرد وګفت:اینجا میخوای بشنوی؟

اونجا احساس کردم مزاحمم وباید فلنګو ببندم که صدای شادی بلند شد:شهریار بچه بازی درنیار این آدما اینجا چیکار میکردن؟چرا هر کس وناکسی میاری اینجا؟

شهریار:خواهر من همین یک دفعه بود

آروم آروم داشتم ازشون دور میشدم ودیګه قشنګ نمیشد صداشون بشنوم.تمام سعیمو کردم که آروم دور بشم وتا آخرین لحظه صداشون بشنوم اما بازم نشد که نشد.تو همین لحظه صدای علی رو شنیدم که داشت با شیرین حرف میزد

علی:کی مزاحمت شده؟خوب بده شمارشو من حالشو جا بیارم

شیرین:نه بابا فقط بعضی وقتا یهو زنګ میزنه و ول میکنه.زیاد مهم نیست

علی:نه بده من دکش میکنم

شیرین:نمیخواد علی

علی:ولی من میتونستم پرشو باز کنم

شیرین:چیز مهمی نیست .این آدما نباید جوابشون داد.

علی نفس عمیقی کشید وګفت:اوکی .حالا بیا بریم دنبال ترمه که فکر میکنم خود خانم حق پرست اومد بریم باهاش صحبت کنیم

تا با هم برګشتن عقب دیدن من پشت سرشون ایستادم و شیرین یک ههههههیییییییی کشید وګفت:میمیری ابراز وجود کنی؟

با لبخند خبیث ګفتم:نه ګوش وایستاده بودم ببینم چی به هم میګین

دوتایی شون یک خاک تو سرت بهم ګفتن واز کنارم رد شدن.از کارشون خندم ګرفت.آبجی آبجی ګفتن های علی به کنار وغیرتی شدن هاشو کجای دلم بذارم؟ منم آبجیشم و مثل سیب زمینی با من برخورد میکنه! اینا دارن سر خودشون شیره میمالن!

تا رفتیم پیش شادی دوتایی شون ساکت شدن.

من:خوب خانم حق پرست ما الان بعضی کارامون روی فلش ریختیم.الان تحویلتون بدیم؟

شادی:آره همینجا تحویل بدین اینکه میخواستم بهتون بګم یک مهمونی در راهه.اګه مایل باشین میتونید با خانواده هاتون بیاین.بهم اطلاع بدین کدوم هاتون میاین تا من زنګ بزنم به والدینتون وصحبت کنم.

علی:ببخشید فقط این مهمونی به چه مناسبته؟

شادی:یک جور نشست هنری هم محسوب میشه اما بیشتر متمایل هست به جشن.یکی از عکاس های معروف هم تو این جشن حضور دارن واسه همون ګفتم شماها هم باشید خیلی خوبه

با خوشحالی ګفتم:آره عالیه

لبخندی زد و رو به شهریار ګفت:خودم بچه ها رو میرسونم.فقط اینکه دوباره اون کارت تکرار نشه

شهریار دستشو ګذاشت روی چشمشو وګفت:چشم آبجی خانم

اینجوری که بوش میاد حتما اون آدما شریک شادی نبودن.نمیدونم ګناه مردمو نمیخوام بشورم.

هممون سوار ماشینش شدیم وتا خود خونه من وشادی فقط با هم حرف میزدیم.دقیقا نمیدونم اما با اینکه اختلاف سنی زیادی داریم ولی خوب میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

وارد خونه که شدم خاله ګفت بیام سرسفره تا غذا بخورم. باید قضیه مهمونی رو بهشون میګفتم.همانطور که داشتم سمت سفره میرفتم کنترل تلویزیون برداشتم وزدم تا یک فیلم سینمایی ببینم.شایان از پشت چشمامو ګرفت وګفت:اګه ګفتی من کیم؟

من:هه هه خونوک مسخره.سوال آسون تر بپرس سختمه جوابتو بدم

موهامو که با کش بسته بود ګرفت وکشید

شایان:بچه جان من اندازه ضریب هوشیه خودت ازت سوال میپرسم

برګشتم محکم زدم روی دستش که موهامو ول کنه

من:ولم کن موهامو از جا کندی.

شایان:دختر خوشګل هم انقدر نق نقو؟

من:حالا بګو ببینم چی شده امروز انقد کوکی؟

شایان:حدس بزن

من:اذیت نکن بګو

شایان:یعنی نمیتونی حدس بزنی من عاشق چی بودم؟

با تعجب ونیش باز برګشتم سمتش وګفتم:دستګاه بستنی ساز ګرفتی؟؟

با خنده ګفت:اینو که تو عاشقش بودی!

خاله:ای بګو دیګه پسر نصف جونمون کردی

لبخندی زد وبا ذوقی که خیلی کم ازش میدیدم ګفت:بالاخره ترمه میتونی به پسرخالت بګی پلیس!!!!!!

خوشحال پریدم از روی صندلی وګفتم:مبارکهههههههههههههه باور نمیشهههههههه

دوباره از موهام ګرفت وګفت:از این به بعد بهت زور میګم وحرف حرفه منه.چون یک افسر پلیسم!

چینی به پیشنایم انداختم وګفتم:نه که الان اصلا زور نمیګی

خاله که از خوشحالی داشت پس می افتاد اومد جلو دست شایان از موهام کشید وافتاد بغلش.با لبخند داشتم به قربون صدقه های خاله نګاه میکردم.مناسب دیدم که قضیه مهمونی رو بګم.در کمال تعجب شایان بدون غر زدن قبول کرد!!!! خدا کنه همیشه شایان انقدر مهربون باشه. تو همین لحظه چشمم افتاد به دوربینم که کنار یکی از مبل ها ول کردم ولنز بزرګم داره داد میزنه منو نګاه کنید.با ترس دوباره به شایان وخاله نګاه کردم که شایان ګفت:بیاین حالا غذامون بخوریم بعدا میرم از بیرون واستون شیرینی میګیرم.

خاله:آره بیاین بچه ها

آب دهانمو قورت دادم وګفتم:باشه

غذا که کوفتم شد چون همش یک چشمم به دوربین بود ویکیش هم به ظرف غذا.تا بشقابم خالی شد یهو از جام پریدم وګفتم:خاله دستت درد نکنه

سریع دوربینمو تو دستام ګرفتم وجوری حرکت کردم که شایان چشمش نخوره و با صلوات وارد اتاقم شدم.

با بستن درم یک پوفی کشیدم وخودمو ول کردم روی تختم.واقعا نمیدونم این آقا دزده با خودش چی فکر کرده که هم اندازه لنز خودم نګرفته.

خسته بود ودلم خواب میخواست.حالا مهمونیه قاطی پاتیه پس باید لباس پوشیده تنم کنم. دیګه آخرای دانشګاه بود وبعدشم ماه رمضون! از الان همش بخورم تا ذخیره کنم واسه روزای سختی که قراره در پیش داشته باشم.غلتی زدم وبه فکر فرو رفتم.مریم دیدم خیلی دختر خوبیه و اما هنوزم یک سوال اذیتم میکنه.اینکه چه رابطه ای باهم دارن؟بیخیال به این فکر کن که بعداز ظهر کلاس داری وخیلی از کاراتو نکردی تنبل خان! چشمامو بستم وسعی کردم استراحت چند دقیقه ای داشته باشم....

استاد برګشت به من نګاهی انداخت وګفت:حالت خوبه؟

من:ها؟؟

استاد:تو باغ نیستی ها.

من:چرا استاد هستم

استاد:خوب الان من چی ګفتم؟

نصفه ونیمه حرفایی که زده بود رو ګفتم که ګفت:این نشون میده یک ګوشت اینجاست وګوش دیګه ات اون دنیا.

با خنده ګفتم:استاد من بچه خوبیم

استاد:پس ګوش کن به حرفام.به دردت میخوره.

مریم که کنارم نشسته بود لبخند کمرنګی روی لباش بود که استاد یک نګاه هم به مریم انداخت وګفت:شما هم دوست ایشون هستین؟

مریم:بله

استاد:خدا به خیر کنه

مریم:چرا؟

استاد:هیچی همینطوری

نمیدونم چرا این استادم همش دوست داشت سربه سرم بذاره.همیشه از در که وارد میشد باید یک تیکه به من می انداخت وګرنه ولم نمیکرد.

استاد فلش ها رو ګرفت تا کارامون نګاه کنه.یکی از بچه ها خیلی عکس های قشنګی ګرفته بود.بلند ګفتم:این عکسا ماله کیه؟

استاد با چشمای ګرد شده ګفت:باز تو داد زدی؟

من:استاد خوب

استاد:چی خوب؟

من:آقا خوب

خندید وسرشو تکون داد.دوباره سوالمو تکرار کردم که صدای آرمان از ته کلاس اومد.

آرمان:من ګرفتم

برګشتم یک نګاه تحسین برانګیزی بهش کردم وګفتم:آفرین

خیره شد به چشمام وګفت:ممنون

 روال عکس دیدن افتاد  روی غلتک و من کم کم چشمام داشت خسته میشد که نګاه یواشکی استاد روی مریم دیدم اما به روی خودم نیاوردم.این استاد ما هم پاشه بره ازدواج کنه انقدر دختر در طول روز میبینه چرا یکی چشمشو نمیګیره آخه؟پیرشد بدبخت.صدای اس ام اس ګوشیم کل کلاس پیچید و پریدم روی ګوشیم تا صداشو خفه کنم

استاد:باز که تو ګوشیت روی صدایه

من:ببخشید استاد

دیګه چیزی نګفت.میدونستم خوش اخلاقه وچیزی هم نمیګه.به صفحه ګوشیم نګاه کردم وبا دیدن اسم آقای دزده ضربان قلبم رفت روی هزار.پوشه رو بازکردم فقط نوشته بود:یک لحظه بیا بیرون

با شک به این ور و اونور نګاه کردم.ګوشیمو ګذاشتم تو جیبم وګفتم:استاد اجازه هست برم بیرون؟

استاد:آره برو

از کلاس اومدم بیرون.براش زدم:چیزی شده؟

به دقیقه نکشید که برام فرستاد:نه فقط خیلی چیزا ذهنمو به خودش مشغول کرده.میخواستم ازت سوال کنم اما الان وقتش نیست

تندتند براش نوشتم:خیلی کنجکاوم کردی.الان دیګه دست از سرت بر نمیدارم

جوابمو نداد.حرصم ګرفت ورفتم تا برای خودم آب معدنی بګیرم.شیشه آبو سرکشیدم و روی صندلی نشستم.

صدای ګوشیم اومد.با خوشحالی پوشه رو باز کردم که نوشته بود: خیلی خندیدم.خوب سرکار رفتی ها حالا بدو برو سر کلاست.فقط حوصلم سر رفته بود که بهتر از تو کسیو ندیدم یکم سربه سرش بذارم.

از کارش ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم.جوابشم ندادم ورفتم توی کلاس.منو بګو بخاطر یک اس که داد خودمو انداختم سریع بیرون.

بغ کرده یک ګوشه نشستم وبه سیخ زدن های شیرین هم توجه ای نشون ندادم.تا کلاس تموم شد سریع اومدم بیرون.دوست داشتم یکم قدم بزنم با اینکه هوا تاریک شده بود.کیفمو روی شونم جابه جا کردم وبه راهم ادامه دادم که صدای مریمو شنیدم

مریم:ترمه یک لحظه وایستا

برګشتم عقبو نګاه کردم

من:جانم؟

مریم:آریو از من چی بهت ګفته؟

من:آریو کیه؟

مریم:پسر عمه من دیګه

چقدر این اسم برام آشنا بود.خدایا من کجا این اسمو شنیدم.یادم نمیاد! حافظه ام اندازه ماهی شده.

من:اها.خوب اصلا چیزی بهم نګفت.فقط ګفت باهات دوست بشم

مریم:تو باهاش دوستی؟

من:نه بابا

مریم:میدونی کجا زندګی میکنه؟خیلی وقته کسی ازش خبر نداره.یک شماره تلفن ازش داریم وبس.خوشحال شدم تو رو آریو فرستاده بود

من:راستش من از این آقا هیچی نمیدونم.فقط ... فقط بعضی وقتا بهم پیام میده وازم چیزی میخواد

با تعجب ګفت:یعنی چی؟

من:نمیدونم اګر خودتم فهمیدی به منم بګو

سر تکون داد وګفت:خوشحال میشم بیشتر همو بشناسیم.چون آریو خیلی با کسی حرف نمیزنه جز خواهرش.خواهرشو خیلی دوست داره.

کنجکاو رفتم جلو وګفتم:عه خواهرم داره؟

مریم:آره معلومه که داره

میخواستم بیشتر دربارش سوال کنم اما با یادآوری اون کاری که چند ساعت پیش باهام کرد اخم کردم وګفتم:مریم من باز بعدا بهت زنګ میزنم الان باید برم خونه

مریم:باشه عزیزم.پس خدافظ

من:خدافظ

راهمو کشیدم ورفتم.تاریک بود.اما اهمیت ندادم.همیشه که نباید از تاریکی ترسید.قصد داشتم تا ایستګاه بعدی پیاده برم.چرا اینجا یک پرنده هم پرنمیزنه آدم دلش خوش باشه اخه؟

تا قدم بعدیمو برداشتم یک ماشین کنارم ترمز زد.حدس زدم بازم آرمان باشه وبا لبخند سربلند کردم که چندتا پسر سوسول دیدم تو ماشین دارن مثل مست ها بالا وپایین میپرن.یکی شون عین خل ها داد زد:عزیزممممممممممم برسونمت.جیګرتو خام خام بخورم یا بپزم؟؟؟؟

عووووووووووق! انقدر بدم میاد فکر میکنن خیلی بانمکن.این تیکه ها قدیمی شده.چرا آپلود نمیشه اینا؟یکم چیزای جدید یاد بګیرین حداقل.

یک ایش ګفتم وراهمو ادامه دادم.اصلا هم ازشون نمیترسم.هر چی بترسی بدتره

 یکی از پسرا پیاده شد.نه مثل اینکه جدیه.یاقمر بنی هاشم! خدایا به دادم برس.

پسره تلو تلو میخورد ومیومد سمتم.قدم هامو تندتر کردم و تا خواستم پا به فرار بذارم که از بند کیفم ګرفت وکشید.اونجا دیګه واقعا جاش بود بترسم.خدایا خدایا غلط کردم اینا دست از سرم بردارن.قول میدم با اتوبوس برم واز اینجا دیګه رد نشم.

با وحشت بند کیفمو ګرفتم وسعی کردم نفس بکشم تا  پس نیفتم.دست وپام شروع کرده بودن به لرزیدن وچشمام اماده ګریه بودن.

ترمه آروم باش پسره مسته.راحت میتونی از دستش فرار کنی.تا اومدم بند کیفمو از دستش بکشم که مچ دستمو ګرفت وعربده کشید:بچه هااااااا بیاین دیګههههههه

نمیخواستم عقبو نګاه کنم ومغزم فرمان داد هرچه سریعتر فرار کن. دستمو آوردم بالا وبدون معطلی دستش که روی دستم بود ګاز ګرفتم. اخ ګفت و ولم کرد.نور امید دیدم و بدون معطلی پا به فرار ګذاشتم.

با دست وپای لزرون فقط میدویدم که نفس کم اوردم وایستادم.به اندازه کافی دور شده بودم.وای خدای شکرت شکرت!!!!دستمو ګذاشتم روی قفسه سینه ام که بالا وپایین میرفت و روی زمین نشستم که یهو دوباره همون ماشین کنار خیابون ترمز زد و من این دفعه سنګکوب کردم!

دستامو به زمین فشار دادم وخودمو از زمین کندم.نمیدونم چی شد نمیدونم اون سنګ لامصب از کجا پیداش شد که پام ګیر کرد ومحکم خوردم زمین.اشک تو چشمام جمع شد.نزدیک شدنشون می دیدم که داشتن به طرفم می دویدن.امیدمو از دست ندادم ودوباره دستمو به زمین ګرفتم که درد بدی رو توی پام حس کردم.بلند داد زدم: کممممممممممممممممممممممممممک

که صدای جیغم خفه شد توی حمله چندتا پسر به طرفم وګرفتن دست وپام ودهنم.

نه نه نه نه ولم کنین تو رو خدا دست از سرم بردارید.

دست وپا میزدم . میخواستم نجات پیدا کنم .میدیدم همه چیز داره رو به سیاهی میره.اشکام پشت سر هم روی صورتم خط مینداختن ومن نمیدونستم از کی وچی کمک بخوام

اینا دارن منو میبرن سمت ماشین.ولم کنینننننننننننن من حاضرم به پاشون بیفتم.خدایا خدایا چرا صدامو نمیشنوی بګو ولم کنن بګوووووووووووووووووو ولم کنن

 انګار هیچکس تو اون لحظه صدامو نمیشنید.حتی خدا.

بازم دست از تقلا برنداشتم .دست وپا میزدم که منو انداختن تو ماشین و اونجا شروع کردم به جیغ زدن

با ګریه وترس ولرز بلند داد زدم:ککککککککککککککممممممک خواهش میکنم کمک کنیننننننننننن.کمممممممممممممممک

دورمو ګرفتن ونذاشتم از ماشین فرار کنم.صدای ګریه هام با صدای خنده شیطانی اونا قاطی شده بود و میخواستم خدا همونجا منو بکشه ولی این آدما دستشون به من نخوره.هیچوقت اینجوری از خدا آرزو مرګ نکرده بودم.

چندتاشون مست بودن و حرفای ریکی میزدن.مقنعه امو از سرم کشیده بودن.نمیدونم کی کنار لبم خونی شد.نمیدونم چندتا ازشون تو ګوشی خوردم که ساکت بشم وتقلا نکنم نمیدونم . تو یک لحظه صدام قطع شد.تویک لحظه نفسم حبس شد ویک شی فلزی تیز رفت تو پهلوم و درد پیچید تو کل بدنم.چشمام ګردن شدن ودستام اومدن بالا که تو اون لحظه بازم سعی داشتم تقلا کنم . تو اخرین لحظه که چشمام داشتن میرفتن روی هم در ماشین باشدت باز شد.چندتا پسر کشیده شدن بیرون و اون بوی آشنا بینی مو پر کرد.دیګه چیزی نفهمیدم! خاموشی...


تاریخ : یکشنبه 14 تیر 1394 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب