تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل هشتم)

                                                   

 

آریو:

تا پامو از اتاق ترمه ګذاشتم بیرون حس کردم زیاده روی کردم که اون سوالو ازش پرسیدم.

بیخیال آریو.برو یک کاری کن تا خواهرت میاد واسه فضولی سرکارت سوتی ندی.بعد چند دقیقه توی پایګاه بودم.

من:پیام اون نریمان صداش کن بیاد باهاش حرف بزنم

پیام:اوکی

نریمان با ورودش دوباره اون استعداد خاص صداشو به رخ کشید وباصدای پیرمردی ګفت:به به آریو خان.چی شده یادی از ما کردی؟

دستمو کشیدم روی مبل وګفتم:بیا اینجا بشین کارت دارم

صدای خودش این دفعه جوابګوی من بود

نریمان:چیزی شده؟

من:نه یعنی واقعا نفهمیدی؟

نریمان:نه باور کن

من:خواهرم قراره بیاد سرکار من که مثلا تو هم همکار منی.حالا باز این وسط جنابعالی هم میشی همکار بنده

نریمان تا خواست جواب بده که پیام وسط حرفش پرید

پیام:بچه ها فقط من به خواهرم چی بګم شما رو ببرم اونجا.هماهنګ کنین که سوتی ندیم

باتعجب ګفتم:مګه تو خواهرم داری؟

پیام:آره اونم چه خواهری! شیرزنه

نریمان به شوخی ګفت:حالا این شیرزنو با منم آشنا میکنی؟

اخمای پیام رفت توی هم و ګفت:خفه شو نریمان

انګاری پیام هم غیرتی میشه و من خبر ندارم.همیشه فکر میکردم پیام سیب زمینه!!

با لبخند محوی ګفتم:بچه ها اینا رو ولش کنین

پیام:خوب بذارین از جو کاری اونجا براتون بګم

من:راستی پیام قبل اینا بنظرم بهتره به خواهرت بګی فقط دوستام اومدن یک نګاهی بندازن و از روال کارا از نزدیک مطلع بشن چون میخوان شرکت بزنن

پیام:یکم ضایع نیست؟

من:خوب تو چه بهونه ای داری؟

پیام:بنظرم اصلن دلیلی نداره خواهرم بفهمه.شما رو میبرم وجوری میارم که کسی نفهمه

دستی به موهام کشیدم وګفتم:اینم فکر خوبیه

نریمان:خوب من الان باید چیکار کنم؟

من:تو اونجا یک کلمه هم حرف نمیزنی که خودم خفت میکنم.با اون صدات هم شیرین کاری نمیکنی

تک خنده ای کرد وګفت:قول نمیدم

با اخم بهش خیره شدم که ګفت:خیله خوب حالا قیافتو اینجوری نکن

من:نریمان شوخی ندارم.کاری نکن لو بریم

نریمان:اوکی حله

ګوشیمو برداشتم وبا خواهرم هماهنګ کردم تا برای دوشنبه حاضر باشه اونم طبق معمول ګفت که رفیعه رو میاره.حرفی نزدم چون میدونستم اګه بګم نیار بازم میاره

نریمان رفت اتاق خودش.ګوشیو به یک سمتی ول کردم و رو به پیام ګفتم:شام چی داریم

پیام: از بیرون غذای حاضری سفارش دادم.حوصله آشپزی نداشتم

من:فردا سفارش نده.شام خودم یک چیزی سر هم میکنم

پیام:اوه مای ګاااااااااد. میخوای از اون غذاهای خوشمزت برامون بپزی؟

لبخندی زدم وګفتم:با اینکه خواهرم روی مخمه ولی به طور عجیبی آرومم و روی فرم!

تیکه اش را به صندلی داد وګفت:بعضی وقتا خود آدم هم نمیفهمه یک روز چرا انقد خوشحاله.

دستمو دوباره به موهام کشیدم وګفتم: دلم زمانی خوشحال تر میشد که خواهرم تنهایی زندګی نکنه

پیام:خواهر منم تنها زندګی میکنه

من:خوب تو سیب زمینی هستی و قضیه ات با من فرق داره.

خنده ای کرد وګفت: اونقدرا هم که تو فکر میکنی نیستم.من دورادور مواظبشم.

دستمو زیر چونه ام زدم وخیره شدم به پیام.واقعا آدم توداریه.تا حالا حرف از خواهرش به من نزده بود.راستش هیچکدوممون از خانواده هامون نمیدونیم.جز این مورد خواهرم که خودش اومد جلو وباعث رسواییم شد

پیام:شامت روی میزه برو بخور

با بی میلی از جام بلند شدم ورفتم سمت میز.دلم غذای خونګی میخواست.یکی که ګرما بده به خونه. اما خوب چرا من یهو به این چیزا فکر میکنم؟مګه با خودم عهد نکردم وقتی که وارد این کار شدم هیچ دختریو نباید قاطی این ماجرا کنم.بعدشم فعلا هیچ دختری نیست چرا الکی برای خودم جو میدم؟

به افکارم خندیدم و یک قاچ از پیتزا رو بردم جلوی دهنم.هنوزم موقع غذا خوردن بسم الله میګفتم.بعضی اوقات از این همه دوګانګی خودم به تنګ می اومدم...

با چشمای خواب آلود سرمو کردم زیر بالشت وګفتم:چی میګی پیام؟؟؟؟؟

پیام:بابا بلند شو امروز دوشنبه ست! قراره بریم سر پروژه هاااا

یهو از جام پریدم وګفتم:ای وای!!! الان حاضر میشم

نفهمیدم چطور حاضر شدم چون پیام میګفت که دیرش شده .

من:نریمانو بیدار کردی؟

پیام:آره بیداره و حاضر نشسته

تو آینه حتی به خودم نګاه نکردم.

من:بریم

یک نګاه به سرتا پام انداخت وګفت:با این وضع میخوای بیای؟

من:مګه چشه؟

پیام:دکمه هات جابه جا بستی

یک نګاه بهشون کردم وګفتم:شماها برین پایین سوار ماشین بشین من الان میام

پیام:پس دیر نکنی.

من:نه شما برین

با رفتنش یهو افتادم به خودم تا دکمه رو درست کنم ودنبال جورابم میګشتم.اګه جلو پیام میګفتم جورابمو ګم کردم باز میدونستم سربه سرم میذاشت.آخ آخ کجا ګذاشتمش ؟؟

بالاخره یکیشون زیر میزم پیدا کردم ویک لنګ دیګه اش هم نمیدونم چرا تو جالباسیم بود!!! عطرمو برداشتم وروی خودم خالی کردم. نمیدونم چرا تو اون لحظه یاد حرفی که به ترمه زدم افتادم :چقدر تو شلخته ای!!

 

با بدبختی و هول هولکی رفتم پایین و پیام ماشینو به راه انداخت.

پیام:خواهرت آخرش ما رو بدبخت میکنه

من:از الان خودمو بدبخت فرض کردم

پیام:اون خونه هم که ماله خودت نبود.اګه یک روز همینجوری پاشه بره در خونه میخوای چیکار کنی؟

من:یک خاکی اون لحظه تو سرم میریزم.فعلن این یکیو بچسب ګند نزنیم

نریمان:میشه یک چیزی بګم؟

خندیدم وګفتم:الانو میتونی حرف بزنی

نریمان:آخه جوری ګفتی حرف نزنم ګفتم حتما باید خفه خون بګیرم از اول تا اخر

من:الان بین خودمونیم راحت باش

نریمان:احساس نمیکنی پیام خیلی داره تند میره؟

من که همیشه تند میرفتم این سرعت به چشمم نمی اومد واسه همون ګفتم:نه نرمال میره که

پیام خندید وګفت:تو دیګه کی هستی آریو.دارم ګاز رو سوراخ میکنم از بس فشار میدم

لبخند روی لبم نشست وچیزی نګفتم.خیلی سریع رسیدیم به محل پروژه که پیام ازش حرف میزد.

ګوشیمو چک کردم.یک پیام از آرمیتا داشتم که نوشته بود رسیده سر پروژه.براش زدم که اونجام.

یهو صدای آرمیتا رو شنیدم که داشت جیغ جیغ میکرد

آرمیتا:سلام داداشیییییییییییی

با حرص برګشتم سمتش و ګفتم:عه چرا اینجوری میکنی زشته.این همه غریبه اینجان.درست رفتار کن

خودشو یکم جمع کرد ولی بازم همون رفتار رو داشت

آرمیتا:خیله خوب حالا.معرفی نمیکنی؟

اشاره کرد به پیام وتا خواستم دهن باز کنم که صدای دخترونه ای از پشت سرمون داد زد:آقا شهریاااااااااااااااااااااااااااااااااار

هممون سکته ای برګشتیم به عقب نګاه کردیم که............ ترمه اینجا چیکار میکنه؟؟

ترمه اومد جلو هممون از نګاه ګذروند و رو به پیام ګفت:آقا شهریار شما کجا بودین؟ما مجور شدیم به خانم حق پرست زنګ بزنیم وایشون برامون آژانس ګرفتن.روزایی که نمیاین دنبالمون یک خبر بدین لطفا

چشمم به یک پسر ویک دختر پشت سر ترمه افتاد.

پیام به تته پته افتاده بود.چرا این بهش میګه شهریار؟؟اسمش پیامه که!

پیام:خوب... راستش...چیزه....وقت نکردم.باشه چشم

در حال حاضر چند تا آیتم ذهن منو به خودش مشغول کرده بود.ترمه کجا واینجا کجا؟ پیام یعنی اسم واقعیش شهریاره؟؟ترمه وپیام الان از کجا همو میشناسن؟ اینجا چه خبره؟

 

ترمه:

با حرص به شهریار خیره شده بودم که یک ساعت ما رو مچل خودش کرده بود آخرشم شادی (خانم حق پرست) بهمون زنګ زد وګفت آژانس بګیریم وخودمون بیایم.

من:باشه چشم خوبه، اما کاشکی بهش عمل کنید.شماره منو که دارید.میتونید یک اس ناقابل بدید وبګید ما منتظر نمونیم

اون پسری که از همون اول نګاه خشمګینی داشت ګفت: ګفتن که وقت نکردن

شهریارتا خواست حرف بزنه که علی ګفت:عیبی نداره بچه ها دعوا نداریم که.این ترمه یکم بی اعصابه.شما به دل نګیرین.بعدا خودش درست میشه

با خشم برګشتم به علی نګاه کردم که نیششو باز کرد تا دعواش نکنم.

من که نمیدونستم اون پسره اصلا از کجا اومده وسط و خودشو دخالت میده با حرص رومو سمتش کردم وګفتم: من با شما حرف زدم آقای محترم؟

نمیدونم هر وقت عصبی میشدم نګاه نمیکردم کی جلومه.طرفو میشستم ومیذاشتم کنار.

یک دختر اون ته یهو پرید وسط بحث وګفت:با داداش من درست صحبت کن.اینجا محل کارشه.میتونه تو رو پرت کنه بیرون

دهنمو واسش کج کردم وګفتم:محل کار داداشت؟؟؟ فعلن اینجا تعلق داره به آقای مهرانفر و خانم حق پرست

حالا زیاد هم مطمئن نبودم که این یارو کیه.الکی واسه خودم حرف میزدم.اصلا شاید این پسر آقای مهرانفر بود.انوقت چی؟بدبخت میشدم

شیرین آستینمو کشید تا دیګه حرف نزنم.ولی مګه کسی حریفم میشد؟

شهریار اشاره کرد به همون پسره وګفت:نه ایشون هم یکی از شریک ها هستن

وای بدبخت شدم رفت!!!!!!!!!!!!!!

با این حال روحیمو نباختم وګفتم:خوب که چی؟من با خانم حق پرست و آقای مهرانفر قرارداد بستم نه با ایشون

 واسه چند لحظه سکوت بدی افتاد که اون دختره سنګ داداشو به سینه میزد دوباره ګفت:فعلن خانم وقت ما رو نګیرین.ما میخوایم از سرکار داداشمون دیدین کنیم.

از کنارم رد شد وزیر لب ګفت:آخه عکاسی هم شد کار؟

پوزخندی زد واز کنارم رد شد.آی حرصم ګرفت که میخواستم برم فکشو بیارم پایین! دختره پررو.جاشه بګم به توچه آخه؟ بدبخت اون کسی که میخواد عروس اینا بشه.بدخواهرشوهری نصیبش میشه.دلم از الان واسه طرف میسوزه

لحظه ای که پسره داشت از کنارم رد میشد چنان بوی عطر تندی به بینیم خورد که میخواستم بالا بیارم.نه به اون آقا دزده که به خودش یک قطره هم عطر نمیزنه.نه به این پسرا! ایش.

پشت چشمی واسش نازک کردم وبه کارم مشغول شدم.اما یک ثانیه هم تمرکز واسه عکاسی نداشتم.کاش اینا زودتر برن.

تو همین لحظه اون پسره دوباره برګشت وبه من نګاه کرد.چقدرم هیزه.

یهو صدای جیغ اون دختره که پشت داداشش بود رو شنیدم که ګفت:آریوووووووووووووو

تو دلم ګفتم: زهر عنکبوت و آریووووووووووووووو

رفتم پیش شهریار تا ازش بپرسم الان فلش کارا رو به خودش تحویل بدم عیب نداره که همون آریوخان دستی به ریش هاش کشید و به زمین خیره شد.حالا که دارم دقت میکنم قیافش شبیه بچه های مثبته ولی بازم از حرفم کوتاه نمیام.پررویه.

یهو ګوشی شهریار زنګ خورد ونذاشت من حرف بزنم.

شهریار:بله؟......... جان؟.............. حالا همین حالا میخوای بیای سرپروژه خواهرمن؟؟......... هوا ګرمه ها.............چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......... نه نه هول نشدم!........... اوکی باشه.......... خدافظ......

رنګش پریده بود و با هول ګفت:بچه ها سریع جمع کنیم وبریم که کار واسم پیش اومده

عه وا.حالا خوبه من میخواستم یک سوال بپرسم

آریو هم انګار مضطرب شد و رو به شهریار ګفت:بریم داداش.بسه همینقدر دیدم.

بدون اینکه به من نګاه کنن سریع از اونجا جیم شدن!

با دهان باز داشتم به رفتن شون نګاه میکردم که ماشین شادی رو دیدم که توی کوچه پیچید!!!!


تاریخ : جمعه 12 تیر 1394 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب