تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل هفتم)


آرمیتا :(فاطمه دیبا )

ساعت 2 نصفه شب بود.كلیدو انداختم و یكراست خودمو رو تختم پرت كردم و با همون لباسا به اغما رفتم.اصلا نفهمیدم چطوری خوابییدم و كی بخواب رفتم اما همین كه چشمامو باز كردم دوتا چشم سیاه داشتن منو نگاه میكردن.مثل برق گرفته ها تا دو متر به هوا پرت شدم...

-زهــــــــــرمار نمیتونی یه صدایی از خوددت دربیاری كه اینجوری وحشت نكنم؟

-J

-حداقل بیدارم میكردی میفهمیدم تویه نكبت اینجایی!

-J

-كوفت...چرا مثل مجسمه ابوالهول فقط داری میخندی بهم؟

-قابل توجهت یه ساعته اینجام...چایی دم كردم...یكم با پیانوت ور رفتم و صداهای عجیب غریب درآوردم....تازه با اجازت یه لیوان هم افتاده پایین از دستم و شكسته...بعد میگی صدا درنیاوردی؟؟؟شرمنده...كم بود یه تی ان تی بالا سرت میتركوندم تا بلكه بیدار شی!

-باور كن تا نصفه های شب بیمارستان بودم اصن خودمم نفهمیدم چطوری اومدم خونه و با همین لباسا خوابم برد!حالاهم پاشو برو بیرون من لباسامو عوض كنم.

رفیعه بلند شد و اتاقو ترك كرد منم یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم و لباس گشاد و نخیه صورتیمو پوشیدم و موهامو همشو پشت سرم جمع كردم.از اتاق كه اومدم بیرون دیدم رفیعه روی كاناپه جوری نشسته كه پشتش به منه و داره با گوشیش ور میره.رفتم پشت سرش و كلمو به صورت افقی جلوی صورتش پایین اوردم و موهام از دو طرف صورتم پایین افتادن.چند ثانیه اول كه فقط داشت نگام میكرد بعد جیغ بنفشی كشید و خودشو به عقب پرت كرد.با خونسردی رفت رو كاناپه نشستم و در حالی كه فنجون چایی رو كه رفیعه واسه خودش ریخته بود رو مزه مزه میكردم گفتم:

-فك نمیكردم اینقد ترسناك باشم.!!در ضمن...این به اون در!!!

رفیعه كه دستشو رو قلبش گذاشته بود و داشت نفس نفس میزد با خشم گفت:

-باید اینقد زود انتقام میگرفتی؟چرا مثل دزدا راه میری دختر اصلا نفهمیدم كی اومدی!!

-برای ترسوندت باید قبلش بهت خبر بدم؟؟؟؟

بعد صدامو نازك كردم و با لحن كشدار گفتم:

-رفیعه جوون مواظب باش الان میخوام بترسونمت...خوب حواستو جم كن كه بترسی وگرنه ناراحت میشم.

رفیعه پوزخند زد.منم داشتم بهش میخندیدم كه یهو دیدم گوششو گرفت و جیغ خفیفی زد.نگران پاشدم و پرسیدم چی شده،نگاهش مضطرب بود اما بعد از چند دقیقه فریاد خوشحالیش گوشمو سوراخ كرد:

-آخخخخخخ جوووووووون آرمیتا گوشم زنگ زد!

-خب جواب بده ببین كیه شاید كار واجبی باهات داشته باشه!

-بی مزه منظورم اینه كه تو گوشم صدای زنگ پیچید!

-من كه چیزی نشنیدم....نكنه یادت رفته و گوشیتو تو گوشت جا گذاشتی!

-زهر مار....مگه تو نمیدونی هر وقت گوش كسی زنگ بخوره یعنی یكی به یادشه؟

-شبیه این پیرزن خرافاتیا كه میگن به ماه نگاه میكنین قبلش صلوات بفرستین....آب جوش رو كه میریزین صلوات بفرستین...پلك چشمم میپره انگار میخواد مهمون بیاد....نمك بذار بالا سرت بعد بریز تو غذا تا ترست بریزه....ببینم....فال هم میگیری؟

بعد همین طور كه فنجون چاییمو سمتش میگرفتم گفتم:

-قربون دستت بیا فالمو بگیر ببینم كی از دستت راحت میشم!

رفیعه كه داشت زیر پوستی پوزخند میزد دستمو پرت كرد طرف دیگه و گفت:

-ولی من به این یكی اعتقاد دارم!

همون طوری كه داشتم مسخرش میكردم و اون گوشاشو گرفته بود دیدم گوشیش زنگ میخوره...جل الخالق...نكنه حرفش درست باشه....داشتم كم كم شك میكردم و به رفیعه امیدوار شدم...رفیعه هم كه از این دست اوردش راضی به نظر میرسید و گوشه لبش به نشانه پوزخند بالا رفته بود رفت سمت گوشیش كه دیدم از دیدن اسم روی صفحه گوشی جا خورده...گفتم:

-كیه رفیعه؟

-همون آقاهه!

-همون آقاهه كه تو گوشت زنگ میزد؟الان داره به گوشیت زنگ میزنه!

-آره گمونم همون باشه...

-خو جواب بده بیچاره مرد اونور خط !در ضمن بزن رو آیفون میخوام ببینم چی میگه!!

زد رو آیفون و شروع كرد به صحبت كردن!

-سلام

صدای زنونه و نازكی از اونطرف خط میومد

-سلام خانوم رجعتی شما هستین؟

-بله خودم هستم شما؟

-من خانوم آقای لشكری هستم.امروز اسمتونو رو گوشی شوهرم دیدم میشه بفرمایین شما كی هستین؟

رفیعه كه انگار بهش برخورده بود گفت:

-خانوم محترم.من با ماشین شوهر شما یه تصادف كوچیك داشتم و قرار شد بعد كارشون من بیام و خسارتو بپردازم.لازم نیس نگران چیزی باشین!

صدای خنده از اونور خط مثل بمب تركید.چند تا صدای دیگه هم همراهیش میكردن...

-خانوم رجعتی شرمننده...من داشتم باهاتون شوخی میكردم.ناراحت شدین؟

-این صدا خودتون بودین؟

-آره خیلی شبیه صدای خانوما بود؟

رفیعه هم كه اهل انتقام گرفتن بود گفت:

-خیلی شبیهش بود...شما اصلا از ازل باید خانوم میشدین...من كه یك درصد هم فك نكردم شما باشین...خانوم بچه ها خوب هستن؟

-ممنون سلام میرسونن.شما خوبین؟آرمیتا خانوم خوب هستن؟

-ممنون خوبیم...كاری داشتین زنگ زدین؟

-اهمم....راستیتش میخواستم ازتون یه خواهشی بكنم....

-بفرمایید میشنوم!

-میخواستم بدونم امشب وقتتون پره یا خالی؟

-چطور مگه؟

-هیچی...میخواستم بدونم...

-اگه هیچی كه لزومی نداره بدونین!

-خب هیچیه هیچی كه نه میخواستم ازتون دعوت كنم به صرف شام!

-به چه مناسبتی؟

-مناسبت خاصی نداره...جهت آشنایی بیشتر!

-خانومتونم میارین؟

-نه بابا خانومم كجا بود؟باهاتون شوخی كردم!

-اصلا شوخی جالبی نبود

-من كه گفتم ببخشید.خب اگه معذبین میتونین ارمیتا خانوم رو هم بیارین با خودتون!

من كه ذوق كرده بودم داد زدم:

-آخ جوون داداشمم میاد؟

نریمان كه جا خورده بود گفتك

-عههههه آرمیتتا خانوم شما اونجایین؟خوبین؟؟؟اگه میخواین میگم آریو هم بیاد!

-دستتون درد نكنه...ممنون من خوبم.

خب پس من آدرس رو براتون اس ام اس میكنم.منتظرتون هستیم.

و بعد گوشیو قطع كرد.رفیعه ادامو در اورد:

-داداشمم میییییااااااااد؟؟؟

-درد...اددا منو درآوردی در نیاوردی...

داشتیم بحث میكردیم كه صدای اس ام اس ما رو به خودمون اورد.و بقیه تایممون صرف این جمله شد:حالا ما چی بپوشیم؟

جلو یه رستوران خیلی شیك ترمز زد.هر دو از ماشین پیاده شدیم.من یه مانتو صورتی طوسی پوشیده بودم رفیعه هم یه مانتو سفید با دكمه و سر استین مشكی و یه شال مشكی!

وارد رستوران كه شدیم اول من آریو رو دیدم و واسش دست تكون دادم رفیعه هم پشت سر من اومد.با آریو سلام و احوال پرسی گرمی كردم و با نریمان هم در حد سلام و علیك...هر دومون رو صندلی نشستیم و شروع كردیم به سفارش دادن غذا!وسط بحثامون آریو با چشماش به شالم اشاره میكرد و من با چشم غره هام جوابشو میدادم...اخه داداش هم اینقد غیرتی؟

كم كم بحثا داشت ددو نفره میشد و منم با غذام بازی میكردم كه یهو یاد آریو افتادم و گفتم:

-آریو راستی میشه منو ببری سر كارت یك روز؟

-تو چرا اینقد كنجكاوی كه محل كارمو ببینی؟

-حس مارپلی بهم میگه!!!

-حس مارپلی دیگه چیه؟

-خانم مارپلو نمیشناسی؟

-تو پاك خل شدی دختر!امشب به احتمال زیاد با دوستم هماهنگ میكنم و فردا میام دنبالت اگه اینقد كنجكاوی!

-جدی میییییییگییییییییی؟مرسیییییی داداشِ خوبم

-خب حالا خودتو لوس نكن.شامتو بخور...

اون شب به زور تونستم چشم رو هم بذارم.به آریو و كارش فكر میكردم



تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب