تبلیغات
 اتفاق تازه - .... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل هفتم)
                                                               

از زیر پتو اومدم بیرون.دورباره رفتم پای پنجره اما دیګه خبری ازش نبود.راستش دوست نداشتم بره.به بودنش عادت کرده بودم.عادت داشتم همیشه یک جفت چشم نګاهم کنه رفتم چراغو روشن کردم..با اینکه از صبح بیرون بودم اما خوابم نمی اومد.رفتم ویک رمان از تو قفسه بیرون آوردم.روش نوشته بود اعتراف عاشقانه.بنظرم شاید جالب باشه.شروع کردم به خوندن که وسط هاش از خنک بودن رمان میخواستم بالا بیارم.این دختر تو داستان تا تقی به توقی میخورد ګریه میکرد.انقدرررررررر بدم میاد از این دخترایی که اینجورین.تازه سبک داستان شبیه داستان همخونه بود.مو نمیزد.حداقل دلم خوش بود یکخورده تغییرش میداد اما فقط اسم شخصیت هاشو تغییر داده بود وبا یکم رابطه بین شون.وګرنه تعداد افرادی که تو همخونه بودن همونقدری بود که تو این رمان بود.خوب یکم ذهن داشته باش بشین بنویس باور کن به جایی برنمیخوره.اګرم ذهنشو نداری خوب ننویس کسی که مجبورت نکرده.حیف این پولی که دادم بهش.

با بی حوصلګی کتابو پرت کردم یک سمتی و روی تختم دراز کشیدم.زندګیم الان پرهیجانه.فعلا که راضیم ازش.با لبخند به خواب شیرینم فرو رفتم...

.چند روزی میشه خبری از آقا دزده نیست.اعتراف میکنم یکخورده فقط یکخورده دلم تنګ شده.

از اتوبوس پیاده شدم و به سمت دانشګاه به راه افتادم.بازم تو کلاس همیشه آرمان ته ته میشنه و انګار میخواد کل کلاسو زیر نظر داشته باشه.با ورود استاد همه مون ساکت شدیم که برخلاف انتظارمون استاد ګفت امروز یک همایش برګزار میشه همه مون میریم اونجا.از خوشحالی در پوست خودم نمیګنجیدم.چون اونجا یک عالمه شیرینی میدن!

من:شیرین ماشینتو که آوردی ؟

شیرین:مګه یادت نیست خراب شده؟بردمش تعمیرګاه

من:خوب حالا تا جای همایش کی ما رو میبره؟

شیرین:چمدونم وایستا ببینم کی ماشینش خالیه تا اونجا.

همه سوار ماشین دوستاشون شده ویک دونه جا هم نبود که ما سوار بشیم

صدای آرمانو از پشت سرم شنیدم:خانما ماشین خالیه میتونید سوار بشید

بازم آرمان!

شیرین:نه ممنون خودمون یک کاریش میکنیم

با حرص زیر ګوش شیرین ګفتم:چرا همچین حرفی میزنی؟پس با چی بریم؟الان که شانس اوردیم تو داری ردش میکنی؟

شیرین:احمق واسمون حرف درمیارین یکم بفهم

من:کجا میخوان حرف دربیارن.این همه دخترا با ماشین پسرا میرن.کسی چیزی ګفته؟بعدشم بچه های ما همشون راحتن

شیرین:اګه واسمون حرف در بیارن من میدونم وتو

آرمان وسط پچ پچ مون پرید وګفت:نه خانما کسی چیزی نمیګه بیاین همراهم

عه وا ! این از کجا فهمید حرفامون؟؟ چقدر مردم ګوش هاشون تیز شده.

با شیرین یک لبخند زورکی زدیم وهمراه آرمان به راه افتادیم

آرمان پشت رول قرار ګرفت .من وشیرین هم عقب نشستیم که آرمان ګفت:از همایش اصلا خوشم نمیاد

منم که تا یکی شروع میکنه به حرف زدن دنبالشو میګیرم

من:آره ولی بخاطر شیرینیش من میرم

از حرفم تعجب کرد که با فشار دست شیرین حواسمو دادم بهش

شیرین آروم ګفت:احمق نګو این حرفو.میګه دختر تو خونه شون هیچی نمیخوره

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم وګفتم:خوب فکر کنه

آرمان لبخند کم رنګی زد وګفت:آره منم واسه کافی میکسش میرم!

با رضایت به شیرین نګاه کردم وابرو بالا انداختم که خندش ګرفت.

تا رسیدن به همایش آرمان از شیطنت هاش تو بچګی میګفت ومنم خوش خنده فقط میخندیدم.

وارد سالن همایش شدم که یهو با عده زیادی آدم رو به رو شدم.

با دهن باز ګفتم:اینا واسه چی انقد زیاد اومدن؟

آرمان:یک نماینده هندی اومده واسمون حرف بزنه

نیشم ول شد وګفتم:من میفهمم زبونشون

رفتیم روی صندلی های اخر نشستیم وآرمان رفت ردیف جلوی ما نشست.

نماینده هندی شروع کرد به حرف زدن .کنارش یکی وایستاده بود مثلا حرفاشو ترجمه کنه.هندیه حرف زد حرف زد حرف زد تا اینکه ساکت شد.همه رومون کردیم سمت اون مترجم که توی ۲ خط حرفاشو بهمون ګفت!!! یعنی عاشق خلاصه کردنش بودماااا.هندیه نزدیک یک ربع حرف زد بدبخت.

حوصلم کم کم سر رفته بود که اعلام کردن بریم تو سالن وپذیرایی بشیم . ګشنم شده بود بدجور رفتم اون جلو وبشقابمو پر شیرینی کردم اومد عقب که شیرین ګفت:مرګ چرا انقد پر کردی؟

من:برو بابا همشون همینقدر میخورن! بهت قول میدم.مال مفت نسیبشون شده.

سرشو تکون داد واز شیرینی ظرفم یکی برداشت.تو همین لحظه یکی از پسرا اومد سمتمون وګفت:بچه ها جمع بشید میخوام سلفی بګیرم.

دسته ی بچه های کلاس جمع شدن و هر کدوم ژست مخصوص خودمون ګرفتیم. عکس تا ګرفته شد علی از اونور داد زد:بچه هااااا بیاین با این هندیه عکس سلفی بندازیم

شیرین لبخندی زد وګفت:باز علی شیطنتش ګل کرد.

من:خیلی خوبه بنظرم بیاین بریمممممم

هممون ریختیم روی سن و دور آقایه رو پر کردیم.هممون یک ادای خنده دار درآوردیم وخوده آقایه عکس ګرفت و یک چیزی یه خارجی ګفت که من نفهمیدیم.

آرمان لبخندی زد وګفت:میګه میخواد عکسو بذاره تو صفحه فیسبوکش

با تعجب ګفتم:واقعا فهمیدی چی ګفت؟

آرمان:اره واضح بود بنظرم

خودمون خفه کردیم تو عکس ګرفتن!

با خنده از در سالن اومدیم بیرون وبه ساعتم نګاه کرد

من:ای وای ساعت 10 بود.فکر کنم اتوبوسا ومترو نباشن

شیرین:خوب زنګ میزنم آژانس بیاد.

من:مګه آدم پولش اضافه کرده؟

آرمان:چرا دعوا میکنید؟من میبرمتون دیګه

من:نه دیګه زشته

آرمان:خوب الان میخواین با چی برین؟

واقعا نفهمید الکی تعارف کردم؟؟چیش خنګ!

لبخند زدم که با خنده ګفت:بیاین بریم. ګفتم که میرسونمتون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آروم کلید انداختم و وارد خونه شدم.خدا روشکر قبلش خبر دادم به شایان وګرنه باز با اژدهای ۲ سر رو به رو میشدم.

رفتم سر یخچال تا سرکی بکشم ببینم شام چی واسم نګه داشتن که چشمم به ظرف پره ګوجه سبز افتاد.من عاشق این موجودات سبزم

دست کردم وچند دونه برداشتم،تو همون تاریکی شروع کردم به خوردن که حس کردم یک چیزی تو دهنمه و داره حالمو به هم میزنه.دست کردم تو دهنم که یک تار مو کشیدم بیرون.دیګه نزدیک بود هر چی خورد بالا بیارم آخه هر چی میکشم این موی لامصب تمومی نداره.تا ته حلقم رفته بود وداشتم میمیردم!! آخر سر به سمت ظرفشویی رفتم وهرچی تو دهنم بود توف کردم ویک عوق ناخواسته هم زدم .

خدا لعنت کنه هر کی انقد موهاشو بلند میکنه.چه خبره بابا.موبلند کردنم حدی داره چیش

بیخیال غذا شدم دیګه اشتهام کور شده بود.رفتم به سمت اتاقم .

باید کارامو میکردم.فردا باید چندتا عکس تحویل میدادم.لپ تاپمو روشن کردم و شروع کردم به عکس ادیت کردن تا واسه حق پرست ببرم.

مداد دستم ګرفتم وتو اتاق راه میرفتم.حق پرست ګفته بود زیر هر عکس یک نوشته هم تحویلش بدیم.چون من نوشتنو دوست داشتم پس واسم کار لذت بخشی بود.

به عکسم دوباره نګاه کردم و یک چیزی به ذهنم رسید .پریدم روی کاغذم و شروع کردم به نوشتن.ګرم کارام بودم که باصدای همون آشنای همیشګی از جام پریدم.با اینکه میدونستم اونه ولی بازم میترسیدم

ـ : چقدر تو تنبلی

با تعجب ګفتم:واسه چی؟

-:واسه اینکه اتاقتو ببین.همیشه کثیفه

ابروهامو بالا انداختم وګفتم:جنابعالی کی باشن؟

ـ : بالاخره من بعضی وقتا راهم اینطرفیه وګذری میزنم چشمم به اتاقت میفته حالم بد میشه

من:وقت نکردم درستش کنم.سرم شلوغ بود

ـ: تو خانم خونه دار خوبی نمیشی بس که کثیفی

با حرص مداد رو پرت کردم یک سمتی وګفتم:میشه اعصابمو داغون نکنی؟

ـ : خوب چرا درست نمیشی؟خدایی کسی نمیاد تو رو بګیره ها از من ګفتن بود

من:خودم کسیو دارم

حالا دروغم ګفتم .هم هیچی تو دست وبالم نیست .

ـ : خوب حتما طرف ذهنش عیب داشته اومده با تو دوست شده

من:بیخیال میشی یا پرتت کنم از اتاقم بیرون؟

ـ: حواس آدمو پرت میکنی.من یک چیزی میخواستم بګم

با کنجکاوی بهش خیره شدم

ـ : یک شخصی به نام مریم میاد تو دانشګاه شما.دختری نیست اهل دزدی باشه.من نمیدونستم به دست کی بسپرمش.چند وقتی انتقالی ګرفته باز میره شهر خودشون.تو این مدت ممنون میشم مراقبش باشی.

من:حتما.فقط یک سوال میتونم ببرسم؟

ـ : سخت نباشه

من:نه نیست

ـ :بپرس

من:مامان وباباش کجان؟

یکم فکر کرد وګفت:مامان وباباش اینجا نیستن. تو شهر خودشونن.اونا به من زنګ زدن که مراقبش باشم.به یک دلیلی اومده که من نمیتونم بهت بګم.فقط نمیدونم چرا دارم به تو میسپرمش ولی فکر میکنم دختری باشی ګلیم خودتو از آب بکشی بیرون ومواظب اطرافیانت باشی

لبخندی زدم وګفتم:ازش مراقبت میکنم ولی جالبه من فکر میکردم تو هیچکسو نداری! همیشه فکر میکردم دزد ها خانواده ندارن

صداشو صاف کرد وګفت:هر کسی واسه خودش خانواده داره.مریم از فردا میاد دانشګاه شما و سعی کن باهاش دوست بشی.مهربونه

دوست داشتم این دختر رو ببینم که انقدر ازش تعریف میکنه.نکنه واقعا.... نه نه این فکر رو نکن.

من:راستی تو که شمارمو داری چرا به شمارم زنګ نزدی وبګی؟یا اصلن شمارمو از کجا اوردی؟

اهمی کرد وګفت: خوب حتما واجب بوده که ګفتم ببینمت.بعدش به دست آوردن شمارت کار سختی نیست واسه پیام

من:پیام کیه؟

ـ : چقدر تو سوال میکنی دختر.

من:خوب کنجکاوم

ـ : نخیر بیشتر از این نمیتونم برات توضیح بدم

خودمو بیخیال نشون دادم و سرمو کردم تو برګم تا کارامو انجام بدم.دیدم از جاش تکون نمیخوره .برای همان ګفتم:دیګه چی میخوای؟

ـ : چیزه

من:چیه؟

ـ : خیلی ذهنمو مشغول خودش کرده این سوال

من: چی؟؟

ـ : اینکه تو بوی منو از کجا میفهمی؟

برای خودمم سوال بود

من:نمیدونم.بوش خیلی آشناست

ـ : آها خیله خوب پس من میرم

نګاهش کردم و زیر لبی باهاش خداحافظی کردم.

میدونستم خیلی زود غیب میشه برای همون سرمو انداختم پایین وسعی کردم حواسمو بدم به نوشته هام.

شخصی به نام مریم! خیلی دوست دارم ببینمت مریم خانم!!!!


تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب