تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">


(فصل اول)


                     

پیشاپیش به علت نادرستی کلمه ( ګ) در ویندوزم از همتون عذرخواهم :)

تک به تک انګشتانم را لاک میزدم ذوق تموم وجودمو میګرفت.لپ تاپم که روی تختم بود روشن کردم ویک آهنګ شاد ګذاشتم.ادکلن روی میزمو برداشتم وبا دست های لاک زده ای که ازشون انرژی ګرفته بودم روبه روی آینه ایستادم.

ادکلن را بالا اوردم وهمزمان باا آهنګ خودمو تکون میدادم و با خواننده همراهی میکردم.بالا وپایین میپردیم وتو حال خودم بودم که یهو در اتاقم باز شد

شایان:باز تو بوی لاک به راه انداختی دختر؟

نیشم تا بناګوشم ول شد وبا صدای شایان عقب ګرد کردم وګفتم:بابا بیخیال پسرخاله! انقد غر بزنی کسی بهت زن نمیده ها!

شایان همانطور که زیر لبش غر میزد ګفت:بیا ناهار بخور که مامانم ګفت باید برسونمت!

اخم کردم وګفتم:ناهار نمیخوام به جاش انقد سر من غر نزن!

شایان با تعجب ابروهایش پریدن بالا وګفت: ترمه خودتی؟مطمئنی غذا نمیخوای؟

چشامو لوچ کردم وګفتم:خیله خوب اومدم

شایان سرشو تکون داد از چارچوب در بیرون رفت

شایان پسر خوبیه فقط بعضی وقتا مثل پیرمردها غرغر میکنه به سرم! میګه کی میخوای بزرګ بشی! البته من از 9 سالګی پیش خالم زندګی میکنم. حق داره فکر کنه هنوز اون دختر 9 ساله ام. تو همون سن 9 سالګی مامان وبابام دوتایی شون تو سانحه سقوط هواپیما فوت میشن از اون به بعد منو میارن خونه خالم که یک فرزند بیشتر نداره به اسم شایان.شوهر خالم 5 سال پیش سکته کرد و الان شایان نون بیاره خونه شده.من رابطه ام با شایان هم خواهر وبرادریه هم جای بابامه هم جای دوستم! انقدی بهش نزدیکم که به هیچکس تو این دنیا نزدیک نیستم!

تند تند ناهارمو خوردم ونفهمیدم چطوری حاضر شدم دانشګام داشت دیر میشد همیشه وقتم به لاک زدن میرفت! خاک برسرت کنن ترمه.

همانطور که مقنعه مو توی آینه ماشین درست میکردم شایان زد تو دنده وګفت:از راه برګشت نمیتونم بیام دنبالت خودت بیا.

چشم زیر لبی ګفتم وهنذفریمو توی ګوشم کردم.غرق آهنګ مورد علاقه ام بودم که نمیدونم چطور رسیدم دانشګاه.

شایان:مواظب خودت باش کوچولوی من

چند بار پشت سر هم پلک زدم وګفتم:باباجون یادت نره بعد اینکه از سرکارت اومدی پاستیل باخودت بخری ها

دستش را روی چشمش ګذاشت وبا لبخند ګفت:به روی چشم فرزندم

کیفمو روی شونه ام جا به جا کردم وبه سمت دانشګاه به راه افتادم.

شیرین همیشه ردیف اول برام جا میګرفت .همیشه وقتی عقب کلاس بودیم هیچی از درس نمیفهمیدیم این پسرای کلاس اصلا اهل دفتر وکتاب ومشق وعلم نبودن ! فقط بلد بودن حواس آدمو پرت کنن.من تصمیم داشتم یکخورده از زحمات شایانو جبران کنم.رشته ام جوری بود که خرج زیادی هم داشت پس حداقل با درس خوندم میشد یک جوری جواب محبت هاشو بدم.

شیرین:بیا ترمه کیفتو اینجا بذار بریم تریا یک چیزی میخوام برات تعریف کنم.

خندان با ترمه وارد تریا شدیم که شیرین بدون معطلی یهو با هیجان ګفت:وای ترمه اخبار نګاه میکنی؟

با بیخیالی ګفتم:مګه نمیدونی من اهل اخبار نیستم دختر؟

شیرین که انقد هیجان داشت اصلا به این حرفم توجه ای نشون نداد وهمانطور که داشت فکر میکرد ګفت:دیشب تو اخبار دیدم یک فرد عجیبی تو سطح شهر دیده شده که کسی تاحالا چهرشو ندیده تا حالا فقط تو شب دیده شده.مردم فقط ګزارش دادن چند موردی دزدی ازش دیدن.انګار خیلی این موضوع جدی شده که تو اخبار پخشش کردن.

درباره این فرد ناشناس خیلی کنجکاو شدم اما خوب آنچنان هم برام مهم نبود چون بعد  چند دقیقه کلا بحث من وشیرین به چیز دیګه کشیده شد...

مقنعمو با دست درست کردم واز دانشګاه خارج شدم.

اخه شایان تو که نمیای دنبالم حداقل اون ماشین بی صاحابتو بده من که انقد بدبختی نکشم یک عالمه پیاده برم تا به ایستګاه اتوبوس برسم.از همون اول میترسیدم سوار تاکسی بشم.خاطره چندان خوبی از تاکسی ندارم یک دفعه میخواستم به سرقت برم که خدا روشکر ماشین پلیس از کنارمون رد شد ومن تونستم از پشت شیشه کمک بخوام!

هوا تاریک بود ومن قدم هامو تندتر کردم.یاده حرف شیرین افتادم که میګفت یک دزد حرفه ای تو سطح شهر پیدا شده.

آب دهانم با صدا قورت دادم وبه اطرافم نګاهی انداختم.توی کیفم دوربینم بود وپولشو شایان با بدختی جور کرد!

تو دلم صلوات میفرستادم وبا شتاب حرکت میکردم که حس کردم یکی داره پشت سرم راه میاد.پشت سرمو نګاه انداختم ولی خبری نبود توهم زده بودم!

از ترس بی اراده دست کشیدم به مقتعه ام تا راه تنفسم را آزادتر کنم که چشمم به یک سیاهی دقیقا روبه رویم افتاد.صدای قلبم که از استرس داشت بی حال میشد رو میشنیدم

سیاهی نزدیک ونزدیک تر شد ولی انګار کف پاهایم به زمین چسبیده بود که نمیتونستم فرار کنم.

خواستم عقب ګرد کنم که همون سیاهی شتاب ګرفت به سمتم دیګه حالا مغزم کامل قفل کرده بود فقط تنها صدایی که از خودم شنیدم جیغ ګوش خراشم بود.

نمیدونم چی شد که تو چند ثانیه کوله ام تو دستاش بود.وای خدایا نه .

شایان واسه اون دوربین کلی پول داده بود.با یک بدبختی پولشو جور کرده بود!

با به یاد آوری این قضیه اشک تو چشام جمع شد صدایی که از من بلند شد حتم داشتم دست خودم نبود.

بابغض ګفتم:خواهش میکنم کیفمو پس بده!

ایستاد!

ادامه دادم:من پول اون دوربینو به سختی جور کردم! من همه زندګیم روی همون کیف میچرخه!

مکث طولانی کرد اما عاقبت قدم هایش را تند کرد واز جلوی چشم هایم محو شد!

زانوهام خم شد وبغضم ترکید.حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟چطوری تو چشم های شایان نګاه کنم؟

تو حال وهوای خودم که سوار اتوبوس شدم.تا پایم را داخل خانه ګذاشتم خاله صدام کرد

من:بله خاله جون؟

خاله:عزیزم پاشو بیا شام درست کردم شایان هم تا چند دقیقه دیګه میرسه

یکراست به سمت دستشویی رفتم وبه صورتم آبی زدم.باید این قضیه رو بهشون میګفتم ولی امشب اصلا حال خوشی نداشتم.

بعد خوردن شام به اتاقم پناه بردم.پشت پنجره ایستادم وپرده را کنار زدم.میخواستم آرامش بګیرم

ترمه چرا دقت نکردی تا صورتشو ببینی؟

خوب کلاه سرش بود وعینک داشت.من چطوری باید اونو میدیدم؟

ولی میشد با دقت یک چیزایی دستګیر آدم بشه

خوب تاریک بود ومن هول شده بودم.

اصلا بیخیال فعلا برو بخواب تا فردا بیفتی دنبال دوربینت

 به سمت تختم رفتم و خودمو پرت کردم روش وپتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم وچشم هایم را بستم...

باصدای آلارم ګوشیم چشام نیمه باز شد.

اه باز که باید صبح زود بلند بشم.وااااااای نهههههههههههه من خوابم میااااااااااااد

یک نګاه به سقف انداختم که یهو یاده دوربین عزیزم افتادم! لبام به پایین انحنا پیدا کرد

پتو را کنار زدم وبا قیافه ګرفته به سمت در رفتم.باید همین الان راه می افتادم تو خیابونا تا دوباره شاید بهش برخورد کردم ودنبالش برم.

اخه خنګ تو چطوری میخوای دنبالش بری در صورتی که یک صدم سرعت اونو هم نداری!

خوب من دونده ام و رزمی کار! امید دارم که دنبالش کنم.

خوبه ترمه خانم دونده ای که نتونستی بری کیفتو ازش پس بګیری یا رزمی کاری که نتونستی از خودت دفاع کنی!

ترسیده بودممممممممم آدم وقتی تو این وضعیت ها میفته خوب مغزش نمیتونه فرمان بده!

دست از جدال با خودم برداشتم ورفتم تا شایانو ببینم وبهش همه چیزو بګم.

تا چشمم بهش خورد یک صدای درونی ګفت فعلا چیزی بهش نګو.بذار یکم که ګشتی وپیداش نکردی انوقت همه چیزو بذار کف دستش!

من:سلام خاله جون وشایان جون صبح همګی بخیررررررررررر

خاله وشایان لبخند زنان ګفتن:سلام صبحت بخیر

شایان:کلاس داری ترمه؟

من:نه امروز باید برم بیرون عکاسی

شایان:پس تنها نری که خطرناکه،با چندتا از دوستات برو

چشمی ګفتم ورفتم تا خودمو آماده کنم سعی کردم واسه دوربینم فعلا عزا نګیرم

همانطور که  جلوی آینه شالګردم را مرتب میکردم یک صدای تق شنیدم که با تعجب برګشتم وبه سمت پنجره نګاه کردم.

پنجره باز وباد پرده ام را به بازی ګرفته بود.چشام قد نعلبکی بزرګ شدن ورفتم سمت پنجره تا درش را ببندم

ګوشه چشمم یک جعبه تقریبا بزرګ را کنار تختم دید که با کنجکاوی به سمتش رفتم.

روی دو زانو نشستم وبا هیجان در جعبه را باز کردم.

من:واااااای خدای مننننننننننننننننن دوربینمممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!

از شدت ذوق اشک چشامو پرکرد وسریع دوربینو بیرون کشیدم که یک برګه کاغذ ته جعبه دیدم.روش بزرګ نوشته بود: متاسفم!

لبخند ګوشه لبم نشست! اونقدرا هم این دزدی که همه ازش میترسن بد نیست.

چشمم کشیده شد به پنجره و همون بوی عطر خاص اون شب کل اتاقمو پر کرده بود.

چه دزد خوش سلیقه ای! عطرش عالیه !

خوشحال دوربینمو ګردنم انداختم و از خونه زدم بیرون.دور واطرافمو نګاه میکردم.

همش فکر میکنم اون دزده با منه.سایه به سایه با منه!

زنګ زدم به دوستام وګفتم جای همیشګی منتظر باشن.

عشق آهنګم وصدای هنذفریمو همیشه تا ته زیاد میکنم تا عکس هام حس وحال همون آهنګو به خودشون بګیرن

دوربینمو بالا آوردم و برای دل خودم بدون قاعده عکس میګرفتم که یک دختر خوش تیپ دیدم کنار یک آقا ایستاده ودستش داره میره سمت کیف پولش .خواستم صداش کنم ولی سکوت کردم تا ببینم به کجا ختم میشه!

همان لحظه که کیفو از جیبش در می اورد عکس ګرفتم وبا نیش باز به شاهکارم نګاه میکردم .سرمو آوردم بالا تا ببینم بازم میشه یک عکس دیګه ګرفت که با جای خالی دختره رو به رو شدم!

عجب فرزه دمش ګرم! اما چرا انقد دزد زیاده شده؟نکنه این آقا دزده با این خانم دزده دستشون تو یک کاسه هست؟البته مګه ما تو شهر یک دزد داریم؟ممکنه خیلی باشن واصلا هم ربطی به هم نداشته باشن!

سرمو با آهنګ تکون میدادم وبه سمت قرار با بچه ها حرکت کردم.

علی تا من را دید ژست همیشګی اش را ګرفت و بلند ګفت:بچه ها ترمه بی اعصاب اومد!

کله همه بچه ها به سمتم چرخید و یک صدا سلام کردن.

من:میشه ساکت شی علی ؟؟

علی:این اخه رفتار تو داری؟مثلا ما دونفر دست چپیم! باید پشت هم باشیم نه اینکه همدیګه رو ضایع کنیم

خنده کنان ګفتم:باز تو قهر کردی؟

علی:نه خوب این ظلم نیست؟

چینی به پیشانی ام انداختم وګفتم:اوکی باشه اصلا تو راست میګی من دیګه حرفی ندارم فقط دیګه کل کل نکن که کتک میخوری!

علی:دیدین ګفتم بی اعصابه!

اومدم شتاب بګیرم که یک چیزی به سمتش پرت کنم ولی سریع پشت امین قایم شد وابروهاشو تند تند بالا می اندخت.

انګشتمو به نشانه تهدید بالا اوردم وګفتم:یک دفعه دیګه از این کارا کنی میګم باب اسفنجی بیاد ګازت بګیره

قهقه اش به هوا رفت وګفت:آقا تو چیکار به عشق من داری؟

این بچه هم خل کرد ما رو با این باب اسفنجی اش

من:تازګی قصد کردم منم پاتریک باشم! رفیق وشفیقت!

این دفعه دوتایی زدیم زیر خنده که شیرین ګفت:شماها تا صبح حرف میزنین الان هوا تاریک میشه هیچی عکاسی نکردیم

دست از حرف کشیدیم و دوربین به دست راه افتادیم اما وسط هاش بازم تیکه میپروندیم به هم که بچه ها هم با خنده همراهیمون میکردن.

ګروهمون تعدادش زیاده وهر وقت میخوایم بریم بیرون سعی میکنیم کمتر از این نباشیم.

 

آریو :

ګندبزنن به این شانس.اخه این همه آدم تو باید بری از کسی دزدی کنی که شوهر خاله این آدم استاد خودت باشه؟

این همه دختر بی دست وپا تو سطح شهر من باید دست بذارم روی همچین آدمی که به شوهر خالش کلی مدیونم.

پیام هکر ګروهه و یکجورایی چشم من محسوب میشه تو همه چیز! با پا صندلی اش را از میزی که پر از سیستم بود عقب داد و رو به من مثل همیشه با همون صدای تو دماغی اش ګفت: چی شده باز دور خودت میچرخی؟

من :بد کاری کردم

پیام:اولین باره ازت همچین حرفی میشنوم!

مکالمه با پیام را ناتمام ګذاشتم وبه سمت یخچال رفتم تا برای خودم ایستک باز کنم وفکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم.

انګار هیچکس به جز پیام تو پایګاه نیست!

من:پیام میدونی نریمان کجاست؟

خونسرد لیوان چای اش را نزدیک لبانش برد مزه مزه کرد وګفت:رفته با دوست دخترش بیرون که تیغش بزنه

من:حواستون هست که نباید عاشق بشین!

کار ما توش احساس نیست

روی صندلی تعظیم نمایشی کرد وګفت: چشم قربان

بازم مثل همیشه با نیشخند رضایتمو نشون دادم.

به اتاقم رفتم وکوله ام را باز کردم .دوربین را چند دور در دستانم چرخاندم . نه باید یک کاری میکردم وګرنه هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.

با شتاب از جایم بلند شدم و کلاهمو روی سرم ګذاشتم.از پایګاه زدم بیرون وسوار موتور دوست داشتنیم شدم.

نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم به خونه استاد قدیمی ام که هر چی فنون رزمی یاد داشتم از همین استادم بود.از عذاب وجدان داشتم خفه میشدم

از دیوار بالا رفتم تا پنجره اتاق اون دختر رو پیدا کنم. خیلی وقته که از در ودیوار بالا میرم واین عضلاتی که دارم همش بخاطر تعلیم های همین استادمه ومن چقدر بی چشم و رو بازی در اوردم.

چشمم به پنجره ای افتاد که پرده های رنګی رنګی داشت.یک حسی بهم میګه همین اتاق دختره هست! اسمش چی بود راستی؟ پیام بهم ګفت ولی یادم نیست.

پاهامو اویزون لبه پشت بام خونه رو به رویی شون کردم و دستمو زدم زیر چانه ام تا یک موقعیت دستم بیاد وبرم تو اتاقش.

دستی پرده را کنار زد و یک دختر با موهای ژولیده و ګره خورده به هم پشت شیشه نمایان شد.

با دیدن همچین دختر شلخته ای چشم هام ګرد شدن

یهو دستش رفت بالا ومیخواست موهاشو بکشه ولی انګار منصرف شد! فکر کنم داره با خودش حرف میزنه!!!!!

دقتمو بیشتر کردم . انګاری واقعا داره با خودش حرف میزنه.

لباس ګشادی تنش بود ویکی از آستین هاش از روی شونه اش افتاده بود!

یک لحظه استادمو با این دختر مقایسه کردم.هزاران کیلومتر باهاش تفاوت داشت.مطمئنم خونه رو درست اومدم؟ ولی این همون دختریه که امشب جلوشو ګرفتم! چهرشو یادمه!

سرشو به چپ و راست محکم تکون داد و این دفعه دو دستی موهایش را ګرفت و پاهایش را کوبید به زمین!

این دختره خله!!!!!!!

یهو شیرجه زد توی رختخوابش و تویک چشم به هم زدن پتو را کشید روی خودش.

دختر بیچاره! نکنه واقعا عقب افتاده هست؟ چرا برقشو خاموش نکرد؟

منتظر نشستم تا خوابش ببره .

دیګه الان وقتشه که برم تو اتاقش.تا بلند شدم در اتاقش باز شد ویک پسر جوان وارد شد.

این این که شایانه!!!!!!!!!! همیشه سر تمرین های باباش می اومد.

شایان روی تخت آروم نشست .خم شد وپیشونی دختره رو بوسید. بوسه اش طولانی وعمیق بود انګار میخواست تمام عشقشو توی این بوسه جا بده وبه این دختر ببخشه!

پتو رو مرتب کرد وبلند شد تا از اتاق بره بیرون.قبل رفتن چراغو خاموش کرد وآروم در را بست.

پیام:الو آریو صدامو داری؟

ماسماسک توی ګوشم را بیشتر به ګوشم  چسباندم وګفتم:آره بګو چی شده؟

پیام: 2 تا از  دخترا به جون هم افتادن بیا اینا رو از هم جدا کن!

با عصبانیت ګفتم: کی با کی؟

پیام:بیا خودت میفهمی فقط سریع بیا که منو خل کردن!

یک نګاه به پنجره انداختم وګفتم :اوکی اومدم

بیخیال دوربین شدم.بعدا میام ومیذارم تو اتاقش وقت زیاده!

میدونم باز مارال با مینو دعواش شده.همیشه این دوتا با هم نمیسازن.باید اتاق هاشون از هم جدا بشه اینجوری نمیشه.

با وردم به پایګاه همه ساکت شدن.

من:معلوم هست اینجا چه غلطی میکنین؟

مارال که پرسر زبون تر بود سریع ګفت: آریو جون ببین همش تقصیره مینویه! خودت که میدونی عزیزم!

با خشم ګفتم:اولا صدبار ګفتم به اسمم جون نچسبون! دوما من عزیز تو نیستم! سوما مهم نیست تقصیره کیه یا با هم کنار بیاید یا اتاق هاتون عوض کنید

مینو:من از خدامه اتاقم باهاش عوض بشه

رو به سهیل کردم وګفتم:این دو نفرو از هم جدا کن و مهتابو بیار پیش مارال

سهیل:اوکی ولی آریو نمیخوای یک فکری به حال پایګاه بکنی؟ رفت و امد هامون سخت تر شده چون ګروهمون خیلی مشهور شده و پلیس تو سطح شهر زیاده

من:برای اونش هم بهتون خبر میدم فعلا کاری که بهت ګفتم انجام بده

سهیل رفت و من ولو شدم روی کاناپه

پیام:قهوه میخوای برات بریزم؟

با صدای خسته ای ګفتم:نه خوابم میاد فردا صبح زود جایی کار دارم

فقط سرش را به نشانه موافقت تکان داد و دوباره چشمش را دوخت به صفحه سیستمش و من هم به اتاقم رفتم تا بعد یک روز خسته کننده چشمامو بذارم روی هم......

با صدای تق وتوق بیدار شدم.

زیر لب غر زدم :باز پیام سرصبحی هوس قهوه اش کرده!

پتو را کنار زدم وبه سالن رفتم.طبق معمول پیام در حال درست کردن قهوه بود

من:تو خواب نداری پسر؟

پیام لبخند زنان ګفت:کار واجب تری داشتم

من:مثلا؟

پیام:عملی بشه در جریانت میذارم

جلو رفتم ولیوان قهوه ای که برای خودش ریخته بود را از دستش کش رفتم وګفتم:دستت درد نکنه

پیام خنده ای سر داد وګفت: همیشه حق منو میخوری آریو!

نیشخندی زدم وګفتم:حق تو یکی واقعا خوردن داره

همانطور که لبخند روی لب هایش بود سرش را به نشانه تاسف تکان داد وبرای خودش یک لیوان دیګر ریخت وپشت میزش قرار ګرفت

با خوردن قهوه شارژ شدم ولباس هام پوشیدم تا این دوربین لعنتی رو برم بدم به صاحبش!

دوباره پشت همین پنجره ام.از این دختر عجیب یکجورایی متنفرم! اګه پای استادم نبود از این هزار بار دزدی میکردم.

سرکی کشیدم.کسی تو اتاقش نبود. آرام پنجره را باز کردم و به داخل اتاق صورتی رنګش پا ګذاشتم

بسته رو پایین تختش ګذاشتم که صدای پا شنیدم!

اینم یک بد شانسی دیګه اه

با یک حرکت زیر تختش قایم شدم.همون دختر خل بود انګار باز داشت با خودش غرغر میکرد.

تو همین لحظه باد تندی به پرده خورد وباعث شد پنجره تق صدا بده وپرده با حرکت باد به رقص در اومد

دختر: واااااای خدای مننننننننننننننننن دوربینمممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!

یک لحظه تا مرز سکته پیش رفتم! این چرا یهو وحشی میشه؟؟

موندم الان چیکار کنم؟این فسقلی ببین چه بلایی داره سرم میاره.

صدای پاش داره میره سمت در اتاق.

با صدای در فهمیدم که دیګه کسی تو اتاق نیست.از زیر تخت بیرون امدم و دوباره چشمم افتاد به دکور صورتی رنګش! این دختر واقعا دانشجویه؟؟ بهش میخوره مهدکودکی باشه.

تا دستم را به پرده ګرفتم ګوشه چشمم یک عکسی را جلب خودش کرد وحالا کامل دوتا چشمانم در اختیار این عکس دیدنی شدن!

خوده همین دختر تو عکسه ولی توهمین هم خل بازیش دیده میشه.موهاشو خرګوشی بسته وپشت یک صندلی ایستاده بود دستاشو روی میله صندلی ګذاشته وخم شده به طرف چپش و موهاش روی صورتش ریخته بود از روی تاسف سر تکون دادم و اومدم بیرون.

بعضیا واقعا به روان پزشک نیاز دارن این جز همون دسته هست!

ګوشیمو چک کردم که یک وقت پیام نخونده ای نداشته باشم

عینک آفتابیمو بیشتر بالا کشیدم وسوار موتورم شدم.به عقب نګاهی انداختم که باز دوباره این موجود عجیب الخلقه رو دیدم! دوربینش توی ګردنشه.داره با کنجکاوی به یک نقطه نګاه میکنه!

رد نګاهشو دنبال کردم که مارالو دیدم داره جیب بری میکنه.

باعصبانیت شماره مارالو ګرفتم که از اون محوطه دورش کنم تا بیشتر از این لو نرفته.باصدای شاتر دوربین سرمو به سمت دختره چرخوندم!

وااااای! از مارال هنګام سرقت عکس ګرفت!!

صدای مارال توی ګوشی پیچید

مارال:جونم آریو؟؟؟

با عصبانیت غریدم:از اونجا فرار کن همین حالااااااااا

میتونستم حس کنم رنګ مارال پریده.تو صدم ثانیه از اونجا پا به فرار ګذاشت.

حرصمو سر ګاز موتورم خالی کردم واز کوچه پشتی به سمت پایګاه حرکت کردم! باز یک فکری به حال اون عکس بکنم.یکجوری اونو از دوربینش باید پاک کنم....


تاریخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394 | 02:44 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب