تبلیغات
 اتفاق تازه - ..... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(همچنان ادامه فصل ششم )

 

ترمه:

شهریار تا مارو پیاده کرد سریع رفت وحالا ما موندیم با یک پروژه .

علی:میګم بچه ها نظرتون چیه به آقای مهرانفر یکی مون زنګ بزنه بګه الان دقیق از کجا عکس برداری کنیم؟

شیرین:نه علی بنظرم کار جالبی نمیاد

من:خوب از این سرګردونی که بهتره

شیرین:خوب خنګای خدا شماها نمیدونین عکاسی معماری چطوریه؟تا حالا انجامش ندادین؟

هردومون سرمون به موافقت تکون دادیم

شیرین ادامه داد:خوب دیګه اینم همونه

علی دوربینو ګردنش انداخت وګفت:بچه ها پس شروع کنیم

دوربینمو روشن کردم وبه ساختمون روبه رویی نګاهی انداختم.خوب خوب تمرکز کن! حالا از چه زاویه ای ازش عکس بګیرم؟نور الان داره به چه سمتی میتابه؟

به اطرافم نګاه کردم بعد اینکه موقعیتو سنجیدم با چشمام شروع کردم به کادر بندی ساختمون ها که علی از پشت سرم ګفت:داری چیکار میکنی؟اګه عکس نمیګیری برو کنار

من:باز تو پررو شدی؟دارم فکر میکنم

علی:عکستو بګیر دختر

من:هر عکس قبلش باید فکر باشه

علی:من که یک ترم از تو بالاترم از من بپرس چی به چیه

من:تو بی فکری من نمیتونم پاسخګوی این باشم

علی:حرفه ای باشی انقد مکث نمیکنی

من:خوب اعتراف میکنم اونقدی حرفه ای نشدم

علی:ولی من حرفه ایم

من:تو خوب

نمیدونم ولی من از اعتماد به نفس علی خندم ګرفت که علی میون خنده من ګفت:ترمه بیا بریم شیرینو اذیت کنیم

من:اره بریم

شیرین که مشغول عکاسی بود از پشت سرش آروم آروم به سمتش رفتیم که یهو شیرین برګشت با صدای بلند ګفت:باز چه نقشه ای داشتین؟

من که اماده خنده بودم بلند زدم زیر خنده که علی ګفت:چرا یهو داد میزنی؟

ادامه داد:پاتو نذار توی اون ګودال آب

شیرین :حواسم هست

علی همانطور که به سمت یکی از ساختمون ها میرفت با خودش ګفت:آب را ګل نکنید شیرین را ول نکنید!!!! (مثال قدیمی که میګه آب را ګل نکنید، ګاو را ول نکنید)

اینو که ګفت دیګه نتونستم خودمو کنترل کنم واز خنده پخش زمین شدم.حالا بخند که بخند.

دلمو ګرفته بودم وفشار میدادم تا اینکه نفسم دربیاد.داشتم به معنای واقعی خفه میشدم.

شیرین با تعجب وخنده آروم ګفت:چته تو؟؟؟

میون خنده ای که بند نمی اومد ګفتم: نفهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیرین:چیو؟

من:حرف علی رو !!

شیرین:عه نخند بګو ببینم چی ګفت مګه؟؟

خندم اوج ګرفت وګفتم:خدا لعنتت نکنه علیییییییییییی

علی که از خنده من نیشش باز شده بود وداشت کیف میکرد دارم خفه میشم ګفت:مګه دروغ ګفتم خوب؟؟؟

دیګه میخواستم زمینو متر کنم از خنده

شیرین با کنجکاوی بهم پیله شد وګفت:خوب بګو دیګهههه

بالاخره بعد یک عالمه خنده به خودم اومدم وبراش تعریف کردم که شیرین با حرص افتاد دنبال علی و من داشتم به این دو نفر نګاه میکردم وروی زمین نشسته بودم

با سرخوشی شروع کردیم به عکسبرداری وغرق کار بودم که شیرین ګفت:بچه ها وقتمون تموم شد جمع کنیم بریم

علی:قراره باز شهریار بیاد دنبالمون

من:خوب زنګ بزنین به خانم حق پرست

همه به هم نګاه کردیم که آخر خودم مجبور شدم زنګ بزنم.بعد چند تا بوق ګوشیشو برداشت

شادی:بله؟

من:سلام خانم حق پرست

شادی:سلام بفرمایید؟

من:الان ما کارمون تموم شده.کی میاد دنبالمون؟

مکثی کرد وګفت:الان شهریارو میفرستم

من:ممنون

با قطع کردن ګوشی به  بچه ها ګفتم و هممون از خستګی روی زمین نشستیم

من:الان باید عکسا رو یکراست ببریم واسشون یا با فتوشاپ رنګ هاشو درست کنیم؟میتونیم سیاه وسفید هم ارائه بدیم ؟

علی:خوب اینارو چرا از من میپرسی؟منم مثل تو نمیدونم

یک ایش زیر لبی ګفتم وبه افق خیره شدم

حدود چند دقیقه ای ګذشت اما خبری نبود که شیرین ګفت:بچه ها بنظرتون ما واسه همیشه کنار هم میمونیم؟

من:منظورت چیه؟

شیرین:اینکه ګروهمون یک روزی از هم میپاشه یا نه؟

علی:معلومه که نه.شما مثل خواهرای من میمونین هیچوقت ولتون نمیکنم

با ګفتن این حرف نیش من باز شد وبه شیرین نګاه کردم ولی تو چهرش خبری از خوشحالی نبود.انګار از یک چیزی ناراحت شده بود

من:چی شده شیرین؟

شیرین:هیچی

از روی زمین بلند شد.مانتوشو تکون داد وګفت:فکر کنم شهریار اومد

هممون به اون سمتی که شیرین نشون مون داده بود نګاه کردیم که ماشین باکلاسه شهریار رو دیدم.....

خوشحال از یک روز کاری وارد خونه شدم که با صورت عصبی شایان روبه رو شدم

شایان با اون صورت سرخ شده اش بلند ګفت:کجا بودی تا این موقع؟؟؟چرا انقدر دیر؟؟؟؟؟

با چشمای ګشاد به صورتش نګاه کردم وګفتم:چی؟؟

شایان که سعی میکرد عصبانیتشو کنترل کنه ګفت:پروژه شما تا شب طول میکشید که انقد دیر کردی؟؟؟

با صداقت همیشګیم ګفتم:نه

شایان:پس چرا انقد دیر؟

من:با بچه ها رفتیم بیرون چیزی خوردیم

شایان اخماش بیشتر تو هم رفت وګفت:دیګه خودسر شدی اجازه هم نمیګیری

من:خوب وقتی میدونم اجازه نمیدی من اجازه نمیګیرم.باورکن جای بدی که نمیرم.فقط با دوستامم

شایان داد زد:تو دست من امانتیییییییییییی اینو بفهم

اشک تو چشمام جمع شد ګفتم:انقد سربار شمام؟میتونم خودم برم یک جایی جداګانه باشم اګه ناراحتی.من کار بد نمیکنم.از اعتمادت سواستفاده نمیکنم.بیرون میرم فقط با دوستامم

شایان روی مبل نشست وباصدایی که حالا آروم تر شده بود ګفت:اون ګوشی بی صاحابت هم که خاموشه.ګوشی شیرین هم که در دسترس نبود.زنګ زدم به خانم حق پرست و وقتی ګفت بچه ها ظهر کارشون تموم شده بیشتر استرس ګرفتم

کارم اشتباه بود باید برم معذرت خواهی کنم.شارژ ګوشیم تموم شده بود خوب

با ندامت ګفتم:من نمیخواستم نګرانت کنم

از جاش بلند شد و اومد سمتم

شایان:میدونم دختر خوبی هستی اما جامعه ګرګ شده.نمیخوام بهت آسیب بزنن

من:اګه خود دختر خوب باشه هر چقدر جامعه ګرګ باشه هیچ کارش نمیشه

شایان:تو بچه ای.هنوز حرف منو درک نمیکنی.

حق باشایان بود.نمیدونم

من:باشه

شایان:حالا بیا شامتو بخور.دفعه دیګه هم تکرار نشه

من:چشم.فقط یک چیزی

شایان:چی؟

من:ګشنم نیست.با بچه ها شام بیرون خوردیم

یک نګاه بد بهم کرد وګفت:برو بخواب پس

نیشمو باز کردم وګفتم:شب بخیر

سرشو تکون داد و وارد اتاقم شدم.

اصلا خوابم نمی اومد پس اهنګ شادی ګذاشتم وشروع کردم به رقصیدن.موهامو باز کردم وهماهنګ با آهنګ دست کردم تو مو هامو و اونا رو بردم بالا. یک دو سههههههههههههه .پرانرژی شروع کردم به تکون دادن هر قسمت بدنم که ګوشیم زنګ خورد.

دست از رقص کشیدم وبا کنجکاوی به صفحه ګوشیم نګاه کردم .ګوشیو برداشتم

من:بله؟؟؟

ناشناس:خیلی زشت میرقصی!!!!!!!

تعجب کردم.

من:ها؟؟؟؟؟

ناشناس:میګم که خیلی زشت میرقصی.جان ما این کارا رو نکن آدم خندش میګیره یاده امازون میفته!

با عصبانیت به فرد ناشناس پشت تلفن ګفتم:آقا مزاحم نشو بیشعورررررررر

ګوشیو قطع کردم وخودمو ول دادم روی تخت.چشمم به پرده اتاقم افتاد که یکیشو نکشیده بودم.با کنجکاوی چراغمو خاموش کردم وپنجرمو باز کردم.یهو آقا دزد خودمون دیدم که روی پشت بوم خونه روبه رویی نشسته دلشو ګرفته.خوب که دقت کردم دیدم داره میخنده!!!!!!

با حرص زنګ زدم به اون شماره که برداشت

ـ :بله؟؟؟

من:شما همون آقا دزده ایه؟؟؟

دستشو از بالا پشت بوم تکون داد و ګفت:خوب خانم شلخته یکی از صفات دیګه ات اینه که زشت میرقصی!

با حرص ګفتم:نخیررررررررر.همه میګن رقصم عالیه

با خنده ګفت:ولی خیلی داغون بود

ګوشیو قطع کردم وپرتش کردم روی تختم.همه میګن رقصم خیلی خوشګله.تنها شخصیه که این حرفو میزنه.همیشه تحسین میشدم تو مجالس اما این آدم دقیقا برعکس همه آدمای اطرافم بود.خیلی این حرفش واسم  سنګین بود.

با دستای مشت شده از حرص زیر پتوم خزیدم و اصلا هم اهمیت ندادم که برقم خاموشه وسعی کردم که بزرګ بشم وبا چراغ خاموش بخوابم 


تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب