تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل ششم)

-خب خواهر عزیزم از كارت چه خبر؟؟؟؟

-خوبه.از صبح تا شب افتخار دیدن چند تا جنازه نصیبمون میشه اما به جز اون بقیش خوبه...حداقلش اینه كه وقتی میرم خونه نگران جنگ و دعوا نیستم!

-صدبار بهت ګفتم دوست ندارم بری از خونه بیرون.دختر تنها خوب نیست.  خب دختر مگه مجبور بودی رشته پرستاری رو انتخاب كنی؟شغل به این سنگینی چطور دووم میاری؟

خواستم دوباره عصبانیتشو آروم کنم.همیشه میګفت کارم اشتباه بوده

  ببین آریوبچه نیستم.خودم میتونم کارامو انجام بدم.تو روخدا بحث اینو وسط نیار اعصاب هر دومون خراب میشه. تا دوستای خوب دور و برم هستن احساس تنهایی نمیكنم

و با این كار خواستم از دل رفیعه در بیارم چون و فكر كنم تا حدودی موفق شدم چون لبخند كمرنگی گوشه لباش نشست.

-راستی تو شغلت چیه؟كجا كار میكنی؟

-امممممم...من...تو یه شركت مهندسی كار میكنم.

-شركت مهندسی؟

آره خب اشكالی داره؟

-نه چه اشكالی؟اتفاقا خیلی دوست دارم یه روز بیام محل كارت اما قبلش تو باید بیای خونم و امیدوارم تلافی امروز من رو یادت نره و درصدد براومدنش باشی.

در حال خندیدن بودیم كه گوشی رفیعه زنگ خورد

-الو.بفرمایید؟

-بله خودم هستم.شما؟

-بله بله...خب كارتون تموم شد؟

-بگید یادداشت میكنم(در همون حال بهم اشاره كرد و آدرس گرفت)

-نه خیلی ممنون.فقط سپر ماشینم آسیب دیده خودم میرسم خدمتتون...

بعد از اینكه حرفای رفیعه تموم شد با كنجكاوی پرسیدم:

-كی بود؟كی بود؟

رفیعه هم با شیطنت خاصی و درحالی كه با گوشه چشم به آریو نگاه میكرد گفت:

-آقای لشكری بودن.میخواستن یه قرار بذارن واسه كارای كه صبح باید انجام میدادیم.

آریو با تعجب و با صدای بلند گفت:

-گفتین كی بود؟

راستش هم من و هم رفیعه از رفتار آریو جا خوردیم.البته رفیعه از من بیشتر تعجب كرد.هیچ كدوممون انتظار نداشتیم آریو اینقدر از اینكه یه مرد غریبه به دوست من زنگ بزنه تعجب بكنه و كنجكاو بشه!اصلا به آریو ربطی نداشت كه بخوا اینقدر صریح و راحت با كسی كه آشناییشون در حد سلام علیك بود بپرسه كه كی باهاش تماس گرفته...رفیعه كه از تعجب لال شده بود منم سعی كردم از لالی موقت دربیام و بگم:

-اممممم...خب ما وقتی داشتیم میومدیم اینجا توی راه با یه ماشین تصادف كردیم.البته تقصیر ما بود و من اصرار كردم كه پلیس بیاد اما اون آقاهه قبول نكرد و چون عجله دداشت شماره رفیعه رو گرفت تا بعدا باهاش تماس بگیره.همین...راستی میتونم ازت خواهش كنم تو هم باهامون بیای؟هر چی باشه تو از ما وارد تری تو این كارا،اصلا ممكنه اون بخواد سرِما كلاه بذاره،اصلا ممكنه اون دزد باشه ،من شنیدم این روزا یه باند دزد تو شهر هست كه تا حالا شناساییشون نكردن.اگه تو با ما بیای كسی جرئت نداره نزدیكمون بشه!

آریو كه یهو صورتش گر گرفته بود با عصبانیت گفت:

-اینقدر چرت و پرت نگو.اینا چه ربطی به هم دارن.بنده خدا اوی كه شما به ماشینش زدین به جی اینكه متاسف باشین دارین بهش تهمت دزدی هم میزنین!

حالت معصومانه رفتم پیش آریو بازوشو بغل گرفتم و سرمو گذاشتم رو شونه هاش و گفتم:

-داداشی...برادر خوبم...دلت میاد منو تو این شرایط اصف بار تنها بذاری؟نه واقعا دلت میاد؟

حالت گریه به خودم گرفتم،واقعا عجب بازیگری بودم من...كم كم داشت خندم میگرفت كه آریو دستشو كشید و با اكراه گفت:

-خیل خب جم كن خودتو...من میرم حاضر شم شما پایین منتظرم باشن.

چشمكی به رفیعه زدم و باز با قیافه ناراحت و گرفته گفتم:

-باشه ما پایین منتظریم.

با رفیعه از خونه زدیم بیرون و خنده هامون تا وقتی كه به ماشین نرسیدیم ادامه داشت

-عجب فیلمی هستی تو دختر!

-این بشر رو هیچ رقمه نمیشد راضی كرد به جز اینكه دلشو به رحم بیاری.

در ماشینو باز كردم كه صدای اریو رو از پشت سر شنیدیم.برگشتم دیدم ماشالا ماشالا داداشم از قبل خوش تیپ تر شده بود.یه شلوار كتان سورمه ای با لباس آبی كمرنگ كه به سفیدی میزد.موهاشم همه رو به یك سمت كج كرده بود و همچنان با همون بوی همیشگی...داشت آستین لباسشو میزد بالا كه من سوتی كش دار زدم و با حالت متعجب كه اریو گرفته بود با خنده گفتم:

-آریو یادم باشه برات یه اسپند دود كنم میترسم چشمت بزنن.باز چشماشو گرد كرد و متعجب پشت سر هم پلك زد كه گفتم:

-ببند قلاده اون لامصبو.پس بگو من به كی رفتم!!!

قرارمون یه كافی شاپ فسقلی تو حاشیه خیابون بود،یه گلكاری خوشگل هم نمای بیرون كافی شاپ رو تزئین كرده بود.

اول رفیعه وارد شد بعد من و بعد هم آریو.بعد از سلام احوال پرسی رفیعه نوبت من بود كه دیدم آریو خشكش زده:

-نریمان تو اینجا چیكار میكنی؟

-عهههه سلام آریو...خودتی؟؟؟

من برادرمو به نریمان معرفی كردم كه گفت:

-پس بگو اینهمه وجه شباهت به خاطر چی بود.راستش اول كه شما رو دیدم گفتم شبیه یه نفر هستین ولی متوجه نشدم.شرمنده!!!

من گفتم:

-شما با هم دوست هستین؟خیلی وقته همدیگه رو میشناسین؟

نریمان جواب داد:

-بله من وبرادرتون همکاریم

در همین لحظه آریو سقلمه ای به نریمان زد كه بیچاره سرفه كرد و نتونست جواب بده و آریو پی حرفای نریمان گفت:

-آره دیگه ما با هم تو همون شركت مهندسی كار میكنیم.

پشت میز چهار نفره نشستیم ،من كنار رفیعه و آریو كنار نریمان.و خدا رو شكر چوا آریو پیشمون بود آقا نریمان از خیر خسارت گذشتن ولی من دلیل ترش رویی و اونهمه عصبانیت آریو رو نفهمیدم



تاریخ : شنبه 6 تیر 1394 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب