تبلیغات
 اتفاق تازه - .... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل ششم)
                                 

آرمیتا :نوشته فاطمه دیبا

چون از دار دنیا دو تا برادر بیشتر نداشتم واسه همین از بچگی سعی كردم مثل اونا رفتار كنم مثلا یادمه زمانی كه تازه به سن تكلیف رسیده بودم مامانم همیشه یه روسری گل گلی و قرمز سرم میكرد و میگفت باید رو سرم بمونه تا بهش عادت كنم منم با همون روسری تا بیرون خونه میومدم و بعد از اون به درخت كنار خونمون گره میزدمش و میرفتم تو كوچه بغلی با داداشام و دوستاش گل كوچیك میزدیم،بازی كه تموم میشد روسریمو از شاخه درخت باز میكردم و رو سرم میبستمش و با داداشام برمیگشتیم خونه....بیچاره مامانم هیچ وقت دلیل برق شیطنت امیز نگاهم و داغی صورتمو رو نمیفهمید.واسه همین بزرگ تر كه شدم بیشتر رفتارام پسرونه بود از طرز حرف زدن و راه رفتنم گرفته تا موهای از بیخ كوتاه!...اما وارد دانشگاه كه شدم فهمیدم آدما هر جنسی كه باشن باید ویژگی هاشونو حفظ كنن و اونو تقویت كنن برای همین هم سعی كردم ظرافت های دخترونه رو تو خودم زنده كنم كه ارمغانش داشتن موهای بلند و موج دار بود.

جلوی آینه مشغول بستن موهام بودم كه دادِ اف اف دراومد.بیچاره رفیعه یك ربع منتظرم واستاده بود.

-ببین الان یه مرده از كنارم رد شد سوار یه اسب سفید بود و ادرس خونتو میخواست...گفتم بگم كه خودتو خوب اماده كنی وگرنه از دستت در میره!

-ببین من بهت افتخار میكنم،پتانسیل مغزت تو چرت و پرت گویی بالاس!...دارم موهامو میبندم،یه اپسیلون ثانیه دیگه پایینم.

-منتظرم

كلید خونه و گوشیمو گذاشتم تو كیفم و برای آخرین بار خودمو تو آینه برانداز كردم.یه مانتو سورمه ای با آستینای تا زده كه با یه بند فیروزه ای رنگ بالا نگه داشته شده بودن،شال فیروزه ایمو هم سرم گذاشتم با شلوار لی دمپا گشاد و باز برای آخرین بار تی اینه چند بار پشت سر هم پلك زدم و جوری نیشم باز شد كه دندونام با غرور خودنمایی كردن،تا رسیدم پایین دیدم رفیعه دست به سینه به ماشینش تكیه داده و با حالت خاصی نگاهم میكنه!

-حتما كلی هم با دیدن خودت تو آینه ذوق كردی نه؟

-چرا نباید ذوق كنم؟خوش تیپ نیستم كه هستم!خوشگل نیستم كه هستم!چشمام سگ نداره كه داره!خوشگل نیستم كه هستم!

رفیعه كه لب پایینش نشان از حالت تمسخرش میداد و به حالت خنده داری پایین افتاده بود خودشو جمع و جور كرد و گفت:

-خوشگل بودن رو 2 بار گفتی!

-عه جدا؟خب حتما خیلی مهمه...تو هم زیرش خط بكش یه وقت كسی ازت سوال كرد حتما بهش یادآوری كنی.

-اون سگ رو هم یه قلاده ای ببند بهش كه از چشات میاد بیرون پاچه مارو میگیره مثل اینكه هار شده...

با گفتن این حرفش چشمامو بستم و ادای ادمای نابینا رو درآوردم و هوای اطرافمو كنار میزدم و كورمال كورمال سمت ماشینش راه افتادم. هر دو زدیم زیر خنده و به سمت خونه آریو راه افتادیم.

تا وقتی كه به خونه آریو نرسیده بودیم تو ماشین از زمین و زمان حرف میزدیم.منم از خنده داشتبور ماشینو گاز میزدم ولی خود رفیعه انگار نه انگار...اینقد جدی حرف میزد كه آدم یه لحظه شك میكرد كه واقعا داره جدی حرف میزنه یا نه؟یادمه یه بار داشتیم طبق معمول همیشه هارهار میخندیدیم كه اون وسط از من خواست چیزی براش بیارم...منم فكر كردم هنوز شوخی هاش تموم نشدهواسه همین باز هارهار خندیدم كه با سكوتی كه به قرار شد فهمیدم خواستش جدی بوده...خدا رو شكر قضیه با یه عذر خواهی حل شد وگرنه رفیعه قصد داشت دیگه باهام شوخی نكنه،میگفت ظرفیت ندارم و واقعا هم توی خندیدن ظرفیت نداشتم!

فكر میكنم همون قدری كه من تو افكارم غرق بودم رفیعه هم داشت به سختی دست و پا میزد كه غرق نشه اما دست كمی از من نداشت برای همین صدای برخورد با ماشین روبه رویی اونقدر شدید بود كه رشته افكار دوتاییمون رو  پاره كرد.

آه از نهادش بلند شد،طفلكی چند ماهی بود كه ماشینشو خریده بود و باباشم روش حساسیت داشت.از ماشین كه پیاده شدیم رفیعه مشغول بررسی كردن سپر جلو شد و من رفتمجلو تا با راننده صحبت كنم.بالا زدن عینك افتابیم مصادف شده بود با پیاده شدن پسره.قیافش نه دختر كش بود نه خیلی جنتلمن فقط تنها امتیازی كه داشت مژه های بلندش بود كه تو اجزای صورتش دیده میشد...نمیدونم چرا بهم زل زده بود...منم چشمامو گرد كردم و چند بار پلك زدم:

-عهههه...ببخشید...مثل اینكه دوستم زده به ماشین شما!

-اوه راست میگین داشت یادم میرفت!

با شنیدن صداش یادم اومد كه یه امتیاز مثبت دیگه به لیستش اضافه كنم و اون صدای گیرا و رساش بود،بدون خش و كاملا جا افتاده!

با هم به سمت رفیعه حركت كردیم كه هنوز تو بهت تصادف بود.از همون اول قانون حكم میكرد كه پلیس بیاد ولی طرف كه حالا فهمیده بودیم آقایی به نام نریمان لشكری هستن مخالفت كردن و گفتن كارشون دیر شده و قرار بر این شد كه با رفیعه تماس بگیرن و قضیه رو یه جوری بین خودشون و بدون حضور پلیس حل و فصل كنن.

-خب...خانومه...

-رجعتی هستم!

-بله خانوم رجعتی كی میتونم باهاتون تماس بگیرم؟

رفیعه كه داغ ماشین رو دلش مونده بود با لحن عصبی گفتك

-هر وقت كارتون تموم شده بود تماس بگیرین تا من خسارتو پرداخت كنم

بار آخر با نگاه های مشكوكش سوار ماشینش شد و رفت.

رفیعه با نهیب من به خخودش اومد

-هوووووی چته؟؟؟حالا یه سپر ماشینت آسیب دیده خداروشكر خودت سالمی.من قول میدم تو پرداخت خسارتش كمكت كنم چون تو به خاطر من این بلا سرت اومد.دیگه چه مرگته؟

-نه...واجب شد داداشتو ببینم چه تحفه ای هستن كه من باید به خاطرش یه همچین تاوان بزرگیو بدم؟!

-شاید قسمت بوده

-بشین بینم تو یكی واسه من از این حرفا نزن!

منم یه ضربدر بزرگ تو هوا و خطاب به رفیعه كشیدم و وقتی دلیلشو پرسید با بی خیالی شونه بالا انداختم و گگفتم:

-دیگه خود دانی،رفتی اونجا آریو رو دیدی بعد دلت لرزید اصلا به روی خودت نیار كه محاله بدمش بهت!

محــــــــــــــاله من دلم بلرزه،مـــــــــــــــحاله!

تنها حرفی كه رفیعه قبل از دیدن اریو زد این بود:(من خوبم؟)

با شیطنت خاصی لبخند زدم و در حالی كه یك تای ابرومو مینداختم بالا گفتم:(چرا میپرسی؟)

رفیعه هم با بیخیالی گفت:(برو بابا)

از پله ها رفتیم بالا و زنگ در خونشو زدیم بعد چند لحظه در رو باز كرد و صورتش تو چارچوب در قرار گرفت.

-آرمـــــــــــــیتــــــا!!!

-تو كه هنوز بلد نیستی سلام كنی...ببینم من خیلی تغییر كردم نه؟خیلی جا خوردی؟

-قرارمون چی بود؟مگه قرار نشد؟؟؟

پشت سرمو خواروندم و خودم زدم به كوچه علی چپ و همون طور كه هوا رو نگاه میكردم گفتم:

-قرار؟؟؟چه قراری؟؟؟اصلا قربون دستت همون چایی ما رو بردار بیار همین جا میخوریم دیگه مزاحمت نمیشیم.

این عادت تعجب كردنم به خودش رفته بود.چشماشو گرد كرد و با چند بار پلك زدن درو باز كرد و ما رفتیم داخل.

از بدو ورودم در حال موشكافی خونش بود،راست میگفت...هنوز خیلی از وسایلش تو كارتن بودن،اول اتاقشو دید زدم بعدم نوبت حموم و سرویس بهداشتی بی خیال از همه چیز اومدم از كنار آریو رد بشم كه دستمو گرفت و با عصبانیت گفت:

-معرفی نیكنی؟

-وااااااای ببخشید اصلا حواسم نبود.شما از اون موقع اینجا وایستاده بودین؟

كار معرفی كردن كه تموم شد نوبت به دید زدن اشپزخونه رسید.تك تك كابینت ها رو باز كردم و سرمو به طور كامل داخل هر كابیتن فرو میبردم كه یكهو با صدای برق گرفته آریو از جا پریدم:

-قرارمون این بنود آرمیتا...تو كی میخوای بزرگ بشی؟با این كارت منتظر تلافی باش.

دستامو به هم كوبیدم و با خوشحالی گفتم:

-آخ جون.یعنی تو اگه بخوای بیای خونمون با دوستت میای؟؟؟؟میشه بگم رفیعه هم بیاد؟؟؟

-نه مثل اینكه تو هنوز عوض نشدی،چقد رو داری تو دختر...بیا برو پیش دوستت كه بیچاره از وقتی اومده یه گوشه معذب نشسته!

رفتم تو هال كه دیدم رفیعه داره با چشماش به هفت پشتم فحش میده.با نشستن كنارش غرغرهاش شروع شد:

-كدوم گوریی رفتی؟خدا نكشت مردم و زنده شدم.میمردی بعدا خونه رو وارسی میكردی؟

-عزیزم چرا بمیری و زنده بشی؟؟؟؟نكنه؟؟؟؟؟اون حرفمو كه یادت نرفته؟؟؟حتی اگه نظرت عوض بشه....

-مرض..ببینم میتونی دو دقیقه ببندی یا نه؟

من و رفیعه در حال مشاجره بودیم كه آریو با سینی چایی وارد شد. با لبخند بلند شدم و در گوشش گفتمك

-دیگه وقتشه آریو...كسی رو مدنظر نداری یا خودم آستین بالا بزنم؟از فردا میرم بیمارستان فوقش یه لنگ و لوچ كه گیرت میاد.

اونموقع بود كه سگ چشماش قلاده پاره كردن،با خشم بهم گفت:

 


تاریخ : شنبه 6 تیر 1394 | 11:31 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب