تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
ادمه فصل پنجم

میفهم آرمیتا: نوشته فاطمه دیبا

 

چشمامو كه باز كردم انگار قبل از اینكه بخوابم تو خونم بمب ساعتی كار گذاشته بودن،به طرز دقیقی هیچی سر جاش نبود،ماگ قهوه و روشه ها روی میز عسلی كنار كاناپه ،تیكه های نصفه نیمه پیتزا هم كنار ماگ افتاده بودن،لباسام هم هر كدوم یه گوشه خونه جا خوش كرده بودن،بلند شدم و روی كاناپه نشستم،در این جور موارد كه خونه اینقد كثیف میشد ذهنم قفل میكردم،سرمو با دوتا دستام گرفتم و همون طور كه موهامو از دو طرف میكشیدم بلند گفتم :(ای خداااااااا)ولی اه كشیدن فایده ای نداشت باید تركش ها و خرابه های باقی مونده از جنگ رو یه جوری راست و ریست میكردم.

بلند شدم و لباسامو جمع كردم بعددش نوبت به جمع كردن بقایای غذای دیشب بود و بعد از اون هم دوش گرفتن،به عقیده من یه دوش سرد بعد از كوزت بازی بهترین چیزیه كه میتونه به ادم كمك كنه!

وقتی از حمام اومدم بیرون همه جا برق میزد،از این كار خودم راضی بودم واسه همین خودمو به یه لیوان بزرگ قهوه دعوت كردم.یكی از بزرگ ترین و به عقیده بعضی ها خنگولانه ترین عادتی كه داشته این بود كه با خودم حرف میزدم،اصلا هم نگاه نمیكردم كه كجا هستم،میخواست خونه خودم باشه یا تو پارك یا تو اتوبوس وقتی كه كنار یه خانم مسن نشسته بودم واسه خودم بلند بلند فكر میكردم.

خلاصه موهامو خشك كردم و رفتم رو كاناپه زرد و فیروزه ایه عزیزم نشستم،یادش به خیر اوایل كه این كاناپه رو خریده بودم نمیذاشتم كسی روش بشینه واشه همین دوستام مجبور بودن تا یه مدت رو زمین بشینن.بیچاره رفیعه چقد حرص میخورد از دستم،هی بهم طعنه میزد كه من خسیسم ولی كیه كه اجازه بده كاناپه زرد و فیروزه ایه عزیزش همون روزای اول نشیمن گاه یه مشت آدم الاف مثل دوستای من باشه؟تو زندگیم دوستای زیادی داشتم اما بهترینشون رفیعه بود،به قول معروف هم تو سختیا كنارم بود هم تو خوشیا ولی من از هر فرصتی كه پیش میومد در جهت اذیت كردن و حرص دادنش استفاده میكردم مثلا یادمه برای اولین بار كه اومده بود خونم ازم پرسید قبله كدوم طرفه؟منم گفتم ما اینجا قبله نداریم!اونم با چشمای گشاد چند ثانیه نگام كرد كه من با خنده سمت قبله رو بهش نشون دادم.

دوست خوبی بود،هر وقت ناراحت بودم با مسخره بازیاش كاری میكرد موزاییكا رو گاز بزنم گاهیم خیلی جدی میشد كه اصن نمیتونست خودشو در این حالت نگه داره،همیشه هم اگه بهش میگفتم زودی بیا كارت دارم به قول خودش در جیكسی از ثانیه پیشم بود.

از خاطرات و اوهام كه اومدم بیرون و ابرای بالا سرمو كنار زدم هنوز رو كاناپه نشسته بودم.با خودم فكر كردم(البته از اون فكر بلندا!):((آرمیتا خانوم امروز جمعس،تا كی میخوای بیكار بشینی و فكر كنی؟)

تصمیم گرفتم به اریو زنگ بزنم آخه خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم.

گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم با خوردن پنجمین بوق  گوشیو برداشت:

-الو؟

-الو چیه؟؟سلام یادت ندادن؟

-نه به ما هیچی یاد ندادن!

-خو یه كلاس بیا پیش خودم

-الان مثلا تو خوبی؟تو با ادبی؟

-بر منكرش لعنت!

(از وقتی آریو خونه رو ول كرد دو سال بعدش منم مستقل شدم،حوصله هر لحظه آشوب رو نداشتم،خونه واسه ما میدون جنگ شده بود.از اون وقت به بعد هر از گاهی با آریو در تماس بودم ولی هیچ وقت از محل زندگیش و اینكه چیكر میكنه خبر نداشتم ولی این دفعه حس خانم مارپل بودن بهم دست داد و خواستم  ته قضیه رو دربیارم)

-آریو ادرس!

-آدرس چی؟

-همون جایی كه زندگی میكنی...میخوام بیام ببینم وضع زندگیت چطوریاس؟

-نگران نباش دستم به دهنم میرسه كه بخوام یه لقمه نون حلال در بیارم

(تا اینو گفت از اونور خط صدای قه قهه بلند شد)

-اون كیه پیشته؟

-دوستمه،پیام!

-آهان،خب ادرستو با زبون خوش میدی وگرنه ولت نمیكنم،میدم شمارتو ردیابی كنن.

(تا اینو گفتم ،سرم داد زد و گفت)

-ارمیییییییییییییییتااااااااااا یعنی چی این حرفایی كه میزنی؟

(منم خیلی جدی گفتم)

-عاره یكی از دوستام تو نیرو انتظامی كار میكنه اگه آدرس ندی مجبورم بدم شمارتو ردیابی كنن!

-خیلی خب خودتو لوس نكن.به شرطی آدرس میدم كه لشكر كشی نکنی واسه اومدن به اینجا! خونم کوچیکه و وسایلامو هنوز باز نکردم

-اوكی حتما!

زیر لبی گفتم:خوابشو ببینی كه یهو گفت:

-چی گفتی؟؟

-هیچی هیچی با خودم بودم!

-تو هنوزم با خودت حرف میزنی؟

-واسه اینكه كم نیارم گفتم(تو هنوزم لباسای گل گلی میپوشی؟؟؟)

-بل بل زبونی نكن واسه من!منتظرتم....فقط امیدوارم كسیو با خودت نیاری!

گوشیو گذاشتم و بدن معطلی شماره رفیعه رو گرفتم

-الو رفیعه جونم سلام عشقم چطوری گلم؟خوبی عزیزم؟

(تا چند لحظه كه هیچ جوابی نشنیدم،بیچاره رفیعه شوكه شده بود از این لحنم،قیافشو جلو خودم مجسم كردم كه چشماش چهار تا شده و داره فكر میكنه كه الان دقیقا چی بگه!

-ببخشید شما؟؟؟گوشی دوستم دست شما چیكار میكنه؟؟/

-عزیزم من آرمیتام دیگه فراموش كردی منو؟

-به جا نمیارم،آرمیتا نامی نمیشناسم!

-اه خره منم دیگه،ببین یه بار خواستم درست صحبت كنم باهت ببینم میذاری یا نه؟

-عهههههه تویی؟خب از اول میگفتی تویی...ببین دیگه اینوری صحبت نكن كه اصلا بهت نمیاد!راستی بگو چیكارم داشتی كه اوقات خوبِجمعمو با صدات بهم زدی؟

-زودی حاضر شو میخوام ببرمت پیش داداشم.

-یه جوری میگه دآدآشم دآداشم انگار میخواد منو با تام كروز آشنا كنه!

-دست كمی نداره ازش البته!

-اوه اوهببینیم و تعریف كنیم...

نیم ساعت بعد رفیعه جلو در خونم بود!

صدای ګوشیم اومد که آدرس خونه شو برام فرستاده بود...

 


تاریخ : جمعه 5 تیر 1394 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب