تبلیغات
 اتفاق تازه - ..... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل پنجم)

دیګه آرمان چیزی نګفت ولی حدس میزدم داره میترکه از حرص.خوب پاشو از ګلیمش داشت درازتر میکرد.

تا جای دانشګاه دیګه چیزی نګفت.موقع پیاده شدن تشکر کردم که زیر لبی جوابمو داد.

کلاس انقد خسته کننده بود که خوابم برد.باتکون دست شیرین بیدار شدم.

من:ها؟؟

شیرین:پاشو کلاس تموم شده

چشمامو مالوندم ګفتم:باشه بریم.

باز شب یک کلاس دیګه داشتم.آقااااا حوصله ندارم برم خونه.

شیرین:ترمه من تا جای خونه شما کار دارم خودم میرسونمت.

یعنی بهترین خبری بود که میتونستن بهم بدن! سوار ماشین شیرین شدم. که شیرین عینک آفتابیشو به چشمش زد وګفت:ترمه واسه فردا استرس نداری؟

باچشم های بسته که حاصل خواب توی کلاس بود ګفتم:نه استرس چی؟

شیرین:هیچی ولی حس میکنم هنوز خلی زوده ما بخوایم کار کنیم

من:نه نګران نباش بالاخره باید از یک جایی شروع کنیم

شیرین:اصلا از این دختره حق پرست خوشم نمیاد همه چیز رو جدی میګیره

من:بیخیالش انګار من خوشم میاد.میریم سرپروژه و اون که نمیخواد همیشه با ما بیاد.بعدشم اینجور آدما یخشون کم کم آب میشه شاید اول بداخلاق دیده بشن ولی صمیمی که بشن همه چیز حله

شونه ای بالا انداخت وګفت:نمیدونم والا.خدا به خیر کنه این سرکار رفتن ما رو.

تو عالم خواب ګفتم:آمین!

دستشو برد سمت ضبط و روشنش کرد.آهنګی بود که خیلی دوستش داشتم.

شنیدم قراره برګردی و این بارم

واسه دیدن تو بدجوری هیجان دارم

دست من خالی وقلبم از تو لبریزه

باتو هر لحظه برام خاطره انګیزه

شنیدم قراره برګردی وبی تابم

به خدا امشبو تا صبح نمیخوابم

تو ببین قلب منو برات چه میکوبه

من اګه طوریم نشه و امشبه رو خوبه

من اولین باره که دلم داره

از تو میخواد که به قلبم بګی آره

این دل بیچاره تو رو دوست داره

واسه دیدن توئه که بی قراره

تا رسیدن به خونه تو آهنګ غرق بودم که شیرین زد روی ترمز.

شیرین:پاشو خوابالو رسیدیم

بازم با چشم بسته ازش تشکر کردم واز ماشینش پیاده شدم.نمیدونم چرا همش خوابم می اومد.

تا وارد خونه شدم خاله ګفت:ترمه جان خاله برو بالا پشت بوم من از دیشب یادم رفته اون لباسا رو بیارم پایین

میخواستم ګریه کنم.ولم کنین برم بخوابممممممم

من:چشم الان میرم

با حالتی زار از پله ها رفتم بالا تا به پشت بوم برسم.قدرتی خدا همیشه در پشت بوم ما بازه دیګه نیازی به کلید نیست.در رو باز کردم و پا ګذاشتم به پشت بوم شلوغمون.از همینجا هم با چشمای نیمه باز میشد تشخیص داد بند رخت ولباس ها کجا هست.

با بی حوصلګی دست بردم تا لباسا رو بردارم.آخه من موندم آدمی که تازه از دانشګاه میاد و خسته وکوفته میګن برو لباس بردار اونم از بالای پشت بوم.بی انصاف نباش ترمه خدایی تو سرکلاس اصلا به درس ګوش دادی که خسته بشی؟

لباسا رو دوشم بودن که با برداشتن یکی دیګه از لباس ها چشم خمار از خوابم یک توده سیاهی رو به خودش جذب کرد.

وا اون پایین هم انګار لباس افتاده.خوب خاله جان زودبردار این لباسا رو که باد نزنه بیفتن زمین.اینجوری زحماتت واسه لباس شستن به هدر میره.

خم شدم تا اون لباس سیاه هم از روی زمین بردارم که دستم خورد به یک توده بزرګتر از لباس.انګار که لباسه توش انسان هم داره.تا چشمامو باز کردم یک پسر دیدم که روی پتو مچاله شده وانګار خوابه!

لباسا از دستم ول شدن وتازه یادم اومد باید از ترس جیغ بکشم! تا جیغم به هوا رفت توده سیاهی از جاش پرید وبرګشت به طرف من که فرار کنه انګار منو ندید که محکم خورد به من وپرت شدم روی زمین وخودش هم تعادلشو از دست داد ولی نیفتاد.

ای وای اینکه که که

لباسا رو پرت کردم یک ګوشه ودستمو ګرفتم روی قلبم.

این این که آقا دزده خودمونه! چرا اینجا خوابیده؟!

صدای غرغر آقا دزده اومد:اه اه  چرا جیغ میکشی؟دختره تو خواب دست از سر ما برنمیداره.

کلاهش از سرش افتاده بود ومن میتونستم موهاشو ببینم.موهاش آشفته بازاری بود واسه خودش! اما بازم اون پارچه سیاه روی صورتش بود ولی مطمئنم قبل اینکه جیغ بکشم اون پارچه روی صورتش نبود.وای ترمه چرا به صورتش دقت نکردی؟؟؟ من میخوام صورتشو ببینممممممممم! قول میدم دفعه دیګه جیغ نکشم.

آقا دزده:آهای دختر.بهت نګفتن وقتی یکی خوابه نباید جیغ بکشی؟

با من ومن ګفتم:تو ....تو چرا اینجایی؟

...:من هر جا بخوام برم باید از تو اجازه بګیرم؟

من:خوب نه ولی روی پشت بوم مایی

...: مالک همه پشت بوم که نیستی. من قسمتی خوابیدم که ماله شما نیست

با حرص ګفتم:خیلی پروریی

...:راستی بیا پتو رو بګیر.فکر کنم کثیف شده روی زمین انداختمش

با چشمای ګرد به پتوی نازنینم نګاه کردم.پره خاک بود.

من:بدو بشورش

...:برو بچه کار دارم

من:بشورشششششششششش

...:نه نمیشورم

بعد محل نداد بهم واز بالا پشت بوم پرید روی پشت بوم خونه یکی دیګه و از جلوی چشمام نا پدید شد.

انقدرررررررررر بدم میاد از پسرایی که یک قورت ونیمشون باقیه.هرکار واسشون انجام میدی اصلا نمیبینن.

پتو را برداشتم وبوش کردم.این بوی آشنا وخوب داره دیوونم میکنه.با کلی فکر کردن فهمیدم این بو خیلی واسم آشناست! اما کجا این بو به مشامم خورده خدا عالمه.

با کوله باری از لباس اومدم پایین. دو مرتبه رفتم بالای پشت بوم که پتو رو بیارم اما ندیدمش.

اوا کجا رفت؟؟؟

همه جا رو ګشتم ولی نبود.دست از پا درازتر اومدم تو اتاقم که دیدم پتو مچاله شده روی تختم افتاده.یک لبخند نشست روی لبم.همینو مثل آدم بګو واسم میاری این کارات چیه آخه؟؟ مشخصه آدمیه که اهل کمک کردنه ولی چرا دزدی میکنه آخه؟؟

سرمو تکون دادم .پوفی کشیدم ورفتم تا پتوم بندازم تو حموم شایان واسم بشورش...

انګار عادت کردم آقا دزده بهم سربزنه.امشب که نیست فکر میکنم بابام واسم لالایی نخونده چون اصلا خوابم نمیبره.

پاشدم تا یکمی برم لب پنجرم وباخدای خودم حرف بزنم.

خداجون بنظرت منم یک روزی میشه عاشق بشم؟یک زندګی پراز عشق داشته باشم؟میدونی دوست ندارم به کسی دل ببندم که به دست آوردنش محال باشه.کاش میشد آینده رو دید.کاش حداقل یک خوابی بود تا با اون به آینده واسه ساعاتی سفر میکردم.

نګاهمو به آسمون دوختم ویک بوس واسه خدا فرستادم وګفتم:شب بخیر خداجون

پتوی مسافرتیمو کنار زدم وخزیدم زیرش.ساعتمو کوک کردم واسه فردا که میخوام روز اول کاریمو تجربه کنم....

علی:انقد غر نزن ترمه که کتک خوردی خودمم استرس دارم بابا

من:چندش ! من به تو چیکار دارم اخه؟؟ من واسه شیرین دارم غر میزنم

علی:دست چپ هام انقد لوس اخه چیشش

من:هرچی هستم از تو که بهترم

علی میخواست جوابمو بده که شیرین با حرص ګفت:بسه بچه ها الان بیرونمون میکنن ها

همون خانم بداخلاقه که شادی حق پرست بود با جدیت ګفت:خوب از اینجا شما رو میبرن فقط امیدوارم کاری نکنین به ضرر ما تموم بشه

اه اه چقدر باز تو غر زدی دختر.خوب یک دفعه ګفتی بس بود ها.الان علی باید به این میګفت چقدر غر میزنی نه من.

همون پسره شهریار اومد داخل وبدون اینکه به ما نګاه کنه ګفت:سلام خواهری سریع باید برسونمشون که جایی کار دارم

شادی:خیله خوب فقط آروم رانندګی کن اینا دست ما امانتن

شهریار لبخندی زد وګفت:به دست فرمون داداشت شک نکن

شادی سری از روی تاسف تکون داد وبا دست اشاره کرد که دنبال شهریار حرکت کنیم.

با ذوق وصف نشدنی وارد ماشین باکلاسش شدم وبا کنجکاوی به خود شهریار نګاه کردم ببینم چقدر بهش میخوره سن داشته باشه که تونسته همچین ماشینی دست وپا کنه.حتما بابای پولدار داره.

علی مونده بود جلو بشینه یا عقب که شهریار ګفت:میتونی جلو بشینی

تشکر کرد ورفت جلو نشست که با لبخند برګشت عقبو نګاه کرد ګفت:بچه ها باطری های دوربین هاتون پر شارژ کردین؟؟

ای وای من حواسم نبود پرش کنم!!!!!!!!!!!

با حالت زاری ګفتم:نهههههههههههه

شهریار با تعجب از توی آینه به عقب نګاه کرد وګفت:مګه تجهیزات ندارین شماها؟حداقل باید دو تا باطری همراهتون باشه

این باز چقد فضوله نشسته حرفای مارو ګوش میده.

من:خوب تجهیزات به اندازه ای که کارمون راه بیفته داریم ولی اګه حواس پرتی آدم اجازه بده

علی با حرص نګام کرد وآروم تر ګفت:خاک تو سرت کنن همین اولین روزو آبروداری میکردی

با اخم وصدای آروم ګفتم:حالا یادم رفت دیګه دعوا نداره که

علی:تو کی یادت هست

جوابشو ندادم به جاش زبون درازی کردم و دهنمو واسش کج کردم که ګوشی شهریار همین بین زنګ خورد وګرنه مطمئن بودم علی باز یک چیزی بهم میګفت دوباره میفتادیم به جون هم وشیرین باز سرمون غر میزد که ول کنیم همو

شهریار:الو سلام جان؟؟........... بعدا میام صحبت میکنم الان نمیتونم......به بچه ها بګو خوب انقدر کار داره؟...... من الان دستم بنده وګرنه خودم انجامش میدادم ......اوکی باشه....خدافظ

با قطع کردن ګوشیش پاشو ګذاشت روی ګاز و هممون سفت چسبیدیم به صندلی هامون.

یا خدا الان هممون به کشتن میده.

شیرین زیر ګوشم آروم ګفت:خوبه خانم حق پرست ګفت حواسش باشه تند نره

من:پسرا همینجورین دیګه. فکر کردی همیشه به حرف میکنن؟

شهریار:ببخشید من یکم عجله دارم باید تند برم

یک لحظه شک کردم تو ماشین میکرفون کار ګذاشته که صدا ها رو میشنوه

دیګه حرفی نزدیم به جاش هنذفریمو تو ګوشم ګذاشتم واسه خودم فال آهنګ ګرفتم.آهنګ بعدی حس ...اومممممممم خوب حس کی؟؟حسه ....حسه شاید آقا دزده!!!

 


تاریخ : جمعه 5 تیر 1394 | 12:15 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب