تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل چهارم)

میخواستم امروز خوشحالتون کنم واسه همون دوتا فصل رو یک جا ګذاشتم (فصل 3 و4)

 برین حالشو ببرید



آریو:

خواب آلود به سمت چپم چرخیدم وسعی کردم دوباره بخوابم ادامه خوابمو ببینم اما دیګه خوابم نبرد.به ساعت مچیم نګاهی انداختم

من:واااااااااااای ساعت 9 شبه من هنوز لنز نګرفتم.

از روی تختم پریدم پایین رفتم حاضر بشم که صدای پیامو شنیدم.

پیام:نه نه.حواسم هست دیګه.دیر نمیکنم.چشم.خدافظ

همانطور که دستم به شلوارم بود تا زیپشو ببندم از اتاق رفتم بیرون

من:پیام

برګشت تا جوابمو بده که یهو خشک شد

با تعجب داشتم نګاش میکردم که یهو از خنده ترکید!!!

من:چی شده؟؟

میان خنده با صدایی که سعی میکرد کلماتو خوب ادا کنه ګفت:ای خداااا ....آریوووووووووو......وای دلمممممم

من:خوب چی شده؟؟؟

رد انګشتشو که به سمت پایین اشاره ګرفته بود دنبال کردم که.......

ای واااااااااااای منننننننننن.

سریع زیپمو کشیدم بالا.حالا همچین هم ضایع نبود فقط رنګه لباس زیرم ګل ګلی بود. با حرص افتادم دنبال پیام که هنوز داشت میخندید.

من:پیام فکر کردی دستم بهت نمیرسه

همانطور که میچرخید و از دستم در میرفت با خنده ګفت:باشه باشه آریو ول کن جون هر کی دوست داری من دارم میخندم نمیتونم فرار کنم

هم خندم ګرفته بود هم دوست داشتم یک ګوش مالیش بدم.خیلی وقت بود با پیام اینجوری شوخی نکرده بودم.تازګی بدجوری سرمون شلوغ بود.

پیام ایستاد همانطور که نفس نفس میزد ګفت:آریو یک ایمیل دارم بذار برم بخونم

من:نه تا من نګم تو حق نداری بری سمتش

پیام که شیطنتش ګل کرده بود دوباره به زیپم نګاه کرد وګفت:تو فعلن برو زیپتو بکش بالا

این دفعه دیګه خودمم نتونستم خندمو کنترل کنم زدم زیر خنده وبا پیام ول شدیم روی مبل ها

یک دفعه به ساعتم نګاه کردم.

من:پیام من جایی کار دارم باید برم مواظب پایګاه باش دیګه

پیام:برو داداش حله

سریع خودمو به محل لوازم دوربین فروشی رسوندم.انقدی تبحر داشتم که بدونم همون اول چی میخوام تا واسم بیارن.

جعبه لنز تو پلاستیک ګذاشتم وبه سمت خونه دختر خانم شلخته ای به اسم ترمه راه افتادم.اسمشو یادمه این دفعه.واقعا برام جالبه.اون چرا این بو رو خوب میفهمه؟کمتر کسی اینو میتونه بفهمه.یعنی به چند تا هم نمیرسن.فقط مامانم این بو رو میفهمید.

ساعتو دوباره چک کردم.حدود 12 بود اما هنوز شایان نیومده بود تو اتاقش. جالبه ترمه پرده اتاقشو نکشیده. اه لعنتی بیا دیګه.من هزار تا کار دارم.معطل این پسر هم باید بشم.

بالاخره آقا تشریفشو آورد.مثل هر شب روی ترمه رو مرتب کرد اما نشست بالاسرش و دستشو برد لای موهاش.زیر لب چیزی میګفت که من نمیتونستم بفهمم.دوباره ساعتو نګاه کردم ۱۰ دقیقه ای میشد که نرفته.ای بابا چی میګه بهش؟بیا برو دیګه.

ناګهان ترمه خوشحال از جاش بلند شد وپرید توبغل شایان.شروع کرد به بوسیدن سر وصورتش.من میګم این دختر خله کسی باورش نمیشه.ذوق کردنش هم مثل آدمیزاد نیست.شایان هم فقط با لبخند به کاراش نګاه میکرد.بدبخت این شایان چیکار میکنه از دست این بشر؟؟!بالاخره دل از هم کندن وشایان برقو خاموش نکرد این دفعه و از اتاق بیرون رفت.اوه کار من که سخت تر شد چراغش روشنه.اما ترمه فکر کنم بهم عادت داره دیګه.

منتظر شدم تا با رفتن شایان باز هم چند دقیقه ای بګذره وحالا وقت رفتن شد.

پلاستیکو دور دستم چرخوندم و از پنجره به راحتی وارد اتاقش شدم.

نګاهی به صورتش انداختم.انګار که غرق خواب بود.تو این چند دقیقه خوابش برد؟؟! از این بشر همه چیز برمیاد.

آروم به سمت تختش رفتم تا پلاستیکو بذارم که تا سرمو آوردم بالا با چشم های باز ترمه روبه رو شدم.یک ان واقعا ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم.زشت بود بازم جلوش سوتی بدم وبترسم.واقعا از من بعید بود بترسم.

ترمه:سلام

خندم ګرفت .کی به دزد اونم این وقت شب تو اتاقش سلام میکنه؟؟

جوابشو ندادم.

ترمه:جواب سلام واجبه آقا دزده

 نګاهم خورد به لباس نیم آستینی که تنش بود و بازم یکی از آستین هاش پایین افتاده بود.نګاهمو فرو کردم تو نګاهش وګفتم:نمیدونستم واجبه خانم شلخته

با تعجب از جاش بلند شد وګفت:من شلخته ام؟

من:آره

ترمه:کو ثابت کن

من:از لباست مشخصه

یهو سرخ شد پرید زیر پتوش وګفت:چشماتو درویش کن

با بیخیالی ګفتم:نګران نباش مالی هم نیستی نګات کنم.چاق هم هستی

خدایی چاق رو از دستی ګفتم.اصلا هم چاق نبود

با حرص ګفت:من چاقم؟؟

من:آره دیګه نیستی؟برو یک نګاه به آینه بنداز

در کمال ناباوری رفت جلو آینه ایستاد ونګاهی به اندامش انداخت.خوب دقیق شدم روش.شلوار ګشادی پاش بود که شبیه شلوار کردی های مردانست.لباسشم که قبلا توصیف کردم اما خدایی این دختر چرا این شکلیه؟ چرا مثل ګداها میچرخه تو خونه؟

ترمه:نخیرم اصلا هم چاق نیستم

شونه ای بالا انداختم وګفتم:بنظر من که چاقی.بیا اینم لنزی که بهت قول دادم

همه چیزو فراموش کرد با نیش باز اومد جلو سریع جعبه رو برداشت

ترمه:واییییییییییییی ممنونمممممممممممم

بازم جوابشو ندادم.

سرشو آورد بالا با اخم ګفت:جواب تشکر هم واجبه

سعی کردم لب هام به سمت بالا انحنا پیدا نکنن واسه همون با بی تفاوتی ګفتم:قابل نداشت

این دفعه لبخند زد و موهاشو خاروند ګفت:میګما فکر کنم این لنزی که ګرفتی از لنز خودم خیلی بزرګتره.شایان شک میکنه

من:از خدات هم باشه لنز به این خوبی برات ګرفتم

ترمه:آره خوب خیلی دوست داشتم ولی نباید بذارم شایان ببینش وګرنه میفهمه

من:خوب نذار ببینه

صدای پیامو از توی ګوشی شنیدم

پیام:آریو صدامو داری؟

من:آره بګو

ترمه با تعجب بهم نګاه کرد وګفت:چیو بګم؟

بهش محل ندادم ومنتظر شدم تا ببینم پیام چیکارم داره

پیام:آریو امشب برنګرد پایګاه.نزدیګ پایګاه پره پلیسه.به این مکان شک کردن.

من:اوکی.به بقیه بګو بیرون نرن.استرس نګیرین اونا میرن

ترمه:ها؟؟؟؟

چقدر این دختر خنګ وشوته !

من:با تو نیستم

پیام:چی؟؟

این دفعه از کار هردوشون خندم ګرفت.ولی فقط به یک لبخند خیلی کوتاه اکتفا کردم

من:نه پیام با تو نیستم

پیام:اوکی پس مواظب خودت باش

من:توام مواظب خودت وپایګاه باش

ترمه:با کسی داشتی حرف میزدی؟

من:به تو ربطی داره؟

فکر کنم ناراحت شد چون اخم کرد و چیزی نګفت. خوب فضولی کرد باید نشون میدادم تو کار من نباید فضولی کنه.

ترمه:آقا دزده قراره شب اینجا باشی مګه؟پاشو برو خونه تون

یهو یادم اومد جاییو ندارم که برم واسه همون ګفتم:خیله خوب بچه پرورو اینه جواب تشکرت؟

ترمه:خودت لنزمو شکوندی.وظیفت بود خسارتشو بپردازی

من:میتونستم نپردازم

حرفی نزد به جاش رفت سمت تختش.

میخواستم از پنجره برم بیرون که یادم رفت هیچی ندارم باهاش بخوابم

من:راستی یک چیزی

ترمه:چیه؟

با جون کندن بالاخره زبون باز کردم:چیزه.میګم پتو داری بهم یک شب قرض بدی؟

با چشمای ګشاد ګفت:چی؟

با حرص ګفتم:کری مګه؟؟یک پتو ازت خواستم

ترمه:واسه چی میخوای؟

من:پتو رو واسه چی میخوان؟

ترمه:واسه خواب

من:عه؟آفرین دختر خوب.یادم باشه به معلم مهدت بګم که سوال ها رو خوب جواب میدی

ترمه:مسخره میکنی؟

من:نه!!!!! مسخرت کردم؟

با حرص بلند شد پتوشو انداخت تو بغلم ګفت:اینو بګیر برو بیرون بی ادب

چشم غره بهش رفتم وبدون تشکر از پنجرش زدم بیرون.باید یک جای خواب پیدا میکردم.فکر کنم بالا پشت بوم ګزینه خوبی باشه.ای ببین به چه خفتی افتادم که از یک دختر شلخته پتو ګرفتم و باید روی پشت بوم بخوابم

پتو را روی زمین انداختم وروش دراز کشیدم.ساعدمو ګذاشتم روی پیشونیم.ای کاش میرفتم هتل.ولی خوب حوصله شو ندارم کسی نمیفهمه روی پشت بوم خوابیدم.بیخیال بابا.یک شب که هزار شب نمیشه

چشمامو بستم سعی کردم خوابم ببره...... صدای بابا میاد انګار بازم میخواد بیاد منو دعوا کنه.خواهشا دیګه حوصله دعوا ندارم.کجا قایم بشم؟؟به خدا من النګوی دختر همسایه رو ندزدیم! به کی قسم بخورم؟دست من بود ولی ګذاشتمش روی طاقچه جلوی خونه شون.

بابا فریاد کشید:آریووووووووووووووو بیا اینجا تا نکشتمت

با ترس و لرز توی کمدم قایم شدم.خدا کنه پیدام نکنه.دیګه بدنم نای کتک خوردن نداره

یهو در کمدم باز شد ودستی بیرونم کشید وزیر لګد هاش لهم کرد.

با ګریه های بچګونم ګفتم:بابا به خدا من ندزدیم چرا باور نمیکنی؟

با خشم ګفت:پدرسګ بده النګوشو من آبرو دارم پیش اونا.میدونم که تو برداشتی.دروغ نګو

خودمو جمع کردم تا حداقل درد کتک ها کمتر بشه ولی هر ضربه ای که به بدنم میزد دوتا ضربه هم به قلبم وارد میشد...

باصدای اذون از خواب پریدم.نفس نفس میزدم.بازم دوباره این خوابو دیدم.هیچوقت بابامو نمیبخشم .چندساله که از این قضیه میګذره ولی دیګه از خانوادم واسه همیشه جدا شدم.میخواستم نمازمو بذارم کنار ولی وجدانم اجازه نداد.با اینکه میدونم تا خرخره ګناه کردم بازم نمازمو میخونم.

تیمم کردم وایستادم به نماز.میدونم خدا میدونم دارم اشتباه میکنم و دزدی میکنم اما میخوام پولدار بشم جوری که دستمو جلوی بابام دراز نکنم.الله اکبر.......

ترمه:

چادر نمازمو از سرم درآوردم ودوباره به تختم پناه آوردم.چرا آقا دزده پتو خواست؟بابا معما شده واسم دارم از کنجکاوی میمیرم.خوب میمیرد بهم بګه؟؟؟ اه اه چندش!

رفتم لب پنجره و به بیرون نګاهی انداختم.یعنی بیرون خوابیده؟چرا؟مګه جای خواب نداره؟

اوووووووف ترمه به تو چه آخه؟باز دوست داری بزنه تو پرت؟ولش کن بابا بګیر بخواب انقدر قضیه رو واسه خودت پیچیده نکن.

بازم با کلی علامت سوال به رختخوابم رفتم.پس فردا روز اول کاریمه به اون فکر کن آره...

با این فکر خوابم برد تا صبح بیدار بشم وبرم کلاس.

صدای آلارم ګوشی روی مخم بود.با حرص ګوشی را برداشتم وخواب قطعش کردم که چشمم افتاد به ساعت.

هنوزم یک ساعت وقت دارم واسه خوابیدن عیب نداره دیرم نمیشه.شیطونه میګفت ساعتو کوک کن بخواب ولی خوب به خودم غلبه کردم واز تختم جدا شدم.به سمت دستشویی به راه افتادم.

شایان:عه سلام صبح بخیر.کی بیدار شدی؟

با چشمای خواب آلود نګاش کردم ګفتم:سلام صبح توام بخیر.بنظرت قیافم چه ساعتیو بهت مشخص میکنه؟

شایان:همین الان؟

دهن کجی کردم وګفتم:برو پسر انقدر سربه سرم نذار.معلومه دیګه به ثانیه هم نکشیده هنوز که بیدار شدم

شایان با خند ګفت:والا تا 5 دقیقه طول میکشه از رختخوابت بیای بیرون

من:شایاااااااان اعصاب منو خورد نکن

شایان:باشه بیا صبحانه تو بخور خودم میرسونمت

من:آخ خدا خیرت بده باشه

بعد خوردن صبحانه رفتم حاضر بشم که ګوشی شایان زنګ خورد.ګوش ندادم چی میګن یکراست رفتم تو اتاق که حاضر بشم.رژلبمو ملایم روی لبم کشیدم که بی روح دیده نشم.

شایان اومد تو اتاقم وګفت:ترمه امروز رو خودت برو من یک کاری واسم پیش اومد

من:خوب میمیری اینو زودتر بګی؟من دیرم شد خوب! با اتوبوس طول میکشه برم

شایان:خوب این دفعه رو با تاکسی برو

من:نمیخواد.یک کاریش میکنم

شایان:هرجور خودت دوست داری.من دیرم شد بای بای

یک ایش زیر لبی ګفتم وباهاش خدافظی کردم.

باعجله خودمو به ایستګاه اتوبوس رسوندم.خدایا سریع اتوبوس بیاد که من بدبخت میشم.این استاده هم روی به موقع اومدن حساسهههه

اما اتوبوس لفت دادن همانا واسترس بیشتر شدن همانا.همانطور پامو با ریتم خاصی روی زمین تکون میدادم که باصدای بوق یک ماشین سرمو ګرفتم بالا.

عه اینکه ماشین خوشګله شبیه ماشین آرمانه.

صدایی آشنای تو دماغی ګفت:من میرسونمتون اګه دیرتون شده!

خواستم درخواستشو رد کنم ولی الان وقت این حرفا نبود،با پررویی تمام نشستم توی ماشینش که با تعجب نګام کرد ولی خودشو نباخت ګفت:آره اګرم سوار نمیشدید من ناراحت میشدم.

سعی کردم به کار خودم  وقیافه متعجب آرمان نخندم ولی خوب نمیشد واسه همون لبم به لبخند ناخواسته باز شد.

آرمان:راستی من یک سوال داشتم ازتون

علامت سوالی نګاش کردم که ګفت:میشه اسمتون بدونم؟

چه زود پسرخاله شد.خوبه حالا سوار ماشینش شدم ها.

من:نخیر

آرمان دستشو محکم به فرمون فشار داد که از دید من خارج نبود.ضایش کردم آخ جون.


تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 06:02 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب