تبلیغات
 اتفاق تازه - ... /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل سوم)





یهو به خودم اومدم ورفتم سمت چراغ و روشنش کردم.با شتاب به سمت دوربینم رفتم وتو دستام ګرفتمش.لنزش داغون شده بود.ولی بهم قول داد که برام یکی میګیره! اه ترمه چقدر ساده ای.مشخصه سرتو شیره مالیده.یک دزد چطور انتظار داری سرحرفش باشه؟ ولی خوب اون دوربینمو یک دفعه بهم برګردوند.سرمو با دستام ګرفتم ومحکم فشار دادم.عقلم به جایی قد نمیداد.مجبور بودم به حرفاش اعتماد کنم اونم فقط واسه دلخوشی خودم.

دکمه مانتومو باز کردم وبایک حرکت درش اوردم.پتومو زدم کنار وخزیدم زیرش.همون بوی خاص حالا کل تختمو پر کرده بود. یعنی عطرش چی میتونه باشه؟ چشامو بستم وسعی کردم بخوابم...

شایان:ترمه ترمه خانم ترمههههههه

خواب آلود ګفتم:هاااااااااااا؟؟؟

شایان:پاشو نماز صبحتو بخون

پتو را رویم کشیدم وګفتم:میخونم

شایان:نه همین الان بلند شو

من:عهههههه میخونم دیګه

صداش نیومد با لذت خودمو به بالشتم فشار دادم که یهو از جام کنده شدم

باجیغ ګفتم:شایان نکنننننننننننننننننن

خنده کنان ګفت:پاشو یک آب به صورتت بزن نمازتو بخون بخواب

از بازوش میخواستم ګاز بګیرم که خودشو کشید عقب ومنو ګذاشت روی زمین

یکمی خواب از سرم پریده بود بلند شدم برم سمت دستشویی که صدای متعجبشو شنیدم

شایان:چرا پنجرت بازه؟هوا سرده.سرما میخوری. سوسک وحشرات میاد تو اتاقت ها.توری نداره

میخواستم بګم خودمم از دست این آقا دزده آسایش ندارم.دیشب تا مرز سکته پیش رفتم اما قبول دارم ترسم کمتر شده بود چون قبلا باهاش برخورد هم داشتم فکر میکنم بی آزار باشه.وګرنه اون شب یا دیشب میتونست خودمو هم بدزده

من:فکر کنم دیشب پنجرمو نبستم.داشتم بیرونو نګاه میکردم

شایان:من موندم تو از این منظره بیرون اتاقت چی میخوای.هرچی نګاش میکنی سیر نمیشی

پنجرمو بست و منظر جوابم نشد واز اتاقم رفت بیرون.آخرسر هم ګفت:نمازتو بخونی ها

بعضی وقتا فکر میکنم خوش به حال بچه های شایان.پدر با مسولیتی میشه ومطمئنم کسی نصیبش میشه که لیاقتشو داشته باشه

آبی به صورتم زدم و وضو ګرفتم.چادر نمازمو سرم کردم و ایستادم به نماز.

سرمو روی مهر میذاشتم وآرامشو حس میکردم.چقدر زود این ۲ رکعت تموم میشه ولذت آدم هم زودی میرسه به اخرش.نماز صبح سوای نمازهای دیګمونه

دیګه نمیخواستم بخوابم.صبح زود کلاس داشتم.

زیر لبم شروع کردم به آواز خوندن اما آروم.

من:دلم برات هلاکه عزیزم اینو خودتم میدونیییییییی.توپش دینګ لای لای لایییییی حالا همه دستتتتتتتتتت

صبر کن ترمه تو الان لنزت شکسته باید عزا بګیری انوقت داری آواز میخونی؟

خوب آقا دزده واسم میخره دیګه ول کن جان هر کی دوست داری ناراحت نیستم چون اون قول داده

خودمم نمیدونستم چرا انقد بهش اطمینان دارم!

الان وقته اینه که یکم واسه خودم آرایش کنم.تا رفتن به دانشګاه خیلی وقت دارم.

دوربینمو زیر تختم قایم کردم ومرتب از در خونه بیرون رفتم.خودم به شایان ګفتم نمیخواد منو برسونی.دیرم نشده بود خوب.

خوش خوشان وارد کلاس شدم.با نیش باز ګفتم:سلاممممممممم

شیرین دستمو کشید ګفت:ازت خواهش میکنم بیا بشین الان استاد میاد باز کاری نکن استاد تا آخر کلاس بهت بخنده

من:باشه باشههههه

تا نشستیم استاد بعد ۵ دقیقه تو کلاس حاضر شد.

استاد:بچه ها عکس که آوردین خدا روشکر؟

همه اعلام کردیم که کار آوردیم و استاد با رضایت شروع کرد به حضور وغیاب.

به من که رسید دستمو بردم بالا تا میخواستم بګم هستم استاد که در کلاس باز شد ویک پسر غریبه وارد کلاس شد.

همه سرها به سمتش چرخیدن که پسربا لبخند خجولش ګفت:میتونم بیام تو؟

استاد:از بچه ها هستین؟من شما رو تاحالا ندیدم

پسر:دانشجویه انتقالی ام

چه صدایه افتضاح و تو دماغی داره وای خدا دلم خنده میخواد!

استاد:آها برو بشین دارم حضور وغیاب میکنم

پسر:بله چشم

تا وقتی رفت اون عقب بشینه همه با چشم دنبالش کردیم.فکر کنم داشت از خجالت میمرد! بنده خدا بسه دیګه همه خوردیمش از بس نګاهش کردیم.

آخر حضور وغیاب استاد ګفت:میشه اسم وفامیلتو بګی؟بعد برو به آموزش بګو اسمتو اضافه کنن به لیست

پسر:بله حتما میرم میګم.من آرمان نیرومند هستم

استاد:اوکی

فیس خوشګلی داره این پسره آرمان به چشم خواهری البته!!!

شیرین سقلمه ای بهم زد وګفت:کجا سیر میکنی؟

من:هیچی داشتم تو دلم از پسره تعریف میکردم

شیرین:آره بدک نیست.حداقل یک پسر خوشګل تو کلاسمون پیدا شد

نیشم ناخداګاه باز شد که استاد بهم بد نګاه کرد وصاف نشستم نیشمو هم بستم.

دوست داشتم بیشتر نګاش کنم اما الان وقتش نبود.انقد استاد درباره عکس حرف زد واز عکس بچه ها ایراد ګرفت که دیګه میخواستم برم بزنم تو سرش.

استاد:خوب بچه ها 20 دقیقه آنتراک برین باز برګردین

من:بریم چیزی بخوریم من خیلی ګشنمه

شیرین:برو واسه منم چیزی بګیر

من:تنبللللل

تا برګشتم برم از کلاس بیرون که چشمم به آرمان افتاد.سرش پایین بود حتما داره به کاشی ها نګاه میکنه از خجالت.خندمو جمع کردم از کلاس رفتم بیرون

ترمه امشب خودتو اماده کن که آقا دزده قراره واست لنز بیاره.

با مرور این حرف انرژی ګرفتم وبعد خرید خوراکی به کلاس برګشتم.دوباره چشمم به آرمان افتاد این دفعه داشت به یکی از دخترای کلاسمون نګاه میکرد.بابا این پسر ها آب نمیبینن وګرنه شناګرهای ماهری هستن.نه به این خجالتش و نه به این نګاهش!

سنګینی نګاهمو حس کرد وبه طرفم چرخید که چشم ازش برداشتم.خاک برسرت تو که انقد به پسرا نګاه نمیکردی.چت شده؟؟

شیرین:ترمه خوراکی ها رو بده دیګه

من:بیا برات همونایی که میخواستی خریدم

استاد بعد چند دقیقه اومد دوباره شروع کرد به درس دادن.

استاد:خسته نباشید اګه سوالی ندارید میتونید برید

کم کم همه بچه ها از کلاس میرفتن بیرون.ولی آرمان  قصد نداشت بره بیرون.زیر چشمی به اون دختره نګاه میکرد.

اسم اون دختره چی بود؟اها میشا بود انګاری.حالا من چقد فضول شدم به من چه.خیلی دیګه هندی میشه آرمان از همین اول راهی هنوز نیومده مخ میشا رو بزنه.بذاره چند روز از اومدنش بګذره .رد پاش تو دانشګاه خشک بشه.انقد از این پسرا بدم میاد تا میرسن به دانشګاه فکر میکنن باید سریع یک دوست دختر واسه خودشون پیدا کنن!

از روی تاسف سرمو تکون دادم وبه سمت خونه به راه افتادم.در راه رفتن بودم که یک ماشین باکلاس دیدم حالا اسمشم نمیدونم چی هست.ماشینه آروم از کنارم رد شد.توش که نګاه کردم آرمانو دیدم! اوه مای ګاد ! چقدر پولدارن.خدا بده از این همکلاسی ها .حالا ما باید با اتوبوس بریم اینور و اونور.

من کارت که زدم رفتم اون عقب اتوبوس نشستم.آخ خدا بد شانسی نیاره.یک دفعه من کارتم خالی بود پول هم تو جیبم نداشتم.خیلی شیک رفتم نشستم اصلن هم به روی خودم نیاوردم اصلن مګه چیزی شده.

اتوبوس راه افتاد ومن خیره شدم به بیرون.هوا هم معلوم نیست باخودش چند چنده.یک دفعه میبینی چنان ګرممممممم میشه که میخوای خفه بشی.یک جا میبینی چنان سررررررد میشه که میخوای بمیری.الانم انقدر ګرمه که نمیتونم نفس بکشم.دارم لحظه شماری میکنم که شب بشه و لنز نو روی دوربینم جاشو بګیره به لنز شکسته...

 

شادی:

فردا قراره بچه های عکاسیو ببینم.باید زنګ بزنم شهریار هم باشه که یکدفعه با هم آشنا بشن.زیر کتری روشن کردم شماره شهریار ګرفتم.

دستګاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.

هر وقت کار واجبش دارم معلوم نیست کدوم ګوریه.خوب تا شب راه زیاده.دوباره تماس ګرفتم باهاش.یک لیوان چایی ریختم رفتم  روی بالکن.روبرو یک خونه ویلایی که حیاطش مثل باغ میمونه و هر وقت چشمام از شلوغی شهر خسته میشه خیره میشم به اونجا.روز اول آشنایی مون.باغ رویاشون بودیم.چهارشنبه سوری بود.اومد از روی اتیش بپرم که پام پیچ خورد نزدیک بود با صورت برم تو اتیش که از کمرم منو ګرفت  و اګه نمیګرفت الان یک صورت جزغاله داشتم ویک اینده تباه چشماش تو نور آتیش برق میزد.حواسمون نبود که چند دقیقه ست دستش دور کمرمه وبه هم خیره شدیم که با بشکن زدن های رویا به خودمون اومدیم.از خجالت سرخ شدم.ګرمای اتیش بیشتر داغم کرده بود.بهنام سرشو انداخت پایین وګفت :به خیر ګذشت.رویا هم با شیطونی ګفت:بله واقعا هم به خیر ګذشت.بعدشم با یک خنده موذیانه دستمو ګرفت وبرد پیش دخترا.برګشتم دوباره نګاش کردم اما مسیر نګاهش من نبودم آتیش بود.دستاشو تو جیبش کرده بود وخیره شده بود به آتیش.اه این تلفن لعنتی چی میګه؟بی حوصله بلند شدم رفتم ګوشی تلفنو برداشتم.شهریار بود چه حلال زاده.

من:الو سلام

شهریار:سلام آبجی خوبی؟

من:آره کجایی؟زنګ زدم خاموش بودی

شهریار:ببخشید شارژ باطریم تموم شده بود.جانم؟کارم داشتی؟

من:فردا باید با هم بریم شرکتپاشو شب بیا اینجا اطمینان ندارم سر وقت شرکت باشی

شهریار:امشب که نمیتونم آبجی ولی قول میدم راس هشت صبح خونت باشم خوبه؟

من:شهریار اګه دیر بیای خودت میدونی

شهریار:بله میدونم سابقه تنبیه شما واسه ما کاملا روشنه

من:خوبه که میدونی پس 8 اینجا باش.صبحونه بخوریم وبریم

شهریار:چشم امری باشه آبجی خانم؟

من:عرضی نیست داداش میبینمت

شهریار:اوکی بای

خیالم راحت شد بهتر بود که شهریار هم فردا باشه چون اون قرار بود بچه ها رو ببره سر پروژه و بیاره.هوا تاریک شده بود.خونه روبه رویی چراغاش حیاطشو روشن کرده بود.

به چارچوب تکیه دادم وخیره شدم به چراغای حیاط.

صدای اهنګ بلند بود دختر وپسر وسط می رقصیدن. اهل رقص نبودم یک ګوشه نشستم.بهنامو دیدم که با دو ظرف لبو داشت می اومد سمتم.نمیدونم چم شده بود اما با دیدن دوبارش ګر ګرفتم.مثل دختر بچه ها دست وپامو ګم کرده بودم.لبو ګرفت جلو صورتم وګفت:رویا ګفته لبو خیلی دوست دارین.بفرمایین اوردم با هم بخوریم

بشقابو ازش ګرفتم وتشکر کردم.کنارم نشست.دوتامون میدونستیم لبو بهانه بود.با لبوی توی ظرف بازی میکرد وسرش پایین بود.میخواستم نشون بدم یک دختر ساده وخجالتی نیستم

من:تا چه مدت قصد دارین ایران بمونین؟

انګار که از این سکوت سنګین نجاتش داده بودم با یک لبخند ګفت:هستم فعلا شاید برنګشتم.بستګی داره

من:به چی؟

یک نګاه به صورتم کرد وګفت:به هر چیزی که بتونه پابندم کنه.

نګاش یک جور خاصی بود.

لامپای حیاط روبه روی چرا خاموش شد؟!به ساعتم نګاهی کردم از ۱۱ ګذشته بود.رفتم بخوابم که یک وقتی صبح خواب نمونم.صدای کلید اندختن در رو شنیدم می دونستم شهریاره یک نګاه به ساعت رو میزی کردم هفت ونیم صبح بود آفرین نیم ساعت زودتر اومده بود.دوباره خوابیدم صبحانه رو که آماده کنه میاد سراغم.ساعت زنګ اعلام میکرد که ۸ صبح شده.پتو را زدم کنار چرا شهریار نیومد بیدارم کنه؟بیخیال این پسر چیش نرمال اخه؟رفتم سمت آشپزخونه یک کیک کوچیک روی اپن یک شمع با یک کادو شهریارم با یک کلاه به سر و فشفشه.نمیدونستم به اون بخندم یا از ذوق ګریه کنم.امروز تولدم بود وخودم خبر نداشتم.

باخوشحالی ګفتم:مرسی تو یادت بود.

با لبخند کادو به دست اومد سمتم دست انداخت دور کمرم منو چرخوند.میدونست از این کار متنفرم روز تولدم هم دست بردار نیست.

دادزدم:اذیت نکن روز تولدمممممم

یک خند بلندی کرد وګفت:مرض دارم . اصولا ما آدم های اولیه اینجوریم.

منو نشوند روی صندلی سرم هنوز ګیج میرفت

من:بیشعور دیګه این کار رو کن بدم میاد.

شهریار:میدونم.ولش حالا شمع ها رو فوت کن کیک بخوریم که دیر شد.

بعد خوردن کیک رفتیم پایین.سوئیچ دادم بهش ګفتم تو بشین من حوصله ندارم.امروز چقدر خوشتیپ شده بود وقتشه براش آستین بالا بزنم.

بچه ها هنوز نیومده بودن کرکره ها دادم بالا تا نور بیفته تو اتاق.

شهریار:آبجی حالا اینا کی هستن؟

من:چه میدونم والا دوست آقای مهرانفر معرفی شون کرده.دیګه مجبوریم باهاشون کنار بیایم.چندتا بچه اند که فکر نکنم سیمان وسنګ از هم تشخیص بدن انوقت میخوان عکس هم بګیرن.چندتا ضربه در خورد وآقا رحمان با دوتا چایی اومد تو اتاق.

رحمان:خانم بچه ها با خانواده هاشون اومدن بګم بیان

من:آره بی زحمت واسه همشون چایی بیارین

یکی دو دقیقه بعد بچه ها با مادرهاشون اومدن بالا فقط اون دختر ترمه با یک پسری اومده بود خوشتیپ و خوش استیل مثل بهنام بود.روی صندلی رو به روی من نشست.نګاهش منو یاده بهنام می انداخت.اونم خیره شده بود به چشمام.پسره پررو.نګاهمو ازش ګرفتم و با مادر بچه ها احوالپرسی کردم و از اخر هم با اون.

من:امیداورم که قرارداد خوب خونده باشین

اشاره به شهریار کردم وګفتم:ایشون هم برادر من آقای شهریار حق پرست هستند یکی از مهندسین شرکتن.چون خوده شکرت سرویس نداره ،رفت و آمد بچه ها رو اون یک روز در هفته زحمتشو میکشن.

همون پسره که نمیدونم چیکاره ترمه بود ګفت:فکر نمیکنین حقوق بچه ها کمه؟

من:حقوق براساس قانون کاره و اینکه بچه ها تو تمام مدت کاری شون که اتمام پروژه هست بیمه هستن و اینکه یک روز در هفته و نهایتا دو روز لازم نیست که اونجا باشن

مادر علی از جاش بلند شد وګفت:قرارداد خوبیه ما راضی هستیم امضام کردیم الانم که محیط رو دیدیم بچه ها رو بعد از خدا میسپریم به شما ایشالا هر چی که خیره همون بشه.

همه قرارداد ها رو ګذاشتن روی میز اما اون پسره انګار یک چیزیش میشد.وقتی میخواست قرارداد بذاره دستشو ګذاشت روی قرارداد وخیره شد به من وګفت:امیدوارم اتفاق بدی نیفته

اینجور آدما کفرمو درمیارن

ازجام بلند شدم وګفتم:درسته بچه ها معرفی شدن اما اګه ناراحتین همکاری لفو کنید میتونید تشریف ببرید

ترمه از جاش بلند شد وآستین پسره رو کشیدمعلوم بود که قبلش هرچند ناراضی بوده اما با ترمه توافق کرده.

یک نګاه به ترمه انداخت وګفت:فقط واسه سابقه کاری که داشت رضایت دادم.

من:هر طور مایلین

قرارداد جمع کردم وبایک لبخند زورکی ګفتم:کار بچه ها از ۲ روز آینده شروع میشه اګه امری نیست میتونید تشریف ببرید

موقع رفتن شهریار بلند شد نګاهشون به هم افتاد معلوم بود شهریار از یک چیزی ناراحته.هر وقت عصبی میشد ګوش هاش قرمز میشد.موقع رفتن ترمه دست انداخت تو شکلاتا ویک چندتا برداشت.وسط این اوضاع این دختر عین خیالشم نبود.

وقتی رفتن شهریار رو به من کرد وګفت:شادی من از این پسره خوشم نمیادها اګه میتونی که این دختره رو بپیچون

من:چیکار داری حالا که قرار نیست اونو ببینیم بچه ها هم که هفته ای یک بار میرن وبرمیګردن تازه اګه تو نبودی میتونم واسشون آژانس بګیرم.

شهریار:خلاصه خوشم نمیاد این پسره بازم باشه

خندیدم وګفت:غیرتمند برو یک فکری به حال خودت بردارداری پیر میشی هنوز سر کلی زن نداری

اونم دست کرد تو شکلاتا وګفت:ول کن آبج زن میخوام چیکار.خوب من برم کاری نداری؟

من:میخواستم باهات حرف بزنم

شهریار:بذار واسه یک وقت دیګه کار دارم باید برم

من:خیله خوب فقط پشت ګوشت نندازی

دستاشو ګذاشت روی چشماشو وګفت:روی چشم

قرارداد ګذاشتم تو کشو میزم راه افتادم به سمت خونه رویا.


 


تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 04:11 ق.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب