تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(ادامه فصل نوزدهم)

بهتر دیدم به صمیمی ترین دوستم از حسم بګم.از حسی که به آریو دارم اما هنوز مطمئن نیستم اونم منو میخواد یا نه.

با تموم شدن حرفام سکوت کرده بود.انګار درکم میکرد این حس یعنی چی.سرمو چسبوندم به صدنلی وسعی کردم یک خواب کوتاهی داشته باشم.با تکون های ماشین کم کم چشمام سنګین شدن و فرو رفتم تو دنیای بی خبری....

تا چشم هامو باز کردم دیدم ماشین ایستاده.همه داشتن پیاده میشدن که برن دستشویی.دست بردم سمت شیرین

من:شیرین بیدارشو.نمیخوای بری دستشویی؟

خواب آلود ګفت:چرا دارم.الان میرم

از جام بلند شدم ورفتم سمت خروجی که چشمم کشیده شد به نازی که داشت با آریو حرف میزد.جالب بود .آریو باهیچ دختری زیاد حرف نمیزد مګر اینکه یک دختر سر صحبتو باهاش باز کنه.الان حسودیم شد.

با حرص از کنارشون رد شدم اما سعی کردم دیګه نګاهشون نکنم.رفتم سوپری ودوتا بستنی خریدم.علی رو دیدم که نشسته بود بیرون.به سمتش رفتم با دیدنم لبخند زد

من:چیه غمبرک زدی؟

علی:هیچی

من:بابا داریم میریم مسافرت ها.یکم خوشحال باشین

علی:ترمه سربه سرم نذار حالم بده

میخواستم یکی بزنم تو سرش اما منصرف شدم دلم براش سوخت وتنهاش ګذاشتم.

تا پامو تو اتوبوس ګذاشتم بازم چشمم به آریو ونازی افتاد.ای بترکی نازی باز چه نقشه ای کشیدی؟چشمش به یک پسر جدید افتاد سر وګوشش باز جنبید.اه اه چی میګن این همه حالا؟

بستنی باز کردم وخودمو مشغول خوردن کردم.اصلا به درک هرچی میګن ! به من چه

کم کم باز همه سوار اتوبوس شدن و راه افتاد.دیګه داشت حوصلم سر میرفت.چقدر راهش دور بوووووووووود.

هنذفریمو در اوردم وباخودم ګفتم آهنګ بعدی که اومد حس آریو به منه! به این کارام لبخند زدم

خواستم روی معنی آهنګ توجه کنم که حواسم پرت شد به نګاه کردن آریو.نیم رخشو کامل میتونستم ببینم.اصلا تو چی داری که اینجوری دارم نګات میکنم؟کاش هیچوقت نمیفهمیدم که حسی بهت دارم اینجوری خیلی بهتر بود.

اه مثل دخترای لوس داری حرف میزنی.جمع کن خودتو

چشم ازش ګرفتم وبا لبخند به آسمون خدا نګاه کردم.چه کویر قشنګی داره تو راه بیرجند !سعی کردم به خودم چیزیو زهر نکنم.تا میتونم از مسافرتم لذت ببرم...

آریو:

بالاخره رسیدیم.خشک شدم.آرمان خیلی سریع کیف ترمه رو برداشت وکمکش کرد.چشم ازشون ګرفتم تا خودمو عذاب ندم.

پیام رفت پیش شیرین وترمه و علی ګفت:اینجا کلا ګروهی اومدن باید دخترا برن تو یک ساختمون وپسرا یک ساختمون دیګه.شما دونفر برین اسم هاتون بګین شماره اتاق هاتون میګن.رزو شده از قبل

دیګه به حرفاشون ګوش ننداختم به جاش کوله خودمو روی دوشم انداختم وبه سمت ساختمون پسرا رفتم.یک اتاق توش ۴ نفر بودن.خوشم نمی اومد به غیر پیام با کس دیګه هم اتاق بشم ولی مجبور بودم.

تخت خودمو انتخاب کردم و روش ولو شدم.بقیه اومدن تو اتاق ولی من ګنګ بودم از خستګی وخیلی زود خوابم برد....

یهو چشم هامو باز کردم.اتاق تاریکه تاریک بود.به اطرافم نګاه کردم همه خواب بودن.ګشنم بود حسابی.رفتم سمت یخچال اما توش مګس هم پر نمیزد.شیشه آبو سر کشیدم ودر شو بستم.چراغ چشمک زنه ګوشیم توجهمو جلب کرد.با کنجکاوی پوشه اس ام اسو باز کردم.ترمه نوشته بود:اګه بیداری یک لحظه بیا بیرون

 به ساعت نګاه کردم.این دختر ۳ نصفه شب خواب نداشت؟

به سمت در رفتم.تو همون حال براش نوشتم:اګه بیداری من دارم میام بیرون

تا در رو باز کردم حس کردم تمام بدنم داخل یخ فرو رفت وهمزمان بخاطر شوک صدایی از ګلوم خارجی شد که زیاد بلند نبود .متعجب به شخصی که این بلا رو سرم اورده بود نګاه میکردم.

ترمه با شنیدن دادم سطل خالی از آبو ول کرد چسبید به دهنم اما کار از کار ګذشته بود وپیام که به صدا حساس بود بیدار شد

پیام هول اومد جلو ګفت:چی شد؟

تازه چشمش به ترمه افتاد وبا تعجب ګفت:تو اینجا چیکار میکنی.؟

ترمه:چیزه.... من اینجا داشتم رد میشدم ګفتم بیام یک سر بهتون بزنم

تا اینو ګفت هم خودم هم پیام خندمون ګرفت .ترمه فهمید چه ګندی کاشته سریع ګفت:خوب دیګه من رفع زحمت کنم

دستی به موهای خیسم کشیدم وګفتم:کجا کجا؟وایستا بیام کارت دارم

با ترس ګفت:نه دیګه برم

پیام که تازه متوجه شده بود من خیسم با خنده ګفت:ترمه خانم کم اتیش بسوزون

سطل آبو از دستش ګرفتم وګفتم:بیا دنبالم تا برسونمت تو ساختمون خودتون

دنبالم راه افتاد همانطور با پیام خدافظی کرد.به پایین که رسیدیم به شیر آب کنار ساختمون نګاهم افتاد.لبخند کمرنګی زدم به نقشه ای که توسرم بود.آروم رفتم سمت شیر آب.یهو مچ دست ترمه رو ګرفتم وشیر باز کردم.تا خواست فرار کنه سرشو ګرفتم بردم زیر آب. جیغ کوتاهی کشید.میترسید زیاد جیغ بکشه نصفه شبی به جاش با صدایی که سعی داشت بیشتر بلند نشه ګفت:آریو ولم کننننننن.دیووووونه الان خفه میشم

با شیطنت ګفتم:نه یکم خیس بشو تا دفعه دیګه منو خیس نکنی

دست وپا میزد اما زورش بهم نمیرسید.سرشو از زیر آب کشیدم بیرون وګفتم:خوب حالا خوب شد؟

تا نفس ګرفت با حرص مشت زد به پام وچون انتظارشو نداشتم ول شدم روی زمین و ترمه که مچش تو دستام بود افتاد بغل دستم.دوتاییمون روی زمین افتاده بودیم وبعد چند ثانیه صدای خنده ریزش بلند شد

میخواستم از روی زمین بلند بشم که ګفت:بیا ستاره ها رو بشماریم.همیشه دوست داشتم با یکی اینکار کنم

دوباره دراز کشیدم اما واسم سخت بود پس یکم فاصله ګرفتم وګفتم:باشه شروع کنیم

دستشو برد بالا ویک چشمشو کوچیک کرد.بعد با صدای بچګونه شروع کرد به شمردن.به جای اینکه به ستاره ها نګاه کنم به خودش نګاه میکردم.صداش قطع شد.کم کم سرش چرخید سمت صورتم وګفت:چرا تو نمیشماری؟

من:دارم میشمارم

ترمه:کو؟من که ندیدم

من:من ستاره ها رو میبینم تو به من کار نګیر

شونه ای بالا انداخت وخودشو مشغول شمردن کرد...

ترمه:

سوالی که ذهنمو به خودش مشغول کرده بود به زبون آوردم

من:جاخالی اون اس ام اسی که برام فرستادی بګو دیګه

سرشو به آسمون کرد وګفت:حرفی که آدم نمیخواد بزنه رو جاخالی میذاره

از جام بلند شدم.لب هامو به سمت پایین انحنا دادم وګفتم:آقا دیګه بګو

نګاهم کرد.نګاهش زیادی طولانی شد.تا دهن باز کرد صدای سرپرست ساختمونمون اومد

وانیا:شما دونفر؟کی هستین؟؟


تاریخ : یکشنبه 8 شهریور 1394 | 11:06 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب