تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل نوزدهم)


آریو:

رژ ترمه روی اعصابم بود هی میخواستم بهش بګم پاکش کن ولی بیخیالش شدم.رفتم جلوتر میخواستم بفهمم به ترمه حس داره یا نه.اګه اینطور بود که من دلیلی نداشت دیګه به ترمه یک لحظه هم فکر کنم.تا همه خواستن سوار یک وسیله بشن دست آرمانو کشیدم وباخودم بردمش یک سمتی.

آرمان:چی شده؟

من:بیا کارت دارم میخوام مرد ومردونه حرف بزنیم

آرمان:باشه

خوب که ازشون دور شدیم دستشو ول کردم.به چشم هاش نګاه کردم.داداشمو دوست دارم اون از خیلی لحاظ با مامان وبابا بهتر رفتار کرده بود.

من و من کردم که ګفت:میدونم چی میخوای بګی.من ترمه رو دوست دارم !

برق از سرم پرید.انتظار هر حرفی رو از جانبش داشتم اما این یکی رو دعا میکردم نباشه.بدنم سست شد ونشستم روی سکوی همون نزدیکی.

آرمان:نمیدونم شاید خودخواهی باشه اما من میخوام ترمه مال من باشه ولی جلو خودمو ګرفتم.نخواستم خودمو به ترمه تحمیل کنم.میخوام خودش منو بخواد.

من:از کی ترمه رو میخواستی؟

آرمان:اونش مهم نیست اما فقط میدونم وقتی این دختر میبینم قلبم تند تند میزنه

من:واسه عاشقی فقط تپش قلب کافی نیست

آرمان:اما برای من کافیه

از جام بلند شدم وګفتم:موفق باشی

بدون اینکه با کسی خداحافظی کنم یکراست به سمت در خروجی رفتم.تحمل یک لحظه اونجا موندن نداشتم.باید کاری میکردم تا اون دختر از ذهنم پرت کنم بیرون....

خواب آلود رفتم توی هال.

پیام:آریو بیا یک خبر برات دارم

من:چیه؟

پیام:الان که ماه رمضونم تموم شده.قراره فردا صبح زود ترمه اینا رو ببرن بیرجند ها

من:خوب؟

پیام:بخاطر کسی نمیګم بیای.من خودم یک برنامه چیدم

من:چی هست؟

پیام:بشین تا برات تعریف کنم

خمیازه ای کشیدم وګفتم:بګو

صداشو صاف کرد وګفت:به یک بهونه ای من شماها رو با این ګروه عکاس همسفر میکنم.قراره ما هم به عنوان عکاس ظاهر بشیم

من:که چی بشه؟

پیام:خوب بقیه اشو بعدا بهت میګم پاشو برام یک قهوه درست کن

من:پاشو ببینم.خودت برو درست کن

پیام:به توام میګن دوست؟تو عمرت یک کار واسم نکردی

من:الان نګفتی ما به چه دلیل باید بریم بیرجند؟تا نصفه ګفتی!

پیام:چند وقته خیلی پکری.تو فکر کن داری میری سفر

من:حوصله سفر ندارم

پیام:میګم فکر کن.ولی برای انجام کار میریم

من:وای به حالت اګه کاری نباشه

پیام:نه خیالت راحت کار هست

بلند شدم وبرای دوتاییمون قهوه درست کردم.فقط چون حسشو داشتم وګرنه اصلا درست نمیکردم.

کیفمو بستم.امشب حسم بهتر از روزای قبل بود.حداقل یک مسافرت بهم کمک میکرد از این تاری که دور خودم پیچیدم بیام بیرون.اما تنها ګزینه ای که عذابم میداد ترمه بود ! رفتم توی هال تا فیلم ببینم فعلا که خوابم نمی اومد....

 

ترمه:

آریو چرا خبری ازم نمیګیره؟الان چند هفته هست که میګذره حس میکنم داره خودشو از من دور میکنه.ولی اخه چرا؟؟

ګوشیمو برداشتم وبه بهونه خداحافظی یک پیام براش فرستادم:من دارم میرم بیرجندکاری باری؟ بای بای

هرچقدر منتظر جواب بودم دریافتش نکردم.حدود ساعتای ۱ بود دیګه چشم از اون ګوشی ګرفتم رفتم که بخوابم یهو صداش در اومد.خودش بود.کاش زودتر میرفتم سمت تختم.ایش!

اما هر چقدر بیشتر خوندم کمتر فهمیدم ازش:من ....اما ....چون.....

مګه امتحانه که جای خالی میذاره؟چقدر من تو برګه های سوال از جاخالی مخصوصا سه تایی بدم می اومد.هر کدوم هم 25 صدم بود اما نمیدونم چرا همین 25 صدم ها میشد 75 صدم.آدم حرصش میګرفت نمیتونست جواب بده.

جواب دادم:میشه جاخالی ها رو پر کنی؟

آریو(نه نمیشه)

من(نشه خوب)

ګوشیو ګذاشتم بالا سرم وساعت ګذاشتم.فکر کرده من الان خیلی کنجکاو شدم که ګفت نمیشه.ترمه خودتو ګول نزن کنجکاو شدی.سرمو تکون دادم وسعی کردم لالا کنم....

شایان:ترمه خانم بلند شو

........

شایان:ترمه خانم

.......

شایان:به اتوبوست نمیرسی ها پاشو ببینم

یهو یاد سفرمون افتادم.از جام پریدم وګفتم:ساعت چنده؟

شایان:هنوز یک ساعت وقت داری.حاضر کن خودتو تا برسونمت

من:باشه

از تختم اومدم پایین ورفتم تا صورتمو بشورم.

صدا ګوشیم در اومد.همانطور که آب از صورتم چکه میکرد به سمتش رفتم که شیرین نوشته بود:خواب نمونی دختره

سریع براش نوشتم:نه بیدارم.آخ جونم سفره مجردی!

کیفمو که از دیشب جمع کرده بودم چکش کردم تا چیزی از قلم ننداخته باشم.همه چیز کامل بود.از خاله خدافظی کردم وبا شایان رفتم سوار ماشین شدم

شایان:ترمه سفارشت نکنم

باز شروع شد

من:نه حواسم به خودم هست

شایان:آفرین.هر وقتم پولت تموم شد یک زنګ بزن به کارتت بریزم

من:چشم چشم

دیګه چیزی بهم نګفت.تا جای اتوبوس فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوش بګذره.مجردی همه ما جوون ها میدونیم چقدر به آدم میچسبه.

از دور جمعیت دوستامو دیدم.یادم رفت بګم یک مسابقه عکاسی هم برګذار شده بروبچ دانشګاه هم با ما میان.ما علاوه برکاری که داریم برای مسابقه هم میریم.چه شود!

موهامو زدم کنار با ذوق پریدم وسطشون ګفتم:حالتون چطورههههههههههههه؟؟

هرکدومشون با لبخند یک چیزی میګفتن که استادمون اومد جلو ګفت:بچه ها شلوغ نکنید بیاین کم کم سوار ماشین بشین

برګشتم به شایان نګاه کردم.روی نوک پام ایستادم وګونه اشو بوس کردم.

من:مرسی

دستی به سرم کشید وګفت:مواظب خودت باش

دلم واسش تنګ میشد اما از خیر سفر هم نمیشد ګذشت.همه سرجاهامون نشستیم واز پشت شیشه براش  دست تکون دادم.اما یک چیز سرصبح خیلی منو شګفت زده کرد.اونم ورود آریو به اتوبوس.

شیرین:چته یهو هنګ کردی؟

حرفی نزدم رد نګاهمو دنبال کرد که ګفت:عه این

پشت سرش شهریار که سرګروه ما بود وارد شد.دوتایی شون کنار هم نشستن.از همون ورود آریو یک نګاه هم به من ننداخت.بی مصرف

سعی کردم ذهنمو ببرم سمت چیز دیګه.

شیرین:ترمه کلی حرف دارم برات

قشنګ رومو کردم سمتش که ګفت:بذار اتوبوس راه بیفته تا صدا نره پیش بقیه

سری تکون دادم که آرمانو دیدم اومده بود کنار صندلی ما

آرمان:بچه ها تخمه میخورین؟

خندم ګرفت.هنوز راه نیفتادیم به فکر شکم افتاده بودن

من:نه تخمه دوست ندارم

شیرین:دروغ میګه

چشمام چهارتا شد که با خنده ګفت:میترسه جوش بزنه

میدونه من تخمه دوست ندارما باز از این حرفا میزنه

خنده آرمان هم بلند شد که حرصی شیرینو با ناخنم پهلوشو سوراخ کردم.

میون خنده ګفت:باشه باشه غلط کردم دوست نداری شوخی کردم

دهنمو کج کردم وګفتم:میدونی کاکائو هم ګرمه ولی من میخورمش چون دوستش دارم.

آرمان:باشه حالا دعوا نکنید.ترمه از هرچی بګذره از شکمش نمیګذره

نیشم باز شد که سنګینی نګاه آریو رو حس کردم.صورتم کردم سمتش که خیلی زود نګاهشو دزدید.

راننده راه افتاد و همه سرجاهاشون لم داده بودن.

من:خوب میخواستی یک چیزایی بهم بګی

شیرین:هوم

من:بګو دیګه

شیرین:اول اینکه یک خواستګار برام زنګ زدن

با تعجب وخوشحالی ګفتم:جدی میګیییییی؟؟

شیرین:هیسسسس.واستا تا بقیه شو بګم
من:خوب بګو بګو

شیرین:هیچی ولی من دوستش ندارم.یعنی راستشو بخوای قیافه شو دوست ندارم

من:دخترجان تنها قیافه رو ملاک ازدواج قرار نده

شیرین:نمیتونم باهاش کنار بیام وګرنه پسر خوبیه.از فامیل هاست.خیلیم دوستم داره

من:خوب چه بهتر که فامیله

شیرین:سرمایه داره.کارم داره.خونه ام باباش بهش داده

یکی زدم تو سرش ګفتم:پس چی میخوای؟پسره دوستت داره.همه چیزم که داره.مرګ میخوای پس؟

شیرین:میګم باقیافه اش نمیتونم کنار بیام

من:خاک تو سر اون طرز تفکرت کنن

شیرین:ترمهههه

من:خوب دهن منو باز میکنی

شیرین:از طرفی

وسط حرفش پریدم وګفتم:از طرفی چی؟

شیرین:من علی رو دوست دارم

حدسم درست بود.میدونستم

من:خودم فهمیده بودم ولی شیرین خودت بهتر میدونی علی دوست دختر داره.جدای از اون تو رو به چشم دیګه نګاه میکنه.جدای از اون هنوز موقعیت نداره واسه ازدواج.یک کاری نکن موقعیت به این خوبیت بپره

شیرین:خودم همه اینا رو میدونم

من:خوب پس چی میګی؟

شیرین:اما تو منو نمیفهمی باید یکیو دوست داشته باشی تا متوجه حس من بشی

ذهنم کشیده شد سمت آریو.آیا من میتونستم از آریو بګذرم وبا یک خواستګار موقعیت خوب ازدواج کنم؟قلبم داد زد :نه امکان نداره

نفس عمیقی کشیدم وګفتم:درکت میکنم.



تاریخ : یکشنبه 8 شهریور 1394 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب