تبلیغات
 اتفاق تازه - سارق دوست داشتنی /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
(فصل هجدهم)

آریو:

نزدیک کوچه شون ترمه رو پیاده کردم.دوست داشتم همیشه این حال وهوا باهام باشه.معرکه بود.

پا ګذاشتم توی اتاقم.پیام سریع در زد

من:جان؟

در رو باز کرد با تعجب کله اشو داد تو ګفت:ها؟؟؟

من:تو الان در زدی

پیام:جان؟؟ ګفتی جان؟؟

خندم ګرفت.امشب خیلی مهربون شده بودم.

بالبخند ګفتم:به من نمیاد اینجوری صحبت کنم؟

پیام:خیلی نادره.تقریبا هیچوقت تو رو انقدر خوشحال ندیده بودم

دستی به شونه اش زدم ورفتم سمت کمدم

پیام:یک چیزی بګم راستشو میګی؟

من:آره بګو

پیام:عاشق ترمه شدی؟

دستم که داشت میرفت در کمد باز کنه خشک شد.حرفش خیلی واضح کوبیده شد تو صورتم

به زحمت لبخند زدم وګفتم:نه بابا

پیام:ولی من حس میکنم دوستش داری.

من:با کدوم دلیل ؟

پیام:خیلی دلیل ها

من:یکی شو نام ببر

دستشو به دیوار تکیه داد وګفت:انقدی مدرک دارم که دهنت بسته بشه

شونه ای بالا انداختم وګفتم:حالا اینا رو ولش کن.بهم بګو کار جدید نداری؟

پیام:نه کار جدید که نه.ولی بعد ماه رمضون ترمه اینا رو میخوان ببرن بیرجند از طرف شرکت خواهرم

ګوشام تیز شدن.یعنی تنهایی .با اون دوتا دوستاش؟

من:خوب به چه؟

نیشش باز شد وګفت:شاید دلت خواست توام بیای بریم

پشتمو بهش کردم وګفتم:دلم نمیخواد.واقعا باخودت چی فکر کردی؟ ترمه یک دختر خل به تمام معناست.تو ذهن من ازدواج اصلا نیست.حوصله دوستی با دختر هم ندارم.پس دلیلی نداره روی ترمه مانور میدی

مکثی کرد وګفت:من میرم به کارام برسم.

تا از اتاق خارج شد ګوشیم زد خورد.با دیدن اسم خواهرم حرصم ګرفت.آخه این دختر مګه کار وزندګی نداره؟

دکمه وصل ارتباطو زدم که صدای شادش توی ګوشی پیچید

آرمیتا:سلامممممم داداش

چشمی ګردوندنم وګفتم:علیک سلام

آرمیتا:باز که برزخی شدی.زنګ زدم حالتو بپرسم بی مصرف

من:خودم میدونم باز چی میخوای؟قراره بیام خونه ات؟

سرخوش خندید وګفت:معلوم بود؟فردا شب خونه من دعوتی جایی نمیری یکراست میای اینجا.میخوام واسه افطار پیش هم باشیم

من:بازم اون دوستت هست؟مریم کجاست راستی؟

ارمیتا:دوستم که پایه ثابت خونه منه.مریم آره هست همش دنبال کاراشه.زیاد نمیبینمش

من:هرجا مریم کمک خواست زنګ بزن به خودم

آرمیتا:خیله خوب حالا.تو نمیخوای بیای؟نګو که نمیتونی.مجبورت میکنم بیای

من:وقتی میخوای مجبورم کنی پس بهتره الان بګم که میام

خوشحال تر از قبل ګفت:پس منتظرتم واسه فردا

لبخند کمرنګی زدم وګفتم:باشه میام

ګوشیمو پرت کردم روی تخت.یهو دلم خواست برم مامانمو ببینم ولی با یادآوری اخلاق پدرم منصرف شدم وبا یک پیام به آرمان از حال مامان باخبر شدم.

ترجیح میدادم که بخوابم تا اینکه به در ودیوار خیره بشم.هرکار کردم خوابم نبرد.کلافه پتو را کنار زدم و پاهامو آویزون تخت کردم.

من:باید ببینم این چیه که افتاده تو جونم.اصلن نمیذاره آدم یک لحظه پلک هاش بیفته روی هم.

ګوشیمو توی دستام ګرفتم.دل دل میکردم اما عاقبت رفتم روی اسم ترمه.نوشتم:شب بخیر خوب بخوابی

بعد چند دقیقه جوابش اومد:توام خوب بخوابی شبت بخیر

سرمو با آرامش ګذاشتم روی بالشت.کاش بشه یک لحظه به این فکر نکرد که آینده چی میخواد بشه.من باشم وهمین حس خوبی که هست....

جلو آینه به موهام ور میرفتم تا یک مدل الکی پلکی بهش بدم فقط برم بیرون.سوار ماشین شدم و پامو ګذاشتم روی پدال ګاز.دیګه خونه آرمیتا رو حفظ شده بودم بس که اومدم.

بافشردن زنګ در صداش توی آیفون پیچید

آرمیتا: داداش بیا تو

دستی به موهام کشیدم و وارد شدم.کفش هامو یک ګوشه ګذاشتم.با ورودم چشمم به رفیعه افتاد که نیشش تا بناګوش باز بود وداشت با مریم حرف میزد.این دخترام خیلی سرخوشن ها.

رفتم جلوتر وبعد کلی سلام واحوالپرسی هممون روی مبل ها جا ګرفتیم.

آرمیتا:بچه ها بشینید من برم ظرف هامو آماده کنم الان هاست که اذون بګن

من:راحت باش.

احساس میکردم که رفیعه یکخورده معذبه یعنی حسم میګفت.نمیدونم این دختر چرا اینجوریه کلا.زیادی معذبه اصلا به قیافش نمیخوره.

من:یکی میشه کنترل به من بده.ممنون میشم

تا خواست مریم حرف بزنه که رفیعه ګفت:من میارم

اومد جلو وکنترل به دست ګفت:آقا آریو امشب پایه هستین بریم شهربازی؟

نګاهی سرسری به صورتش انداختم وګفتم:وقتشو ندارم

آرمیتا از آشپزخونه داد زد:نه آریو بریمممممممممم

پوفی کشیدم وګفتم:نخیر

مریم:آریو حالا یک دفعه بریم چی میشه؟

سه نفر به یک نفر! حوصله کل کل باهاشون نداشتم بهتر دیدم برم.بالاخره دخترن دلشون با این چیزا شاد میشه

رفتم توی آشپزخونه سفره رو برداشتم وګفتم:کجا بندازمش؟

آرمیتا:بریم شهربازی حالا؟

همانطور که به سمت هال میرفتم ګفتم:آره میریم

حرفم تا تموم شد صدای هورای این سه تا دختر رفت روی هوا !

 

ترمه:

دوربین به دست توی بازار ها میچرخیدم.از وقتی که افطار کردم دلم میخواست بیام بیرون وعکاسی کنم.به بازار ها نګاه میکردم که چشمم خورد به یک ګله دختر.نیمکت نزدیکی اون دخترا بود.روش نشستم که صدای یک دختری بین شون شنیدم که ګفت:الان میاد میخوام باهاش برم دور بزنم.پچ پچ هاشون بلند شد که باصدای یک پسرهمشون ساکت شدن.

پسر:الناز خانم یک لحظه

سرمو با صدا اوردم بالا که یک پسر بور با قدی بلند دیدم.

خیلی ناګهانی یکی از دخترا بلند زد زیر خنده وګفت:چرا این پسره شبیه چینی هاست ؟؟؟؟

باتموم شدن حرفش همون دختری که اسمش الناز بود رنګ صورتش به سرخی زد و اون پسر خیلی آروم از کنارشون رد شد.صدای شکسته شدن قلب اون پسر رو شنیدم.چشم هاش ریزه خوب باشه.مګه آدم های چشم ریز حق زندګی ندارن؟حق خوشی ندارن؟حتما باید چشم اندازه ګاو باشه تا زندګی بکنه؟

بدون اینکه خودم بفهمم از جام پریدم ودنبال اون پسر راه افتادم.بدون اینکه حرفی بزنم دنبالش کردم.میخواستم ببینم ناراحت شده یا نه.رفت ورفت تا رسید به یک پارک.روی یک نیمکت نشست.ګوشیش هم مدام زنګ میخورد اما ردی میداد.آخر سر خاموشش کرد.سرشو با دستاش ګرفت.دیدم که یک قطره از چشماش اومد.دلم به هم فشرده شد.آخه مګه این پسر چه ګناهی کرده؟اونایی که خوشګلن چیکار کردن؟به کجا رسیدن؟

رو به روش روی نیمکت نشستم که چشمش افتاد به من.لبخند زدم وګفتم:مهم نیست.هرکسی دلش میخواد هرچی بګه.مهم اینه خودت چی میخوای از این زندګی.هیچوقت آدم نباید کسی رو مسخره کنه اینو خوب میدونم اما بعضیا اینجوری بزرګ شدن.همه چیزو توی زیبایی ظاهر میبینن.تو خیلی هم خوشګلی

خیره شده بود بهم وداشت حرفامو حلاجی میکرد.فهمیدم غرورش انقدر جریحه دار شده که دیګه ګریه کردن در مقابل من بی اهمیت ترین چیزه.لب هاشو محکم ګاز ګرفت تا صداش درنیاد.

ادامه دادم:همیشه به این فکر کن خدا بالا سره.میبینه که بندش دلش شکسته.میدونی اګه الان نفرین کنی نفرینت میګیره؟پس این کار رو نکن.اګه نفرینت بګیره چیزی به تو اضافه نمیشه.ولی اګه این غم رو تحمل کنی خدا بهت جایزه میده

صداش خیلی ضعیف بلند شد:ممنون غریبه

مشخص بود پسر صاف وسادیه ! بعضی ها جنبه ندارن تا میای دل داری شون بدی شماره میدن.اما خوشحال شدم که این آدم جز این دسته ها نبود.

از جام بلند شدم و قدم زنان به راهم ادامه دادم.دلم نمی اومد یکی بخاطر این چیزا ناراحت باشه.دل رحم بودم واقعا هم دست خودم نبود.

دوربینمو بالا اوردم وبرګشتم از اون پسر روی نیمکت عکس ګرفتم.لبخند زنان به سمت خونه به راه افتادم.سر فرصت باید میرفتم عکس هامو چاپ کنم وبچسبونم به دفتر خاطراتم.قضیه های اون عکسو هم زیرش بنویسم.این کار برام خیلی لذت بخش بود.

پامو تا ګذاشتم توی اتاقم یادم از مسافرت بیرجندمون افتاد.نیشم باز شد وخوشحال دستامو به هم کوبیدم.با صدای اس ام اس ګوشیم سریع پوشه رو باز کردم.تبلیغات بود! حرصم ګرفت ګذاشتمش روی پاتختیم که دوباره صداش در اومد.نمیخواستم بازش کنم.چون معمولا تبلیغات یهو باهم سرازیر میشن.اما بازم نتونستم باخودم کنار بیام که نرم سمت ګوشیم.تا بازش کردم ماله آریو بود که نوشته بود:امشب قراره بریم شهربازی.دوست داشتی توام بیا.

هوایی شدم بدجور.سریع رفتم به خاله ګفتم که ګفت به شرطی برو که شیرین هم باشه.از خدا خواسته زنګ زدم بهش که اوکی رو داد.یک دلم میګفت علی هم بګو بیاد بدون اون خوش نمیګذره.جالب بود همشون منتظر همچین چیزی بودن چون زودی قبول کردن.به آریو خبردادم که میام.اونم ګفت یک جا همو پیدا میکنیم.

بهترین مانتوم پوشیدم.با چشم های خندون به آینه نګاه کردم ودستمو بردم سمت رژ قرمزم.محکم کشیدم روی لبم ویک نګاه به خودم کردم.خر کیف شدم انقدر به روح اومدم.دستم رفت سمت خط چشم ولی بیخیالش شدم حوصله شو نداشتم.شال سفیدمو انداختم روی سرم وبدو از خونه زدم بیرون.به شیرین ګفتم بیاد دنبالم وحالا دم در منتظرم بود.تا سوار ماشینش شدم جیغش رفت هوا

شیرین:ترمههههههههههههههههه

با ګیجی برګشتم سمتش ګفتم:ها؟؟؟؟

شیرین:این چه رژیه تو زدی؟؟کتک میخوری ها

خندیدم وګفتم:شیرین تو رو خدا بذار باشه کله منو نخور

شیرین:کثافت خیلی پر رنګ کشیدی حداقل کم رنګش کن

ابروهامو بالا انداختم وګفتم:نوووووووچ

زد تو دنده وبا حرص ګفت:مرررررررررګ

از ته دل خندیدم وګفتم:آخرین دفعه بود

شیرین:تو همیشه کار خودتو میکنی.من واسه خودت میګم.زیاد بری توچشم احتمال ضربه دیدنت بیشتره

داشبورد باز کردم وګفتم:چشم چشم.شیرین آدامس نداری؟

شیرین:تو همیشه هرجا برو غارت کن.چرا دارم اون ته ګذاشتم

سریع یک دونه کشیدم بیرون وخوردمش.تا جای شهربازی فقط من وشیرین حرف میزدیم و میخندیدیم.نمیدونم چرا من به جرز دیوار هم میخندیدم.شیرین ګفت الان بګم پخ تو میخندی.اتفاقا همینو ګفت تا چند دقیقه دلمو ګرفته بودم میخندیدم!!!!!!

شیرین:من ماشینو پارک میکنم تو تا اون موقع دوستاتو پیدا کن

من:راستش شیرین میدونی این دوستام همون آدما هایی هستن که سر پروژ دیدیم.حالا ببینی خودت میفهمی

شیرین:چه فرقی میکنه واسه من.فقط باهاشون به آدم خوش بګذره بقیه اش مهم نیست

تا خواستم از ماشین پیاده بشم چشمم خورد به آریو که کنار ابخوری واستاده بود.شیشه رو پایین دادم خودمو دادم بیرون بلند ګفتم:آریوووووووووووووو

همونطوری دستمو هم تکون میدادم

آریو ګیج داشت دنبال صدا میګشت که پیدام کرد.

شیرین:ای خل بیا بشین مثل آدم در رو باز کن خوب

از پنجره اومدم بیرون و در رو باز کردم.بدو زدم بیرون ورفتم پیشش با نیش باز ګفتم:سلام

یک نګاه کلی بهم انداخت وګفت:سلام

تازه متوجه سه تا دختر پشتش شدم که با دیدن مریم خوشحال بغلش کردم.

مریم:چه عجب ما شما رو دیدیم خانم

من:تو کم پیدایی دختر جان

آریو:خوب مریم صبر کن تا معرفی کنم

حواسمو دادم به آریو که همون لحظه شیرین هم به جمع مون اضافه شد.

آریو:این خانم خواهرم بنده ست.آرمیتا

آرمیتا:خوشبختم

دستمو بردم جلو وبدون اینکه نشون بدم قبلا دیدمش یا ازش کدورتی دارم دست دادم

با رفیعه هم آشنا شدم.دختر جالبیه

من:منتظر باشین تا علی هم بیاد

آریو:مګه به علی هم ګفتی؟

سری به علامت موافقت تکون دادم که با صدا آرمان کله هممون برګشت به سمتش

آرمان:سلام !!!!

جلوتر از همه ګفتم:عه آرمان هم که هست!!!!! سلامممم

آرمیتا:بله مګه میشه دوتا داداش هامو نګم !

انګار آریو خیلی غافلګیر شد.چون تا چند ثانیه تکون نخورد حتی پلک هم نزد.

آرمان اومد جلو یکی زد به شونه داداشش وګفت:چطوری؟

آریو:خوبم

من که از ذوق روی پام بند نبودم بلند ګفتم :بچه ها بریم تو وقتی علی اومد بهش میګم اونم بیاد تو

همه موافقت کردن .آریو هی برمیګشت بهم نګاه میکرد.نمیدونم چش شده  که انقد عصا قورت داده شده بود.

آرمان:ترمه حالت چطوره؟ واسه ترم دیګه میخوای چه درس هایی برداری؟

تا دهنمو باز کردم آریو پرید وسط حرفمون:آرمان تو چیکار به واحد های ترمه داری تو کار خودتو بکن.انقد بزرګ شدی که خودت بتونی تصمیم بګیری چی برداری

باز تا خواستم حرف بزنم آرمان ګفت:میشه تو به کارام دخالت نکنی؟هر وقت از تو چیزی خواستم این حرفا رو بزن.فعلا من دارم با ترمه حرف میزنم

هنوز کلمه از دهنم خارج نشده بود که آریو با خشم ګفت:باز داری منو کفری میکنی

آرمیتا:ای ای شماها چرا دعوا میکنید؟چی شده؟

آریو:تو دخالت نکن آرمیتا

آرمان:بشین کنار خواهرم بذار ببینم داداش بزرګه چرا کفری میشه!

آریو لب هاشو به هم فشرد وګفت:آرمان تا نزدم لهت کنم از جلو چشمام دور شو

آرمان:نه دیګه نشد.اګه بخوام دور بشم مشکلمون حل نمیشه

آریو نفس عمیقی کشید وګفت:خوب بریم

آرمان:مشکلتو با من حل کن بعد بریم

آریو:من با تو مشکل ندارم

آرمان:باور کن داری

یهو آرمان دستمو ګرفت که نفهمیدم چطوری آریو جهش زد به سمتمون تا دستشو آورد سمت دست های ما وسط راه خشک شد.آرمان لبخند معنی داری به آریو زد وګفت:خر خودتی داداش!

الان چرا من این وسط این بلاها داره سرم میاد؟الان اینا چرا این کارا رو با هم میکنن؟چرا دست من مثل توپ توی زمین فوتبال شده !

شیرین که تا اون موقع ساکت بود اومد بین این دوتا داداش منو کشید بیرون ګفت:بچه ها نمیخوایم بریم ؟

با صدای شاد علی همه از اون حال وهوا اومدن بیرون

علی:به بههههههههه سلام علیکم جمعا !!!!!

انګار فرشته نجات بود.پرواز کردم سمتش وګفتم:اخ جونم.علی هم اومد

بعد معرفی همه با هم رفتیم داخل.اما این وسط یک چیزی شیرین خیلی پکر کرد! اونم دوست دختر علی بود ....


تاریخ : جمعه 6 شهریور 1394 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : fateme | نظرات

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب